در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.
∞ ∞ ∞ ∞
در نقشِ خیالِ آسمانِ من؛
چشم‌هایِ تو در حکم خورشیدند.

محبوب ترین مطالب
  • ۹۹/۱۱/۲۵
    پ

۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

و حالا پنجرۀ‌ای نو در زندگی من باز شده است. پنجرۀ‌ای که از آن نور امید به بطن زندگیِ من می‌تابد. فارغ از هر چیزی که اتفاق بی‌افتد ، این پنجرۀ باز است. حالا می‌توانم با خیال راحت‌تری به فردا‌ها فکر کنم و امروزم را غرق در لا‌به‌لایِ کتاب‌هایم شوم. چیزی که واقعاً دلتنگش شده بودم.

  • موافقین ۱۶
  • يكشنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۸، ۱۷:۲۸
  • احسان ‍‍

بلا تکلیفی افتاده است به جان روزهایم و ذره ذره لحظاتم را می‌جود. رسوخ کرده است به تک تک سلول‌هایِ مغزم و شب‌ها در تاریکی پشتِ پلک‌هایم فکرم را رها نمی‌کند.

  • موافقین ۱۴
  • يكشنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۸، ۱۱:۵۰
  • احسان ‍‍

وَقتی پسر بچه‌ای بیش نبودم ، مسئولیت خرید شیر با من بود. آن وقت‌ها شیر‌هایِ پاکتی را بعد از ظهر‌ها بین مغازه‌ها تقسیم می‌کردند و به هر نفر هم نهایتاً دو پاکت شیر بیشتر نمی‌دادند. و من هر روز بعد از ظهر دوچرخۀ سبز رنگم را سوار می‌شدم و با مقدار پولی که مادرم دستم می‌داد می‌رفتم برایِ خرید شیر. خوش‌حال بودم از اینکه مسئولیتی را در خانواده به عهده دارم و می‌توانم هر روز انجامش بدهم. سر سفره وقتی نان و شیر می‌خوردیم همیشه به کاسه آبجی و مامان نگاه می‌کردم و به خودم می‌بالیدم و لبخند می‌زدم.

یک روز بعد از ظهر مثل همیشه دسته‌هایِ دوچرخه‌ام را گرفته بودم و پاهایم بر رویِ رکاب‌هایش بالا و پایین می‌شد و می‌رفتم به سمت مغازه تا شیرِ امروزم را بگیرم. پاکت شیر را داخلِ پلاستیک گذاشتم و از دستۀ دوچرخه آویزان کردم و راه افتادم. بین راه پلاستیک پاره شد و پاکت شیرم افتاد بر رویِ آسفالت‌. سریع پیاده شدم و پاکت شیر را برداشتم. قسمتی ازش پاره شده بود و شیرِ سفید بر روی آسفالتِ سیاه می‌لغزید. اشک‌هایم هم افتاد در کنارش. پاکت شیر را به دندانم گرفتم و دسته‌های دوچرخه را با دستانم گرفتم و پیاده راه افتادم. اشک می‌ریختم و می‌رفتم. وقتی رسیدم خانه مادرم مرا بوسید اما ناراحتی در رگ‌هایِ وجودم رخنه کرده بود. پاکتِ مسئولیتم پاره شده بود و دیگر نمی‌توانستم سر سفره به کاسۀ شیرِ آبجی لبخند بزنم.

اما حالا که به زندگی خودم نگاه می‌کنم می‌بینم که پاکت‌هایِ بیشتری را پاره کردم و مسئولیت‌هایم را جاری کردم بر رویِ آسفالتِ سیاهِ بی‌خیالی. و من حتی سعی نکردم به دندان بگیرم پاکت‌هایِ پاره شده‌ام را. یک روز جواب پس می‌دهم. یک روز بخاطر تک‌تک‌شان باید جواب پس بدهم‌[هیم].

  • احسان ‍‍