در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.
∞ ∞ ∞ ∞
در نقشِ خیالِ آسمانِ من؛
چشم‌هایِ تو در حکم خورشیدند.

محبوب ترین مطالب
  • ۹۹/۱۱/۲۵
    پ

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «لذت» ثبت شده است

قشنگم سلام ؛
دیشب موتورم را روشن کردم و خودم را در شال و کلاه پیچیدم و پشت سرم سوارت کردم که برویم بیرون. نا سلامتی شب تولدت بود. البته من که قدم اول را موفق بودم و فراموش نکرده بودم این تاریخ مهم را! قدم‌هایِ بعدی هم که کمی مربوط می‌شود به کارت بانکی و این حرف‌ها. اولین هدیه را هم از من گرفتی با اندکی پاساژ گردی! دومین هدیه را هم از این دنیا و تقدیر عجیبش گرفتی با پنچر شدن موتورم! البته من نمی‌دانم که کشان کشان موتور را با دست بردن به سمت آپاراتی ، چه حال زاری دارد برای آدم که تو پشت سرم گریه‌ات گرفته بود. البته قسمت خوب ماجرا پیتزایی بود که آخر شب خوردیم! و قسمت سخت ماجرا چسبیدن به ماسک و رعایت بهداشت تو تمام این مراحل بود.
می‌دانی عزیزم ، وقتی که کرونا دارد در کوچه پس کوچه‌هایِ این جهان جولان می‌دهد ؛ وقتی زندگی در ایران هر روز دارد سخت‌تر از دیروز می‌شود ؛ وقتی شادی‌ها از آینده می‌گریزند ؛ من دلم خوش است به آغوش گرم تو. به زندگی کوچک با تو. به شادی‌های و دلخوشی‌هایم با تو. دستانت را محکم‌تر میگیرم. نمی‌خوام کرونا یا هر کوفت و زهر مار دیگری ما را از هم جدا کند. من زندگی بی تو را برای یک ثانیه هم نمی‌خواهم. چه در این کره خاکی و چه در جهان دیگری که می‌گویند.

تولدت مبارک نازنینم.

  • موافقین ۱۹
  • چهارشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۹، ۲۳:۲۱
  • احسان ‍‍

آشپزخانه قلب خانه است ؛
وقتی از داخلش بویِ نیمرو و فرنی و قرمه سبزی و پیاز داغ بیاید یعنی «تالاپ»!
وقتی هم بعد از ظهری بویِ کیک کل ساختمان را بردارد یعنی «تلوپ»!
مهم نیست اگر مقداری آشپزخانه‌ات کوچک باشد ؛ اتفاقاً قلب که کوچک باشد ، توش غم و غصه جا نمی‌شود و حکایت قلب خانه‌ات می‌شود حکایت قلب گنجشک.

  • موافقین ۳۶
  • جمعه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۹، ۲۲:۱۱
  • احسان ‍‍

صبح دو روز پیش مثل باقیِ روزهایِ قرنطینه بود. و حتی وقتی به ظهر و بعد از ظهر هم رسیدم تفاوتی چندانی با روزهایِ قبل نیافتم. قرنطینه خانگی ؛ دلم تنگ شده برای قدم زدن در کوچه پس کوچه‌هایِ شهر. دلم تنگ شده برایِ گُم شدن در بین شلوغیِ مردم شهر. دلم تنگ شده برای درخت‌هایِ کاجِ پارک. دلم تنگ شده برای بی دلهره رفتن و بازار را زیر پا گذاشتن.
غروب شده بود. گوشی‌ام را برداشتم و اینترنت گوشی‌ام را روشن کردم. بلافاصله چند پیام از داداش در واتساپ بالا آمد. کلیک کردم. سه عکس بود که یکی یکی بازشان کردم و انگار نور خورشید پنهان شده در پشت ابر‌هایِ تیره رُخ نمایان کرد و آفتابش را پهنِ وجودم کرد. عشق بود که در چشمانم برق زد و ذوق بود که مرا از جایم بلند کرد و نگذاشت رویِ پاهایم بند شوم.
دخترک پشتِ عکس که چشمانش بسته بود و چند ساعتی بیشتر از قدم گذاشتن‌ش در جهان آدم‌ها نمی‌گذشت ، اولین برادر زادۀ من بود! دلم پر کشید برای دیدنش. کاش می‌توانستم چشمانم را ببندم و بعد کنارش ؛ در بوشهر چشمانم را باز کنم. کاش می‌توانستم پا لُخت ساحلِ زیبایِ بوشهر را بدوم و ذوق کنم و بخندم و نفس کم بیاورم. کاش می‌توانستم صورتِ به غایت زیبایش را ببوسم. من حتی دلم پر کشید برایِ یک سال بعد که شیرینِ شیرین شود و صدا‌های نامفهوم کودکانه‌اش را بریزد در دامنِ کوچکِ دخترانه‌اش.
عمو جان ؛ تو نور امیدی. تو روشنایِ سحرگاهی. تو برکتِ خالصی. تو همانند اسمت هدیۀ خداوندی.

