در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.
∞ ∞ ∞ ∞
در نقشِ خیالِ آسمانِ من؛
چشم‌هایِ تو در حکم خورشیدند.

محبوب ترین مطالب
  • ۹۹/۱۱/۲۵
    پ

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۹ ثبت شده است

امروز حدود چهارده نفر از بچه‌هایِ مدرسه آمده بودند. بعضی‌هایشان ماسک‌هایشان آویزان بود و شُل و وِل. گفتم کش‌هایِ ماسک‌شان را گره بدهند تا یکم سفت‌تر بشود. گفتم: «مشکل درسی دارین؟» بعضی‌ها گفتند آره. و بعضی‌ها هم گفتند نه! گفتم: «پس چرا اومدین مدرسه؟!» گفتند: «دلمون تنگ شده».

منم دلم برای همه‌شان تنگ شده بود. دوست داشتم دوباره صدایِ شدید و گوش‌خراشِ زنگ تفریح را بشنوم و بعدش یک عالمه بچه دبستانی باشد که دارند تو حیاط مدرسه دنبال هم می‌دوند و آب می‌نوشند و از ساندویچ‌هاشان گاز می‌گیرند. دلم می‌خواهد که بچه‌ها از دست‌هایم آویزان بشوند و حرفم را گوش نکنند! داخل راهرو جیغ بکشند و بعدش بدوند داخلِ کلاس‌هایشان. سر دیر آمدن مربی ورزش به من شکایت کنند. دلم برای همۀشان تنگ شده. برای همۀشان باهم! و چیزی که اذیتم می‌کند این برنگشتن به روزهایِ عادی هست. اینکه عادت کنیم روزهایِ عادی‌مان به این شکل باشد. با ماسک و بدون بغل کردن!

  • موافقین ۲۶
  • يكشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۱۷:۴۴
  • احسان ‍‍
چرا باید نوشتن گاهی وقت‌ها اینقدر برایم سخت شود؟ خط در خط و جمله در جمله و کلمه در کلمه بهم می‌تنم ولی آخر سر کمی سرم را می‌برم عقب و بعدش می‌گذارم مکان نمایِ متن همه را بخورد و برگردد به اول خط!     احسان‌ی در وجودم زندگی می‌کند که از رها شدگی رنج می‌برد! خیلی وقت است که رنج می‌برد. البته مدت زیادی را منکر این قضیه بود و با خودش تکرار می‌کرد که «تو تنهایی را فوت آبی!» «تو تنهایی را فوت آبی!» «تو تنهایی را فوت آبی!» «تو تنهایی را فوت آبی!» «تو تنهایی را فوت آبی!» «تو تنهایی را فوت آبی!» «تو تنهایی را ف..  ولی هر بار که یک نفر نزدیک شد و نزدیک شد ، و خیلی خیلی نزدیک شد و بعدش یکهو نشان داد که می‌تواند طور دیگری هم باشد ؛  قلب احسان تیر کشید! و تیر کشید و تیر کشید!
ولی خُب عوضش الان همش می‌گوید: «تو استاد فراموش کردنی!» «تو استاد فراموش کردنی!» «تو استاد فراموش کردنی!» «تو استاد فراموش کردنی!». و من با بویِ سوپِ خوشمزۀ مریم که برای افطار دارد رویِ شعله‌هایِ آبیِ اجاق گاز قُل‌قُل می‌خورد ؛ همه چیز را فراموش می‌کنم. حقیقتش من در زندگی‌ام کسی را دارم که تا وقتی که هست ، همه می‌توانند به وُسعت زمانی أبد ، مرا فراموش کنند و رها!
  • موافقین ۲۹
  • يكشنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۱۸:۲۴
  • احسان ‍‍

دوباره قطرات ریز باران می‌خورد بر رویِ کانال کولر رویِ پشتِ بام و صدایِ زیبایش از دریچۀ کولر می‌ریزد درون اتاقم! هوایِ آسمان جذاب است و ابری. اما می‌دانی باران اردیبهشت چه مزه‌ای می‌دهد؟ مزۀ رفتن!     با‌ هر بار آمدنش مدام می‌گویی: «نکند دیگر تا پاییز ازش خبری نشود! نکند دیگر هیچ وقت پیدایش نشود!!»

  • موافقین ۲۵
  • چهارشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۱۴:۲۸
  • احسان ‍‍