در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.
∞ ∞ ∞ ∞
در نقشِ خیالِ آسمانِ من؛
چشم‌هایِ تو در حکم خورشیدند.

محبوب ترین مطالب
  • ۹۹/۱۱/۲۵
    پ

۵ مطلب در تیر ۱۳۹۸ ثبت شده است

عشق مانند چشمۀ زلالیست که مدام در حال جوشش است. از خودش می‌جوشد و بر رویِ خودش می‌ریزد. می‌دود در رگ‌هایِ زندگی و امید را بر چهره‌اش نقش می‌زند. و این مفهومِ نامعلومِ آشکار ، پُر است از نشانه‌هایِ آشکار و پنهان. نشانه‌ها خبر از وجود می‌دهند. به چشمه نگاه کن ؛ صدایش را می‌شنوی؟ این همان نشانه است... و شاید نشانۀ عشق تو صدایِ خنده‌هایت باشد و نشانۀ عشق من گُل رزِ آبیِ امروز ظهر...

  + عکاسی شده توسطِ هم‌سرم در آخرین یکشنبۀ تیر ماهِ هزار و سیصد و نود هشت.

  • موافقین ۱۷
  • دوشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۸، ۱۲:۴۱
  • احسان ‍‍

وقتی در اعماق وجودم پرسه می‌زنم و به خودم نگاه می‌کنم ، همیشه متوجه این موضوع می‌شوم که احساساتم بر منطقم غلبه داشته است. و حالا لشکری از منطق در مقابلِ گردانِ احساساتم صف آرایی کرده است. جنگی تمام عیار در وجودم بر پاست. و بازنده منم!

  • احسان ‍‍

پارسال تابستان وقتی بندر عباس رفته بودیم، جلویِ خانه‌یِ دختر‌خاله‌ام کاکتوسی درخت‌وار زندگی می‌کرد. به صورت برجی مسکونی. هر کدام بالایِ سر دیگری. (عکس)  برایِ منی که اولین بار بود آن همه کاکتوس را به صورت دسته جمعی می‌دیدم، جذاب بود. دوست داشتم لمس‌ش کنم و حس‌ش کنم ، اما عجله داشتیم و فقط فرصت عکس گرفتن نصیبم شد.  عکسی که همیشه تو گالری گوشیم بوده.

گذشت تا چند وقت پیش که خواب دیدم وسطِ صحرایی هستم که از هر جهت نگاه می‌کردی رویِ زمین پهن شده بود. نگران نبودم چون می‌دانستم در اعماقِ رویا پرسه می‌زنم. کاکتوسی را دیدم که بلند‌تر از من بود. وقتی از نگاه کردن سیر شدم رفتم کنارش ایستادم و مواظب بودم که تیغ‌هایش اذیتم نکند و باهاش عکس گرفتم. نمی‌دانم دلیل عکس گرفتنم چی بود ؛ شاید می‌خواستم آن عکس را با خودم به دنیایِ واقعی بیارم و نشان بقیه بدم‌.

این خواب از معدود خواب‌هایی‌ بود که دیده‌ بودم و یادم مانده‌ بود. قبل‌تر‌ها وقتی خواب می‌دیدم ، تو نوت گوشی یادداشت‌ش می‌کردم. و بعد یه مدت سر می‌زدم به آرشیو خواب‌هایم و برسی می‌کردم که کدام خواب با چه درصدی منطبق بر واقعیت، در زندگی‌ام جاری شده است. بعضی‌هایش را که می‌خواندم دهانم وا می‌ماند! با اندک تغیراتی اتفاق افتاده بودند. درست مثل همینی که تعریف کردم!