  • احسان ‍‍

چشمم به ساعت است و مدام دقیقه‌ها و ثانیه‌ها را می‌شمرم. دوست دارم همینطور دور اتاق قدم بزنم و هر از گاهی نگاه به ساعت کنم. دوست دارم از پنجره خورشید را دید بزنم که ببینم هنوز می‌تابد یا پنهان شده در پشت قلمرو شب.
می‌دانی عزیزم ؛ چشم انتظاری لذت بخش است ، اگر برای تو باشد.
  • موافقین ۲۱
  • جمعه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۸، ۱۵:۰۱
  • احسان ‍‍

باورم نمی‌شود که یکسال گذشت! باورت می‌شود؟ باورم نمی‌شود که تو کنارمی ، باورت می‌شود؟ باورم نمی‌شود چشمانِ زیبایت برای من است ، باورت می‌شود؟ باورم نمی‌شود رویایِ  با تو بودن را ،  باورت می‌شود؟ من حتی باورم نمی‌شد تمامِ لحظه‌هایی که مثل خواب بود ، تا اینکه دستانت را در میانِ انبوه زائرانِ آقا گرفتم. وقتی انگشتان کوچکت در میان انگشت‌هایم آرام گرفت ، من باور کردم تمام اینها را. باور کردم که عشق حقیقتی است که باید آن را زندگی کرد ، و وصال نقطۀ پُر شورِ آغازِ این ماجراست. مبارک‌مان باشد سالگردِ تلاقیِ ثانیه‌هایِ عمرمان.


 

  • احسان ‍‍

شما درک نمی‌کنید ، وقتی یه پسر بچه که قدش نهایتاً تا بالایِ پایِ شماست ، دو دستی بغلتون کنه و بگه که «آقا شما خیلی خوبین» ؛ چه حسی داره!

  • احسان ‍‍

آهای پسرِ جوانِ بیست و چند ساله ؛ بهت حسودیم می‌شود!

وقتی دخترت را بغل گرفتی تا از پنجرۀ اتوبوس بیرون را تماشا کند، مقداری رشک من را در آوردی. وقتی‌هم که با انگشتت اشاره کردی به لحظه‌ای بیرون از اتوبوس و دخترت نگاهش را به آنجا چرخاند، باز‌هم حسودیم شد ولی قابل تحمل بود. اما وقتی که دخترت گفت:«بابا مواظبم باش که نیوفتم» دیگر قابل تحمل نبود. باید بلند می‌شدم و گونه‌هایِ دخترت را می‌بوسیدم و می‌رفتم پیِ باقیِ حسادتم. اما نمی‌شد، چون تو مواظبش بودی.

پدر و دختر  + تاریخ گرفتن عکس در اولین چهارشنبه از تیرماهِ هزار و سیصد و نود هشت می‌باشد.

  • احسان ‍‍

دلسوزی‌های بی‌خود فایده‌ای ندارد. نیازش نه محبت ما بود و نه غذا و نه حتی آن تکه یخ‌هایی که من هر از گاهی می‌انداختم داخلِ تُنگش. نیازش بی نیازی از من و امثال من بود. نیازش همنوعانش بود نه محبت. نیازش جلبک‌هایِ تهِ استخر بود نه آن ذره غذایِ رویِ آب. نیازش سرمایِ شدید نیمه شب‌ها بود نه نیمه یخ‌هایِ من. فهمیدم ماهی‌هایِ قرمزِ تُنگ از دلسوزی‌هایِ بی‌خودی می‌میرند، همانطور که آدم‌ها هم نیز. گاهی باید خود را از تُنگِ کوچکِ احساسِ نیاز به دیگران رها کرد در آب‌هایِ بی‌نیازی از دیگران.

 

 

  • احسان ‍‍

آینده ساختار عجیبی دارد؛ نه می‌توان آن را پیش بینی کرد و نه می‌توان بیخیالش شد! و تنها امید است که تو را هُل می‌دهد به سمتش. آینده را در آینده فقط می‌توان دید. و صبر است که آینده را جاری می‌کند در زندگی آدمی. الان اگر من از پدرم و یا از هرکسی که تقریباً هم سنِ پدرم هست بپرسم که آیا بیست سال پیش همچین تصوری از آینده را داشتید ، یقینا می‌گویند نه! پس هرچه من بنویسم جز تصور هیچی نیست یا شاید هم چند در صدر پایین تر از تصور. اما خب قدرت قلم و ذهن وقتی باهم تلفیق بشوند می‌توان با چراغِ نفتی کوچکی به دل آینده زد و مقداری از آن را با چشمِ خیال دید.

