در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.
∞ ∞ ∞ ∞
در نقشِ خیالِ آسمانِ من؛
چشم‌هایِ تو در حکم خورشیدند.

محبوب ترین مطالب
  • ۹۹/۱۱/۲۵
    پ

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۸ ثبت شده است

لبِ راه پله شوخی‌ای احمقانه کرد و همانطور که دراز کشیده بود خواست پاهاشو بندازه لایِ پاهام. اگر حواسم نبود با سر می‌افتادم رو پله‌ها! اعصابم بهم ریخت از این شوخیِ خطرناک. برگشتم و با عصبانیت تمام دعوایش کردم. بچه کُپْ کرد!! توقعش این بود که من بخندم. با دستم زدم به پاهایش. محکم خورد. با عصبانیت خیره شدم به صورتش. بی صدا و با حالتی مظلومانه نگاهم می‌کرد. از پله‌ها که رفتم پایین دلم سوخت. زیاده روی کرده بودم. برگشتم پیشش و دیدم هنوز تو همان حالت ساکت و خیره به سقف  است. بغلش کردم و گفتم «ببخشید داداشی». اشک‌هایش از گوشۀ چشمش افتاد. باهاش حرف زدم و بهش گفتم نمی‌خواستم آنقدر محکم بزنم و اینکه این شوخی‌ها خیلی خطرناکه. خواستم از دلش در بیارم. گفتم: «چی دوست داری برات بخرم؟» حرف نمی‌زد. توقع داشتم به اسباب بازی‌هایش یکی اضافه کند. گفت: «آدامس موزی» و دلم بیشتر سوخت...
  • احسان ‍‍
دل‌برِ نازم ؛ سلام.
الان که دارم این نامه را برایت می‌نویسم، رویِ صندلیِ اتوبوسم و بادِ کولرِ اتوبوس، کلِ فضا را خُنک کرده است. کنارم مردی نشسته‌است که ریش و سبیلش رو به سفیدی رفته. اتوبوس تقریباً پُر است. اما تو نیستی. و این اولین باری‌ست که بعد از عقدمان، تنها تکیه به صندلی‌هایِ این اتوبوس می‌زنم. و اولین باری‌ست که قرار است به مدت طولانی تری ازت دور باشم. و چه بی قرار بودی وقتی چمدانم را در دستم دیدی. اشک‌هایِ پاک و زلالت بی اختیار جاری بود بر رویِ گونه‌هایِ زیبایت. دست انداختم و تو را به سمتِ خودم کشیدم. جاری شد بر رویِ پیراهنم آبِ دریایِ چشمانت. دلم می‌خواست تو را تا همیشه در بندِ آغوشم نگه دارم. دلم می‌خواست آنقدر کوچک بودی که می‌گذاشتمت در لابه‌لایِ چمدانم و تو را با خودم می‌بردم. یا اینکه می‌گذاشتمت در جیبِ رویِ پیراهنم. درست رویِ قلبم. کاش الان کنارم بودی و با انگشتم از پنجرۀ اتوبوس، منظرۀ دشتِ سرسبز و آن گوسفندانِ سفید را نشانت می‌دادم. اشاره می‌کردم به جادۀ‌هایِ خاکی. به آن دود و آتشی که مردمی دورش نشسته‌‌اند. به ابر‌ها نگاه کن. به خورشیدی که پشت‌شان پنهان شده است. نیستی و فقط من نگاهی گذرا می‌اندازم به تمامِ این زیبا منظرۀها.
بچه‌ای در آغوش مادرش گریه می‌کند و صدایش دادِ بعضی‌ها را در آورده است. در درونم بچۀایست که گریه می‌کند. صدایش دادِ خودم را در آورده است. شانه‌هایِ تو آرامش می‌کند. بی تو این اتوبوس چقدر خلوت است و این مسیر چقدر طولانی‌تر. کاش کنارم بودی تا تنهایی‌ام را جا می‌گذاشتم و طولانی بودن مسیر را از یاد می‌بردم...
 
  • دوشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۲۰:۴۵
  • احسان ‍‍

دیروز با هم‌سرم تصمیم گرفتیم حال و هوا عوض کنیم و نتیجه هم رفتن به باغ وحش [زندان حیوانات] شد. از دیدن حیوانات پشت نرده‌ها ذوق زده نمی‌شوم اما از اینکه چند قدم با من فاصله دارند چرا. شرم می‌کنم از اینکه جلویِ قفس‌هایشان قدم بزنم و خیره به اسارت‌شان بشوم. اسارتی که سوغاتِ امثال من بوده برایشان. آن‌هم به جرم اینکه حیوانند و وحشی.

در منطقۀ طبس و فردوس، گلۀ شتر زیاد دیده می‌شود. از نوعِ یک کوهان. زیبا منظرۀایست دیدن شتر‌ها در دلِ بیابان. حالا برایِ اولین بار یک شترِ دو کوهان بزرگ دیدم. اما بر روی آسفالت و موزائیک و پشت نرده‌ها. هوا هم سرد بود. دلم به جایش گرمایِ طاقت فرسایِ کویر و طوفان شن خواست.  خرس قهوه‌ای هم گوشه‌ای لم داده بود و یک قرص نان به دندان گرفته بود. آقا کفتاره هم با عصبانیت تمام طولِ قفس را قدم می‌کرد. ببر‌ها دندان به مرغ‌هایِ پوست کنده می‌بردند. میمون‌ها هم نرده‌هایِ قفس را با شاخه‌هایِ درختان اشتباه گرفته بودند. گردن دراز‌هایِ سفید [لاما] هم چوب شور و پفک می‌خوردند. کرکس‌هم در قفسی گرفتارِ خودش و اخلاق زشتِ مرده خواری‌اش بود. گوزن‌هایِ خال دار هم سال‌هاست که در حسرت دویدن بودند.

شیر نر بر سکویی ایستاده بود. غرشش هیبت انگیز بود، همانند هیکل و یال هایش. حتی نرده‌هایِ دورش چیزی از ابهتش کم نمی‌کرد. دوست داشتم دست بندازم دور گردنش و یال‌هایش را تکان بدهم. دست بکشم بر بدن و صورتش. تصور کردنِ حسِ این خیال هم؛ شور انگیز و جذاب بود. در رگ‌هایش بزرگی و غرور جریان داشت. ذاتش شکار کردن است نه ریختن غذایِ  آماده به قفس. او برای بدست آوردن، حمله می‌کند و می‌درد. نه اینکه بخسبد و بخورد. هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد و هر که را هم شیر خواهد جور آفریقا کشد. نه اینکه جورِ بلیط ورودی زندانِ حیوانات.

لذت نمی‌بردم ولی به شوخی با حیوانات حرف می‌زدم و شوخی می‌کردم که به هم‌سر خوش بگذرد. به او که خوش بگذرد به من هم خوش می‌گذرد. آخر سر هم پشمک گرفتیم و ابر به دهان گذاشتیم که آن هم دلمان را زد و بقیه‌اش رفت داخل سطلِ زبالۀ کنارِ خیابان :)

  • احسان ‍‍