در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.
∞ ∞ ∞ ∞
در نقشِ خیالِ آسمانِ من؛
چشم‌هایِ تو در حکم خورشیدند.

محبوب ترین مطالب
  • ۹۹/۱۱/۲۵
    پ

۶ مطلب در آبان ۱۳۹۸ ثبت شده است

شما درک نمی‌کنید ، وقتی یه پسر بچه که قدش نهایتاً تا بالایِ پایِ شماست ، دو دستی بغلتون کنه و بگه که «آقا شما خیلی خوبین» ؛ چه حسی داره!

  • احسان ‍‍

پاییز است و برف می‌بارد! کلاغ‌ها بر فراز شهر پرواز می‌کنند. عده‌ای در پسِ کوچه‌ها می‌دوند. غم نشسته است بر نورِ چراغِ‌هایِ شهر! حکومت نظامی در رسانه‌ها جریان دارد. قرار است همه چیز به نفع خودشان جلوه داده شود. دسترسی به شبکه‌ها کاملاً قطع شده است! جلوه‌هایی از ۱۹۸۴ جورج اورول را به عینه می‌بینم. امید‌ها نا امید شده. اعتمادها بی اعتماد! و دست‌ها خالی‌تر! و چشم‌ها محتاج‌تر!
شب‌هایِ ابریِ شهرهم طولانی‌تر از هر زمانیست! و ظُلم قد علم کرده است در پَرتوِ این تاریکی! مُدام مُسَکِنْ می‌زنند به درد هایمان تا آرام شویم و بیخیال!
اما روزی خورشیدِ امید و آزادی طلوع خواهد بر فرازِ کوه‌ها و دشت‌ها و دریا‌هایِ ایرانم! روزی پرتوِ طلایی رنگش ، گونه‌هایم را نوازش خواهد داد.
+ حواسمون به هم باشه ؛ افسردگی پشتِ لبخند‌هامون قایم می‌شه!
  • احسان ‍‍

                                                   

  • ۶ نظر
  • موافقین ۹
  • چهارشنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۸، ۲۲:۱۳
  • احسان ‍‍

  • احسان ‍‍

چند شب پیش مثل هر شب در اتاقم را بستم و بخاری را روشن کردم. خیلی زود و راحت در تنهایی و سکوتِ اتاقم به خواب رفتم. صبح که بیدار شدم اما مثل همیشه نبود! صبحی بود که قرار بود من چشمانم برای همیشه باز نشود.صبحی با طعم بُهت و حیرت! صبحی که چشمانم با خیره شدن به لولۀ در آمده از پُشتِ بخاری باز شد!
شب هنگام مرگ در اتاقم قدم زده بود. و شاید هم در گوشه‌ای از اتاقم ایستاده و خیره شده به منی که غَرقِ در خواب بودم. او فقط دستی به من کشیده و از دریچۀ کولری که بالایِ بخاری بوده ، پرواز کرده به سمتِ آسمان.
حتی همین الان هم اگر چشم‌هایم را ببندنم می‌توانم هنوز بو و جایِ قدم‌هایش را در اتاقم حس کنم! می‌توانم ردِ انگشت‌هایش را بر رویِ زیرپوشِ سفیدم ببینم! اینکه چرا چشم‌هایم باز شد ، دلیلی ندارد جز اینکه زمانش نرسیده بود! اما من با طلوعِ اینبارِ خورشید فهمیدم ، چیزی را که خیلی دور می‌دیدمش ؛ چقدر نزدیک است به من!
«الَّذی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ هُوَ الْعَزیزُ الْغَفُورُ»
آن که مرگ و زندگی را بیافرید ، تا بیازمایدتان که کدام یک از شما به عمل نیکوتر است و اوست پیروزمند و آمرزنده. حاقه ۲۷

  • احسان ‍‍

صالح از اون آتیش پاره‌هایِ کلاسِ پنجمه. بارها شده که زنگ‌هایِ تفریح ، ششمی‌هارو به جون چهارمی‌ها بندازه و چهارمی‌هارو به جون ششمی‌ها! اما یه خصلت خیلی خوبی که صالح داره اینه که بی ادب نیست و میون تمامِ این فضولی‌ها و آتیش سوزندن‌ها هیچ وقت حرف زشتی از دهانش خارج نمیشه.

یه بار زنگ تفریح یکی از بچه‌ها کلاسِ چهارم که جثۀ ریزی هم داره اومد پیشم و گفت که یه نفر اذیتش کرده و تو حیاط مدرسه دنبالش کرده. گفتم: کی؟  با انگشت صالح رو نشون داد. صداش زدم و اومد پیشم و کمی شرحِ ماجرا داد. از اون جایی که فضولی‌اش صرفاً سر به سر گذاشتن با یه کوچکتر از خودش بوده و آتیشی به اون صورت به پا نکرده بود ، توبیخی در حد و اندازۀ کاری که انجام داده بود براش در نظر گرفتم. دست چپمو گذاشتم زیر چونه‌اش و با انگشتِ شست و انگشتِ سَبابه دو لُپش رو آروم فشار دادم تا حدی که لباش شبیه به ماهی بشه ؛ بعد گفتم که بگه: «لُپ‌لُپ» صالح هم گفت و کلاس چهارمی و صالح و من کُلی خندیدیم! :) هنوز هم گاهی وقتا زنگِ تفریح میاد و میخواد که فرایندِ لُپ‌لُپ رو اجرا کنیم.
+ اجرا کردین؟ برین رو به رویِ آینه و ماهی شُدنتون رو حظ کنید. :)

  • احسان ‍‍