در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.
∞ ∞ ∞ ∞
در نقشِ خیالِ آسمانِ من؛
چشم‌هایِ تو در حکم خورشیدند.

محبوب ترین مطالب
  • ۹۹/۱۱/۲۵
    پ

۲۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دل‌بر» ثبت شده است

قند شیرینم ؛ سلام.
می‌گویی برایم از دومین سالگرد ازدواجمان بنویس ؛ اما می‌دانی عزیزم قلب من و تو همان‌جا، در رواق دار الحجه به وُسعت زمانی أبد به هم پیوند خوردند. دومین و سومین و پنجاهمین و صدمین هم ندارد ، هر سال فقط مرور می‌کنم آغازین را! و حالا هم مهم نیست که من دومین سالگرد یکی شدن‌مان را در خانه بودم یا در پادگان ، چون در هر زمان و مکان این دنیا که ایستاده باشم ، فقط خیره می‌مانم به چادر سفیدِ زیبایت و حلقه زیباترت و صورتِ ماهت.
  • موافقین ۲۵
  • چهارشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۹، ۲۱:۰۸
  • احسان ‍‍
قشنگم سلام ؛
دیشب موتورم را روشن کردم و خودم را در شال و کلاه پیچیدم و پشت سرم سوارت کردم که برویم بیرون. نا سلامتی شب تولدت بود. البته من که قدم اول را موفق بودم و فراموش نکرده بودم این تاریخ مهم را! قدم‌هایِ بعدی هم که کمی مربوط می‌شود به کارت بانکی و این حرف‌ها. اولین هدیه را هم از من گرفتی با اندکی پاساژ گردی! دومین هدیه را هم از این دنیا و تقدیر عجیبش گرفتی با پنچر شدن موتورم! البته من نمی‌دانم که کشان کشان موتور را با دست بردن به سمت آپاراتی ، چه حال زاری دارد برای آدم که تو پشت سرم گریه‌ات گرفته بود. البته قسمت خوب ماجرا پیتزایی بود که آخر شب خوردیم! و قسمت سخت ماجرا چسبیدن به ماسک و رعایت بهداشت تو تمام این مراحل بود.
می‌دانی عزیزم ، وقتی که کرونا دارد در کوچه پس کوچه‌هایِ این جهان جولان می‌دهد ؛ وقتی زندگی در ایران هر روز دارد سخت‌تر از دیروز می‌شود ؛ وقتی شادی‌ها از آینده می‌گریزند ؛ من دلم خوش است به آغوش گرم تو. به زندگی کوچک با تو. به شادی‌های و دلخوشی‌هایم با تو. دستانت را محکم‌تر میگیرم. نمی‌خوام کرونا یا هر کوفت و زهر مار دیگری ما را از هم جدا کند. من زندگی بی تو را برای یک ثانیه هم نمی‌خواهم. چه در این کره خاکی و چه در جهان دیگری که می‌گویند.

تولدت مبارک نازنینم.

  • موافقین ۱۹
  • چهارشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۹، ۲۳:۲۱
  • احسان ‍‍

آسمان زندگی‌ام گاهی ابری‌ست و گاهی آفتابی. گاهی بارانی و گاهی آبی. گاهی خورشید می‌درخشد در نقشِ آسمانم و گاهی ستاره‌ها ریخته‌اند بر دامنِ زیبایش.
می‌دانی ما همه در بندِ زمان و ثانیه‌ها هستیم. در پیِ ثانیه‌ها و دقیقه‌ها و لحظه‌ها می‌دویم. هر چقدر هم خودمان را آویزان عقربۀ ثانیه شمار کنیم که تکان نخورد ، فایده ندارد که ندارد. ثانیه‌ها می‌روند که رفته باشند.
و حالا من در ۸۴۰۰ مین روز زندگی‌ام قرار دارم. شاید در اول سفری پر از ماجرا و شاید در نیمه‌های داستان زندگی‌ام و شاید هم در پایانش! مهم نیست ؛  من لذت می‌برم از هر آنچه که دارم و می‌روم دنبال هر آنچه‌ که می‌خواهم و محبت می‌کنم به هر کسی که سر راهم قرار گیرد. انعکاس رفتارم روزی به من می‌رسد که انتظارش را نداشته باشم.
تولدم مبارک :)
پی‌نوشت: مریمم ممنونم که می‌دانی من رنگِ فیروزه‌ای را خیلی دوست دارم. ممنونم که می‌دانی بادکنک فیروزه‌ای فقط به بادکنک سفید می‌آید.(عکس) ممنونم که کیک سادۀ شیرینت را با عشق و ذوق برایم درست کردی. ممنونم که کنارمی.

