در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.
∞ ∞ ∞ ∞
در نقشِ خیالِ آسمانِ من؛
چشم‌هایِ تو در حکم خورشیدند.

محبوب ترین مطالب
  • ۹۹/۱۱/۲۵
    پ

۲ مطلب در شهریور ۱۴۰۰ ثبت شده است

امروز بیست چهار سالم شد و پیرمردی در وجودم سه تار می‌نوازد. روحم را با خودش همراه می‌کند. در پرتو صدایش به سرانجام فکر می‌کنم، به انتها و پایان هستی. یک نوع حس فلسفی وجودم را در می‌نوردد و مرا وا می‌دارد در خودم کنکاش کنم. کاش مُرشدی بود و هستی و غایت این دنیا را برایم درون کلمات جا می‌داد. چیست این میل به شناخت که سرتاسر روحم را فرا گرفته است؟

امروز بیست چهار سالم شد! معادل ۸۷۶۶ روز. معادل هیچ!

چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم
گه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم

ز کشاکش چو کمانم به کف گوش کشانم
قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم

مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجی
به نحوسیش بگریم به سعودیش بخندم

به سما و به بروجش به هبوط و به عروجش
نفسی همتک بادم نفسی من هلپندم

نفسی آتش سوزان نفسی سیل گریزان
ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم

نفسی فوق طباقم نفسی شام و عراقم
نفسی غرق فراقم نفسی راز تو رندم

نفسی همره ماهم نفسی مست الهم
نفسی یوسف چاهم نفسی جمله گزندم

نفسی رهزن و غولم نفسی تند و ملولم
نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم

بزن ای مطرب قانون هوس لیلی و مجنون
که من از سلسله جستم وتد هوش بکندم

به خدا که نگریزی قدح مهر نریزی
چه شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم

هله ای اول و آخر بده آن باده فاخر
که شد این بزم منور به تو ای عشق پسندم

بده آن باده جانی ز خرابات معانی
که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم

بپران ناطق جان را تو از این منطق رسمی
که نمی‌یابد میدان بگو حرف سمندم

مولانا

  • موافقین ۱۳
  • پنجشنبه, ۱۸ شهریور ۱۴۰۰، ۲۰:۵۲
  • احسان ‍‍

وقتی تکه یخ را گذاشتم تا از سرمایِ یخ زودتر خوب بشود، حسابی کیف کردم! دوست داشتم تک‌تکِ تکه‌هایِ یخ را روی گوشۀ لبم آب کنم! اما الان که خُشک شده، با هر بار خندیدن و خمیازه کشیدن، دهانم را مهمانِ مزۀ خون می‌کند!


  • احسان ‍‍