در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.
∞ ∞ ∞ ∞
در نقشِ خیالِ آسمانِ من؛
چشم‌هایِ تو در حکم خورشیدند.

محبوب ترین مطالب
  • ۹۹/۱۱/۲۵
    پ

۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

مردی مسن با پیراهن سفید و ریش‌های زده شده و موهایی که اکثراً سفید بودند، کنارم نشست. روزنامه‌ای را در دست چپش که انگشتر عقیقی هم داشت گرفته بود. تلفنش زنگ خورد و با معذرت خواهی از من گوشی را جواب داد! نفهمیدم که معذرت خواهی‌اش برایِ چی بود چون ما وسط هیچ بحثی نبودیم. و حتی یه کلمه‌هم باهم حرف نزده بودیم! با این حال گفتم: خواهش می‌کنم. کسی که پشت تلفن بود داشت یک ریز حرف می‌زد. اینو از سکوت‌هایِ طولانیِ این ور خط فهمیدم. مرد مسن داشت توضیح می‌داد که برای خرید روزنامه رفته‌ است بیرون. ما بین حرف‌هایش گفت: «مامان» و من مادری بسیار مسن‌تر از خودش که داخل خانه نشسته و نگرانِ پسرِ روزنامه‌خوانِ پا به سن گذاشته‌اش شده است، تصور کردم. دوست داشتم تلفنش زودتر تمام می‌شد تا چند کلمه‌ای باهم حرف بزنیم ، اما تلفنش تا ایستگاهی که میخواست پیاده شود ادامه یافت. بازهم عذرخواهی کرد و پیاده شد. و مردی با لباس‌هایِ خاکی و انگشتی آبله زده و با داستانی جدید کنارم نشست.

  • احسان ‍‍

عزیزدلم ؛ سلام.

در دوریت توانا نیستم. باور کن این حرفم را. الان مدت زیادیست که چشمم به چشمانت نیفتاده و دستم در دستانت گره نخورده است. روز شماری می‌کنم برایِ آن لحظه که دوباره بیینمت و جلویِ هر کس که باشد، در آغوش بگیرمت. در دوریت همچون آدمی بی پناهم و سرگردان . همچون آدمی تنها در دلِ اقیانوسی بی انتها؛ خسته از تلاش و تکیه داده به گوشه‌ای از قایق چوبی‌اش. در خیالم نشسته‌ای و مثل همیشه می‌خندی. دلم برای نشستن در کنارت در گوشۀای از رواقِ دارالمرحمۀ حرم تنگ شده است. خطیبِ بالایِ منبر به عربی خطبه می‌خواند و من پوشیۀ چادر بحرینی‌ات را رویِ صورتت می‌گیرم و می‌خندم. و به چشمانت که در مسحور کننده ترین حالت خود هستند، خیره می‌شوم. یادِ آن بعد از ظهری می‌افتم که بارانِ نم‌نمی بر کف خیابان‌ها می‌زد و من با تکیه به دستانت، پیاده رو را قدم می‌کردم. زیرِ باران اگر می‌ماندیم خیس می‌شدیم. گفتم:«فرنی می‌خوری؟» وخندیدی. دستت را کشیدم و بردمت آن طرفِ خیابان و نشستیم. قاشق بردیم به دو کاسۀ فرنیِ جلویمان. همیشۀ خدا کاسۀ‌ فرنی‌ات را نیمه کاره رها می‌کنی و می‌گذاری جلویِ من. یا آن دمِ غروبی که باران سیل آسا می‌آمد و باهم در اطرافِ کوهسنگی پرسه می‌زدیم. کنارِ پل عابر پیاده منتظر اتوبوس بودیم تا دو نفره برویم خانه. ایستگاهِ اتوبوس مقداری آن طرف‌تر بود و ما با دیدن هر اتوبوسی که از دور می‌آمد به سمتِ ایستگاه می‌دویدیم که شاید همان خطِ اتوبوسی باشد که ما منتظرشیم، و هر بار هم با خنده بر می‌گشتیم به کنارِ همان پُلِ عابر پیاده. آخر سر هم سوار ماشینِ سمندی شدیم و دربست رفتیم خانه. یا آن شبی که بسته کادو پیچ شده رویِ میز بود و خودت تکیه به پشتی نشسته بودی.  کنارت نشستم و دستت را گرفتم. بسته را باز کردم و لبخندت را نِگاه. شیرین‌تر از هر لحظه بود. صفحۀ اولِ کتاب را باز کردم تا مطمئن شوم که برایم یادداشتی گذاشته‌ای یا نه. مطمئن که شدم از فکرِ نیاز به خودکار آمدم بیرون و بجایش زل زدم به آنچه که نوشته بودی برایم.