چشمانم را باز کردم و پتو را کمی بیشتر رویِ خودم کشیدم. بخاری هوایِ اتاق را گرم کرده بود ولی از همان بچگی عاشقِ این بودم که سرم را ببرم زیر پتو. چشمان مریم هنوز بسته بود و به طور منظم نفس می‌کشید. ساعت را نگاه کردم و پتو را آرام کنار زدم. وضو گرفتم و سر سجاده‌ام نشستم. چند ساعت بعد مریمم سفره صبحانه را پهن کرد تا صبحِ جمعه، چند لقمه صبحانۀ دو نفره بخوریم. برایم در استکانی چای ریخت. برایش در لیوانی شیر ریختم. گذاشت جلویم. گذاشتم جلویش. خندید. خندیدم. هر دو دست بردیم به شکر‌هایِ وسطِ سفره. همزمان دست‌هایمان را پس کشیدیم. دوباره دستم را دراز کردم و برایش مقداری شکر ریختم. خیره شده بود به دانه‌هایِ شکر که درون شیر‌ها فرو می‌رفتند. تو استکانِ چایی‌ام شکر ریختم و گوش دادم به صدایِ قاشقی که وسطِ شیر‌هایِ در حالِ رقصیدن، می‌خورد به دیواره‌هایِ لیوان. ساکت بودیم. دخترکم از اتاق آمد بیرون. موهایش ژولیده و رویِ صورتش ریخته بود. چشمانش هنوز کامل باز نشده بود. نشست بغل مادرش و دوباره چشمانش را بست. یک استکان برداشتم و یک چایی دیگر هم ریختم. به برنامه روزِ جمعه‌ام فکر کردم. به کارهایی که باید انجام می‌دادم. به شنبه‌ای که در انتظارم بود. دست بردم و کمی برنامه‌هایم را به دو طرف هُل دادم. کمی جا باز شد. کمی جا برای تفریحی کوچک. کمی جا برایِ بیرون زدن و بلالِ ذغالی خوردن. لحظه‌هایی برایِ من و همسرم و دخترِ عزیزم. برای منی که عاشقِ خانواده‌ام هستم ، زندگی در قالبی جز بودن در کنارِ همسر وفاردارم و دخترکِ شیطونم، معنا نمی‌شود. چایم را برداشتم و همانطور که جرعه جرعه می‌نوشیدم به خوشبختی‌هایِ زندگی‌ام که از دلِ سختی‌ها بیرون آمده‌اند نگاه کردم. به ده سال پیش فکر کردم. ده سال پیشی که این صحنه‌ها فقط در تصوراتم رقم می‌خوردند، اما حالا دست‌یافتی تر از هر لحظه بودند.

+ به دعوت خورشید، برای چالش "تصور من از آینده"

  • احسان ‍‍

نگارِ مهربونم ؛ سلام.

امروز که دارم برایت دومین نامۀ‌ام را می‌نویسم در هفت هزارو هشتصد و شصت‌مین روز از زندگی خودم هستم، و حالا روزهایم در کنارِ تو یکی یکی رقم می‌خورند، و این عینِ خوشبختی‌ست.

پارسال همین موقع‌ها و قبل از عیدِ نوروز بود که از تنهایی‌ام و از نبودنت نوشتم. نوشتم: «که مگر می‌شود بی تو در دلِ من بهار شود. مگر می‌شود تو نباشی و سبزه‌ای چِشمک زنان سَر از دلم در بیاورد، و ماهی‌ای شنا کنان در اعماق دلم بخندد؟ باید باشی و بتکانی دلم را از تمامِ غم‌ها و تارگرفتگی‌هایِ دلتنگی‌ات!» و حالا تو را دارم و این داشتنت را به رُخِ تک تکِ ثانیه‌های نداشنت می‌کشم، و وجودت را به رُخِ تمامِ روزهایی که از خیالت آکنده بودم. 

تو را دارم و داشتنت همان دستی بود که مرا از اعماق اقیانوسِ تنهایی‌ام بیرون کشید و در ساحلِ قلبت رها کرد. و من می‌خواهم گمشدۀ ابدی این جزیره باشم.

دلبرم، حس می‌کنم خدا قلبی آفرید و دمید از روحش در آن و با تیغِ مَوَّدَتَشْ دو نیم کرد. و نیمی در سینۀ من و نیمی در سینۀ تو. روح و وجودمان یکی‌ست وقتی قلبمان یکی‌ست.

عشقِ من نسبت به تو عادت یک روز و دو روز نیست که بگذرد. فراموش شود. سرد شود. و نهایتاً خاموش!

عشقِ من چشمۀ زلالیست که مدام از ذاتش می‌جوشد و در تمامِ رگ‌هایِ زندگی‌ام جریان دارد.

ای که وجودت تمامِ اعیادِ من؛ اولین عیدِ کنارِ هم بودنمان مبارک‌مان باشد.

  • موافقین ۲۶
  • دوشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۷، ۱۵:۴۱
  • احسان ‍‍