در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.
∞ ∞ ∞ ∞
در نقشِ خیالِ آسمانِ من؛
چشم‌هایِ تو در حکم خورشیدند.

محبوب ترین مطالب
  • ۹۹/۱۱/۲۵
    پ

۳۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «طعم زندگی» ثبت شده است

یکی از کاکتوس‌هایم به طرز عجیبی مُرد! مریم می‌گفت چند روز پیش که بهش آب دادم سر حالِ سر حال بود، اما امشب خشک و در هم پیچیده دیدمش. انگار چوب خشکی را درون گلدان کاشته باشند. دلم نمی‌آمد نگاهش کنم. ذهنم به دنبال علتی، تمام احتمالات را بر انداز می‌کرد.

خاک؟ آب؟ هوایِ اتاق؟ شاید هم قارچ زدگی؟ اما چرا بقیه اینطور نشده بودند؟

مریم زحمت بردنش به تراس را کشید تا بعدتر یک کاکتوس یا یک زندگیِ سبز دیگر را جایگزینش کنیم، اما ذهن من حتی الان که سعی دارد کلمات را کمی درست کنار هم بچیند تا معنی جملات درست از آب در بیاد هم، به علت این حادثه اعجاب انگیز فکر می‌کند. به اینکه چرا اول کمی پژمرده و زرد رنگ نشد تا بتوانم برای ماندنش کمی تلاش کنم؟

  • موافقین ۲۳
  • چهارشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۹، ۰۱:۲۲
  • احسان ‍‍

در غروب امروز پیرمردی دست به عصا و چشم به آسمان ، برای پرندگانی که بر فرازِ ایوانِ مسجدِ جامعِ شهر پرواز می‌کردند ، دست تکان می‌داد.

  • موافقین ۲۶
  • دوشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۹، ۱۸:۰۶
  • احسان ‍‍

پاییز جان ؛ سلام.
مراتب حضورت را تمام و کمال حس کردم. فقط لطفاً از این به بعد سعی کن وقتی من سوار موتور می‌شوم یکهو دلت نگیرد که هوس گریه کردن به سرت بیفتد و من و موتور ناقابل‌م را هر دو روی آسفالت‌هایِ شسته شدۀ جناب‌تان پخش زمین کنی!
باور کنی یا نه ، من همان موقع که پنجرۀ خانه‌مان را بخار گرفت فهمیدم که آمده‌ای.
کما فی سابق دوستت دارم اما عاشقانه‌ها و احساسات را می‌گذارم برای بعداً ، الان کمی دلم پُر است!

  • احسان ‍‍

زندگی با تمام دوندگی‌هایش و نرسیدن‌ها ؛ با تمام سختی‌ها و کمی از خوشی‌ها ؛ با تمام سردی‌ها و کمی از گرمی‌ها ؛ با تمام از دست دادن‌ها ، و کمی از به دست آوردن‌ها ؛ با تمام مشکلات ، و کمی از آسودگی‌ها ؛ با تمام آشوب‌ها و کمی از آرامش‌ها ؛ و با تمام همه‌چی‌اش و کمی از هیچی‌‌ها ؛ نیاز به تلاش دارد و جملۀ‌ای که من روی تابلویِ دیوارِ تعمیرگاه موتور دیدم:

  • موافقین ۱۸
  • شنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۹، ۱۲:۱۹
  • احسان ‍‍
قشنگم سلام ؛
دیشب موتورم را روشن کردم و خودم را در شال و کلاه پیچیدم و پشت سرم سوارت کردم که برویم بیرون. نا سلامتی شب تولدت بود. البته من که قدم اول را موفق بودم و فراموش نکرده بودم این تاریخ مهم را! قدم‌هایِ بعدی هم که کمی مربوط می‌شود به کارت بانکی و این حرف‌ها. اولین هدیه را هم از من گرفتی با اندکی پاساژ گردی! دومین هدیه را هم از این دنیا و تقدیر عجیبش گرفتی با پنچر شدن موتورم! البته من نمی‌دانم که کشان کشان موتور را با دست بردن به سمت آپاراتی ، چه حال زاری دارد برای آدم که تو پشت سرم گریه‌ات گرفته بود. البته قسمت خوب ماجرا پیتزایی بود که آخر شب خوردیم! و قسمت سخت ماجرا چسبیدن به ماسک و رعایت بهداشت تو تمام این مراحل بود.
می‌دانی عزیزم ، وقتی که کرونا دارد در کوچه پس کوچه‌هایِ این جهان جولان می‌دهد ؛ وقتی زندگی در ایران هر روز دارد سخت‌تر از دیروز می‌شود ؛ وقتی شادی‌ها از آینده می‌گریزند ؛ من دلم خوش است به آغوش گرم تو. به زندگی کوچک با تو. به شادی‌های و دلخوشی‌هایم با تو. دستانت را محکم‌تر میگیرم. نمی‌خوام کرونا یا هر کوفت و زهر مار دیگری ما را از هم جدا کند. من زندگی بی تو را برای یک ثانیه هم نمی‌خواهم. چه در این کره خاکی و چه در جهان دیگری که می‌گویند.