  • احسان ‍‍

وقتی دست مریم را گرفتم و بردمش خانه خودمان ، چشم بستم به تمام سختی‌ها و حرف‌هایی که تو این مدت شنیدم ، و چشم باز کردم به روشنایِ خورشید امیدی که در قلب زندگی من می‌تابد.

پی‌نوشت: بخاطر شرایط کرونا مجلس نگرفتیم.

  • موافقین ۴۱
  • شنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۰۸
  • احسان ‍‍

دیروز از همان صبح آسمان دلش ابری بود. بدجوری هم بود. بعد از ظهر که شد دست مریم را گرفتم و رفتیم حرم. اما این حرم رفتنمان با همۀ رفتن‌هایِ قبلی فرق داشت. این رفتن آمدنی در دلش بود به وسعت أبد. رفتیم که بمانیم. بمانیم در آغوش آقایی که مهرش در عمق دلِ هر دویمان تا أبد پا بر جاست. رفتیم تا تشکر کنیم و درخواست. تشکر بابت تمام روز‌هایِ قبل و درخواست بابت  تمام روز‌هایی که هنوز نیامده‌اند.
هنوز پایمان را داخل صحن حرم نگذاشته بودیم که باران گرفت. انگار آسمان دلش خیلی خیلی گرفته بود. انگار داشت زار زار گریه میکرد. اشک‌های مریم هم میان قطره‌های باران گُم شد.
دلم قرص تر و پشتم گرم تر از هر لحظه شده بود.
صحن‌ها را یکی یکی قدم کردیم و حرم را طواف. لحظۀ آخری دست مریم را محکم تر گرفتم و نگاهی به رواق دار الحجه انداختم. جایی که برای اولین بار دستانش را گرفته بودم.
مهم نیست چه کسانی دلمان را شکستند و چه حرف‌هایی به ما زدند ، مهم فقط رضایت یک نفر است ؛ او اگه راضی باشد همه چیز حل است. الهــــی رضــــاً برضــــائک.
  • موافقین ۲۶
  • جمعه, ۲۷ تیر ۱۳۹۹، ۱۵:۲۹
  • احسان ‍‍

مهربانم سلام ؛
دلم نیامد تو این روزها نامه ننویسم. دلم نیامد این روز‌ها ثبت نشود بر تقویم زندگی‌مان. دلم نیامد راحت بگذرم از روز‌هایی که قرار است روح و وجودمان را بسازد. این روز‌ها اگر چه خیلی سخت شده‌اند ولی مگر من و تو تنها هستیم؟! معلوم است که نه. «من» تو را دارم و «تو» مرا و «ما» خدایی داریم به بزرگیِ تمام کهکشان‌ها و ستاره‌ها.
وقتی زندگی به من خیلی فشار می‌آورد و روحم را در مُشتش قرار می‌دهد و فشارش می‌دهد ، من چشمانم را می‌بندم و خودم را رویِ ماه تصور می‌کنم. تصور می‌کنم که رویِ صندلی‌ای نشسته‌ام و خیره شده‌ام به گردالویِ آبی و سبز. برایِ من همین قدر دور شدن کافی است تا بفهمم که مشکلات و سختی‌ها و شادی‌ها و خنده‌ها همه مثل هم هستند. همه می‌آیند که جایشان را به دیگری بدهند. لازم نیست حتماً در خیالم آنقدر دور شوم تا کهکشان کوچک راه شیری ، فقط تبدیل به یک نقطۀ نورانی شود. برای من نشستن رویِ ماه کافی است.
مریمم ؛ به یقین روز‌هایِ خوب ما هم خواهند آمد ، فقط تا قبل از آن نباید جا بزنیم ، که اگر جا بزنیم روز‌هایِ خوب می‌آیند و می‌روند و ما حتی متوجه آن هم نخواهیم شد. باید قوی باشیم و دست از تلاش برنداریم. باید قوی باشیم و دست‌هایمان را از هم جدا نکنیم. می‌دانی چرا از این روز‌ها گفتم؟ چون یادمان نرود. یادمان نرود که خوشی‌ها در کنارِ سختی‌ها معنی پیدا می‌کنند. یادمان نرود که هیچ وقت تنها نبودیم و نیستیم.
بیا امشب وقتی ماه نور تاباند بر شب تاریکِ زمین ؛ باهم برویم و آنجا بنشینیم. خیره به تمام سختی‌ها و شادی‌ها و لذت‌ها و غم‌ها و تمام آدم‌هایی که دوستشان داریم و یا نداریم. بیا خیره بشویم و درک کنیم بزرگی خدا و ناچیزی خودمان را...
عاشقانه و صادقانه دوستت دارم مریمم.
  • موافقین ۱۷
  • پنجشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۹، ۰۹:۲۰
  • احسان ‍‍