می‌بینی عزیزم؟ ایناها ذرۀای از تمام لحظات زیبا و قشنگیست که باهم داشته‌ایم. گذر لحظه‌ها را حس می‌کنی؟ چه سریع دنبال هم می‌دوند ثانیه‌ها و چه سریع عمرمان می‌گذرد.   اما کنار هم!      و مهم هم همین است.  من و توئی که «ما» می‌شویم. راستش دلم در این سحرگاه دلتنگ‌تر از هر لحظه شده است برایِ تو. چند عکس دو نفره از خودمان را چاپ کرده‌ام و همراه این نامه برایت می‌فرستم تا نگاه کنی به گوشۀ‌ای از لحظه‌های باهم بودنمان .  چه مزۀ شیرینی دارد با تو بودن در قلمروِ زمان .

می‌دانی دل‌برم، رنج دنیا تمامی ندارد؛ اما اگر به لحظات شیرینِ زندگی‌ات لبخند نزنی؛ زندگی بی معنا و سخت‌تر از هر لحظه می‌شود.

باور کن با تمام وجودم دوستت دارم.

  • احسان ‍‍

گوگل مپ را باز می‌کنم و  نگاه می‌کنم به خط‌هایِ سیاهی که مرزهایِ کشورها را مشخص کرده است. دقت می‌کنم که ببینم کدام کشور به کدام کشور نزدیک تر است و کدام از کدام دور تر. مساحت کدام بیشتر به نظر می‌رسد و کدام کمتر. کدام سرسبز تر است و کدام نه. کمی بیشتر زوم می‌کنم به درونِ کشوری در آسیایِ شرقی، و به دنبالِ شهری می‌گردم که حتی اسمش را هم نمی‌دانم. مشخص نیست فاصله‌ام با آنجا چقدر است و اگر پاسپورت و ویزا و ماشینِ نداشته‌ام ردیف بود، دقیقاً چند ساعت بعد آنجا بودم؟! نقطه‌ای می‌گذارم در آن شهر تا ببینم چقدر می‌شود. اما با اخطارِ «راهی به آنجا نیست» مواجه می‌شوم! واقعاً هم راست می‌گویی گوگل‌مپِ عزیز! هیچ راهی به آنجا نیست. ما آدم‌ها اینقدر خودمان را در خودمان تنیده‌ایم و دور خودمان را پُر از خط‌هایِ کوچک و بزرگِ فرضی کرده‌ایم که یادمان رفته است وجودِ همۀ‌مان یکی‌ست.

خیره می‌شوم به ماهی که این شب‌ها تقریباً بزرگ است. گرچه هر شب کوچک‌تر از شبِ قبل می‌شود، ولی باز هم می‌شود دو چشمی خیره شد به آن. فاصلۀ‌ام با تنها قمرِ سرزمینِ آدم‌ها چقدر هست؟ این بار از گوگل مپ که نه ، از خودِ گوگل می‌پرسم. حدوداً سیصد و شصت هزار و خورده‌ای کیلومتر. که البته با توجه به حرکت ماه و زمین متفاوت می‌شود. نمی‌دانم چند ساعت طول می‌کشد که به آنجا برسم، اما ای کاش سفینه و هر چیز دیگری که قرار بود من را ببرد رویِ آن گردالویِ سفیدِ درخشان، ردیف بود و همین الان می‌رفتیم! دلم می‌خواهد دور شوم از این گردالویِ سبز و آبی و از بالا خیره به حقارتش شوم. عجیب دلم این را می‌خواهد امشب... عجیب...

  • احسان ‍‍

هم‌دمِ عزیزم ؛ سلام.

نمی‌دانم چه حسی‌ست که گاهی دوست دارم برایم به وسعتی نامحدود حرف بزنی و از ریز و درشتِ اتفاقات برایم تعریف کنی. دوست دارم آینده و گذشته را بریزی در قالب کلمات و بدهی تا سر بکشم. دوست دارم سکوت نکنی و حرفی برای گفتن داشته باشی. چندین بار این موضوع را بهت گفته‌ام و حتی آخرین بار که همین امشب باشد، قلبِ حساست ازم دلخور شد. می‌دانی که، من یک لحظه‌هم تابِ دلخوریت را ندارم. اما مگر من جزء تو در این دنیا هم صحبتی دارم؟ کمی که در رفقا و نزدکیانم دقیق شوی ، می‌فهمی که فقط رد پایِ خودت است، در انتهایِ قلبم. همان‌جایی که دردِ دل است و دوایش هم‌دم.  گفتی هر کس اخلاقی دارد و اخلاق من اینست که نمی‌توانم سرِ صحبت را باز کنم و طولانی مدت ادامه بدهم. می‌دانی عزیزم، واقعیتش این است که منم همان احسانِ درونگرایِ کم حرفم! ولی عشق و دوست داشتن و ازدواج آدم را با چالش‌هایِ جدیدی رو به رو می‌کند. خودم را در قالب این محبت می‌ریزم تا بتوانم چند کلمه‌ای حرف بزنم. و تو هم دستت را به سکوت نده و حرف بزن با من، که جزء تو مرا هم‌دمی نیست در این جهانِ پر از آدم‌ها.

بیست شیشم اردیبهشت ماهِ هزار و سیصد نود هشت.  ۱:۵۹ بامداد

  • احسان ‍‍