تولدت مبارک نازنینم.

  • موافقین ۱۹
  • چهارشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۹، ۲۳:۲۱
  • احسان ‍‍

من متولد کویرم! وقتی بچه بودم از گردباد‌هایی که گاهی وقت‌ها سر ظهر در بیابانِ نزدیک خانۀ مان راه می‌افتاد می‌ترسیدم! می‌ترسیدم مرا هم مثل خار‌ها و خاشاک‌ها بردارد و ببرد به آسمان! وقتی بچه بودم مُدام صورتم و دست‌هایم آفتاب سوخته می‌شد!
چند روز پیش با تنها رفیقم و همسرش رفتیم به دل کویر که شب را هم بمانیم! بعد از ظهری رسیدیم به اقامتگاهی که درست کرده بودند. شب شد و آتیش درست کردیم! دور آتیش نشستیم و چهار نفری حرف زدیم و خندیدیم. سگ گله‌ای هم آمده بود نزدیک ما و شریک در ته مانده غذای ما شد. بعدش‌هم نزدیک ما نشست و خوابید! شده بود نگهبان‌مان. با کوچک‌ترین صدایی از دور سرش را بالا می‌آورد و سرک می‌کشید.
از شب گذشت و گذشت. سکوت کردیم. سکوت محض حاکم بود بر تمامِ ذره ذره کویر. در دور دست‌ها ظلمت بود که خودنمایی می‌کرد. آسمان کویر پُر بود از ستاره‌هایی که می‌شد تا صبح به زیبایی‌شان خیره ماند. 
من متولد کویرم! و برای من خیالِ آسمانِ پر ستارۀ شب‌های کویر ، زیبا تر از هر خیالی است.
  • موافقین ۱۴
  • سه شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۹، ۱۵:۱۰
  • احسان ‍‍

آسمان زندگی‌ام گاهی ابری‌ست و گاهی آفتابی. گاهی بارانی و گاهی آبی. گاهی خورشید می‌درخشد در نقشِ آسمانم و گاهی ستاره‌ها ریخته‌اند بر دامنِ زیبایش.
می‌دانی ما همه در بندِ زمان و ثانیه‌ها هستیم. در پیِ ثانیه‌ها و دقیقه‌ها و لحظه‌ها می‌دویم. هر چقدر هم خودمان را آویزان عقربۀ ثانیه شمار کنیم که تکان نخورد ، فایده ندارد که ندارد. ثانیه‌ها می‌روند که رفته باشند.
و حالا من در ۸۴۰۰ مین روز زندگی‌ام قرار دارم. شاید در اول سفری پر از ماجرا و شاید در نیمه‌های داستان زندگی‌ام و شاید هم در پایانش! مهم نیست ؛  من لذت می‌برم از هر آنچه که دارم و می‌روم دنبال هر آنچه‌ که می‌خواهم و محبت می‌کنم به هر کسی که سر راهم قرار گیرد. انعکاس رفتارم روزی به من می‌رسد که انتظارش را نداشته باشم.
تولدم مبارک :)
پی‌نوشت: مریمم ممنونم که می‌دانی من رنگِ فیروزه‌ای را خیلی دوست دارم. ممنونم که می‌دانی بادکنک فیروزه‌ای فقط به بادکنک سفید می‌آید.(عکس) ممنونم که کیک سادۀ شیرینت را با عشق و ذوق برایم درست کردی. ممنونم که کنارمی.

  • احسان ‍‍

آشپزخانه قلب خانه است ؛
وقتی از داخلش بویِ نیمرو و فرنی و قرمه سبزی و پیاز داغ بیاید یعنی «تالاپ»!
وقتی هم بعد از ظهری بویِ کیک کل ساختمان را بردارد یعنی «تلوپ»!
مهم نیست اگر مقداری آشپزخانه‌ات کوچک باشد ؛ اتفاقاً قلب که کوچک باشد ، توش غم و غصه جا نمی‌شود و حکایت قلب خانه‌ات می‌شود حکایت قلب گنجشک.

  • موافقین ۳۶
  • جمعه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۹، ۲۲:۱۱
  • احسان ‍‍
به نام خدای آفرینندۀ عشق :)
  • احسان ‍‍

وقتی دست مریم را گرفتم و بردمش خانه خودمان ، چشم بستم به تمام سختی‌ها و حرف‌هایی که تو این مدت شنیدم ، و چشم باز کردم به روشنایِ خورشید امیدی که در قلب زندگی من می‌تابد.

پی‌نوشت: بخاطر شرایط کرونا مجلس نگرفتیم.

  • موافقین ۴۱
  • شنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۰۸
  • احسان ‍‍