چقدر سخت است بی تو بودن. چقدر سخت است بی تو بودن در این غروبِ گرفتۀ جمعه. چقدر سخت است بی تو بودن در میان انبوه ثانیه‌ها ولحظه‌ها. وقتی که تو بودی اتاق کوچکم به وسعت مهربانی دست‌هایت بود. به زیباییِ سادگی‌ات. وقتی که تو بودی تمام اشیاء اتاق رنگ و بوی تو را داشتند. لیوان‌هایمان نزدیک‌تر به هم بودند. پنکۀ اتاق مهربانه‌تر می‌چرخید. کاکتوس‌‌ها زیباتر بودند. دارم مرور می‌کنم تمام این سه ماه را. از لحظۀ‌ای که با موتور آمدم و تو را از ترمینال سوار کردم و آوردم خانه. تا لحظه‌ای که تو امروز از داخل ماشین برایم دست تکان دادی و اشک‌هایت قِل خوردند و افتادند. لحظه سال تحویل در کنار تو. لحظه‌هایی که تو بیدارم می‌کردی برای سحر‌هایِ ماه رمضان. لحظه‌هایی که تو برای افطار سوپ یا فرنی مورد علاقۀ مرا درست می‌کردی.
وقتی که آمدی ، می‌دانستم یک روز باید رفتنت را هم تماشا کنم ، اما خداکند که خیلی زود زیر سقفی ، در کُنج اتاقی ، در خانۀ کوچک خودمان باشیم...
  • موافقین ۲۱
  • جمعه, ۹ خرداد ۱۳۹۹، ۱۹:۵۷
  • احسان ‍‍

نامه نهم:

مریم عزیزم ؛ باور کن آینده من بدون تو تصور نمی‌شود. تو رخنه  کرده‌ای در تمام ثانیه‌هایِ زندگی‌ام. تو این روز‌ها احساس می‌کنم که بیشتر دوستت دارم. روز‌هایی که چشم‌هایِ انسان‌ها راحت‌تر از قبل برای همیشه بسته می‌شود!

تو برایِ من همیشه آن تک گُل مریمی که مواظبش خواهم بود و پایِ وجودت را با دوست‌داشتنی زلال و شفاف نمناک خواهم کرد تا رشد کنی و هر دویمان را برسانی به حقیقت عشق.

  • موافقین ۲۹
  • يكشنبه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۹، ۰۱:۲۸
  • احسان ‍‍

چشمم به ساعت است و مدام دقیقه‌ها و ثانیه‌ها را می‌شمرم. دوست دارم همینطور دور اتاق قدم بزنم و هر از گاهی نگاه به ساعت کنم. دوست دارم از پنجره خورشید را دید بزنم که ببینم هنوز می‌تابد یا پنهان شده در پشت قلمرو شب.
می‌دانی عزیزم ؛ چشم انتظاری لذت بخش است ، اگر برای تو باشد.
  • موافقین ۲۱
  • جمعه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۸، ۱۵:۰۱
  • احسان ‍‍

باورم نمی‌شود که یکسال گذشت! باورت می‌شود؟ باورم نمی‌شود که تو کنارمی ، باورت می‌شود؟ باورم نمی‌شود چشمانِ زیبایت برای من است ، باورت می‌شود؟ باورم نمی‌شود رویایِ  با تو بودن را ،  باورت می‌شود؟ من حتی باورم نمی‌شد تمامِ لحظه‌هایی که مثل خواب بود ، تا اینکه دستانت را در میانِ انبوه زائرانِ آقا گرفتم. وقتی انگشتان کوچکت در میان انگشت‌هایم آرام گرفت ، من باور کردم تمام اینها را. باور کردم که عشق حقیقتی است که باید آن را زندگی کرد ، و وصال نقطۀ پُر شورِ آغازِ این ماجراست. مبارک‌مان باشد سالگردِ تلاقیِ ثانیه‌هایِ عمرمان.


 

  • احسان ‍‍