در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.
∞ ∞ ∞ ∞
در نقشِ خیالِ آسمانِ من؛
چشم‌هایِ تو در حکم خورشیدند.

محبوب ترین مطالب
  • ۹۹/۱۱/۲۵
    پ

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۸ ثبت شده است

امروز برای اولین بار از اتوبوس جا ماندم! ساعتِ شیش عصر اتوبوس حرکت می‌کرد و من داخلِ بی‌آرتیِ شلوغ، چشمم مدام به ساعتِ اتوبوس بود. اما وقتی به ایستگاهِ ترمینال رسیدم ساعت از شیش گذشته بود. حدود ده دقیقه دیر شده بود. کولۀ گُنده‌ام را به دوش کشیدم و شروع کردم به دویدن. یک دویدن نصفه و نیمه! بارِ اضافی داشتم! آرزو می‌کردم کوله‌ام نبود یا حداقل خودش پا داشت! اما نه پا داشت و نه معدوم بود. وبالی بود بر گردنم! در حالی که نفس نفس می‌زدم و شانه‌هایم درد گرفته بود رسیدم به جایگاهِ اتوبوس ؛ اما از اتوبوس تنها جایِ خالیش مانده بود. برایِ منی که تا به حال از هیچ اتوبوسی جا نمانده بودم ، کمی غیر قابل باور بود. مگر اتوبوس‌ها مسافرانشان را فراموش می‌کنند؟! و من فراموش شدۀ اتوبوسی بودم که تنها چند دقیقه زودتر از رسیدن من رفته بود.

  • احسان ‍‍

دیروز ظهر وقتی با همسرم بین کوچه‌ها قدم می‌زدیم خانمی که از کنارش گذشتیم، برگشت و به همسرم و گفت:
-خانم ببخشید... خانم!
-بله؟
-شما یه خواهر ندارید که مثل خودتون چشم رنگی باشه؟! سه ساله برای داداشم دنبالِ یه خانمِ چشم رنگی می‌گردم!
-نه ؛ ببخشید.
ملاک‌هایمان سر جایش نیست. چرا باید برای انتخاب همسری که قرار است ثانیه‌هایِ عمرمان را باهاش شریک شویم، آن‌هم نه فقط دوران جوانی‌را ، بلکه تمام عمر را ؛ فقط ملاک ظاهری اعمال کنیم؟! این مسئله برایم غیر قابل هضم است.
  • احسان ‍‍

یک سال از عمرم گذشت ، ولی خدا کند آخر بشوم فدایِ دستانِ سقایِ آب و ادب.


  • موافقین ۱۹
  • دوشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۸، ۲۲:۰۲
  • احسان ‍‍

با صدایِ بابا از خواب بیدار شدم. مریم هم بیدار شد. پاشدم و رفتم داخلِ حیاط. هوا هنوز تاریکِ تاریک بود و ستاره‌ها در آسمان پهن بودند. شیرِ آبِ حیاط را باز کردم و آبِ نیمه سردی به صورتم زدم و وضو گرفتم. برگشتم به اتاق. مریم سجاده را در گوشۀ اتاق برایم پهن کرده بود. وجودم را به وجودش پیوند زد با گوشه‌ای از سجاده. از پیشش رفتن برایم سخت تر شد. دیشب موقع خواب، قطره‌هایِ اشکِ مریمم از گوشه چشمش قِل خورد و بر روی بالشت ریخت. دلِ کوچکش طاقت دوری نداشت. در آغوشم آرام گرفت و در آغوشش خوابیدم. قبل از ازدواج خیلی‌ها می‌گفتند که عشقمان برایِ ماه اول است، و بعدش عادی می‌شود و دل‌زده! عشقی هوس مانند!! و حالا من و مریم هر روز وابسته تر به هم می‌شویم. و هر روز عشقمان جاری‌تر می‌شود در رگ‌هایِ زندگی‌مان.

چه دلبرانه وسایلم را درونِ کوله‌ام چیده بود و چه مادرانه ساندویچی درون پلاستیک گذاشت برایم. و من چه بچه‌گانه آن را فراموش کردم...

+ بریده‌ای از سفرنامۀ بیرجندم.

  • احسان ‍‍