جمعه بعد از آزمونِ هم‌سرم، پیاده راسته‌یِ خیابان دانشگاه به سمت میدون شهدا را گرفتیم و راه افتادیم. ما بین راه سفال فروشی بود که از کنارش گذشتن حتی با اینکه هوا گرم و خسته کننده بود، ممکن نبود. رفتیم داخل و ما بین بشقاب‌ها و کوزه‌ها و گلدون‌ها قدم زدیم. گلدان‌ها را برانداز کردیم و حتی یکی را هم انتخاب. قمستِ انتهایی سالن بدجوری جلب توجه می‌کرد. یه میز پُر از گلدون‌هایِ کوچک که داخل‌هر کدامشان بچه کاکتوسی زندگی می‌کرد. (عکس) (عکس) (عکس) دست کشیدم به تیغ‌هایِ یکی‌شان و رو به هم‌سرم گفتم «خیلی تیزه!» دست کشید و گفت «من فکر نمی‌کردم که اینقدر تیز باشه، بیشتر این تصور رو داشتم که تیغ‌هاشون نرم‌اند» جلو‌تر رفتیم و با محوطه‌ای که سقفش کاملاً نور گیر آفتابِ بود رو به رو شدیم. انگار تکه‌ای از صحرا را با چاقو بریده باشند و گذاشته باشند آنجا. پُر از انواع کاکتوس‌هایِ بزرگ و سر به آسمان کشیده. (عکس)  چشمان هر دویمان برق زد. بعضی‌هایشان زیاد تیغ داشتند و بعضی‌ها کمتر. بعضی‌ها تُپل بودند و بعضی‌ها دراز. بعضی‌ها بچه‌داشتند و بعضی‌ها تنها. در گوشه‌ای انگار چندتا خانوم کاکتوس جمع شده بودند و باهم سبزی پاک می‌کردند. وسط میدان هم از آنِ قد بلند‌ها بود. وسط دنیایِ کاکتوس‌ها اما یکیشان خیلی آشنا بود. لبخند می‌زد و نگاهم می‌کرد. نزدیک‌تر شدم. انگار انتظار آمدنم را داشت. در دلم گفتم «سلام» لبخندش بیشتر کش آمد و فهمیدم که خودش هست. مگر یه گُل برای انتخاب دوست‌دارش جز به خواب آمدن، راه دیگری هم دارد؟

کاکتوس عزیزم  + عکس‌‌‌ها هفتم تیرماه هزار و سیصد و نود هشت.

  • احسان ‍‍

آهای پسرِ جوانِ بیست و چند ساله ؛ بهت حسودیم می‌شود!

وقتی دخترت را بغل گرفتی تا از پنجرۀ اتوبوس بیرون را تماشا کند، مقداری رشک من را در آوردی. وقتی‌هم که با انگشتت اشاره کردی به لحظه‌ای بیرون از اتوبوس و دخترت نگاهش را به آنجا چرخاند، باز‌هم حسودیم شد ولی قابل تحمل بود. اما وقتی که دخترت گفت:«بابا مواظبم باش که نیوفتم» دیگر قابل تحمل نبود. باید بلند می‌شدم و گونه‌هایِ دخترت را می‌بوسیدم و می‌رفتم پیِ باقیِ حسادتم. اما نمی‌شد، چون تو مواظبش بودی.

پدر و دختر  + تاریخ گرفتن عکس در اولین چهارشنبه از تیرماهِ هزار و سیصد و نود هشت می‌باشد.

  • احسان ‍‍

چرخ و فلک قدیمیِ از کار افتاده، همیشه بالایِ تپۀ نزدیک آبشار بود. قرار هم نبود که جایی برود. آثار زنگ زدگی رویش، مثلِ مویی سپید، نشان از عمر و تجربه‌اش بود. بالا و پایین رفتنش برایِ همیشه متوقف شده بود و در نقطۀ‌ای ما بین بالا و پایین ثابت شده بود. شب و روزش فرقی نداشت وقتی ثابت و بی حرکت، خیره به گذر زمان بود. تنهایِ تنها شده بود. نه صدای خندۀ دختر بچه‌ای را با بالا بردنش می‌شنید و نه صدای همهمه‌ی آدم بزرگ‌ها را. دلش برای بچه‌هایی که سوار بر اتاق‌هایش به آسمان رفته و لبخندی را به زمین زیر پایشان زده‌اند؛ تنگ شده بود.

شب‌ها با حسین داخلِ یکی از اتاق‌هایش می‌نشستیم و خاطره هم می‌زدیم و از آینده می‌گفتیم. ما بین حرف‌هایمان وقتی سکوت می‌نشست، معنای واقعی شب را درک می‌کردم. خاصیت آن نقطه از شهر همین بود. تا دلت بخواهد سکوت داشت برایِ شنیدن. و من دلم برای تنهاییِ آدمیزاد گرفت که سوار بر این گردالویِ خاکیِ کوچک ؛ شناور در تاریکی و سکوتِ جهانِ نامتنهای‌ست.

+ تاریخ گرفتن عکس: تابستانِ چهار سال پیش
  • احسان ‍‍