در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.
∞ ∞ ∞ ∞
در نقشِ خیالِ آسمانِ من؛
چشم‌هایِ تو در حکم خورشیدند.

محبوب ترین مطالب
  • ۹۹/۱۱/۲۵
    پ

۲ مطلب در دی ۱۳۹۸ ثبت شده است

دیشب وقتی تو اتاقم نشسته بودم ، برق خانه برای چند ثانیه قطع شد و دوباره وصل شد. داشتم «بند محکومین» را می‌خواندم که دوباره قطع شد و اینبار وصل نشد! بلند شدم تا از پنجرۀ اتاقم تیرِ چراغ برق‌ را دید بزنم. می‌دانید چی دیدم؟ یک عالمه برف! سفیدیِ برف‌هایِ به زمین نشسته را می‌شد حتی در تاریکیِ تیر هایِ خاموش برق هم دید. می‌دانید چیکار کردم؟ از ذوق رویِ دو پنجۀ پاهایم  بالا و پایین پریدم! می‌خندیدم و ذوق می‌کردم. درست مثل پسر بچه‌ای هفت هشت ساله! زنگ زدم به مریم و تمام ذوقم را ریختم در صدایم و گفتم: «اینجا برف اومده مریم!»

خودم هم نمی‌دانم که این همه ذوق و خوشحالی بخاطرِ سفیدیِ خیابان‌ها و کوچه‌ها بود یا انتقامم از روز‌های سختِ گذشته؟

  • احسان ‍‍

باران دانه دانه می‌افتد بر پشت بام خانۀ‌مان و صدایش می‌چکد درون گوش‌هایم. دلنشین و نم‌ناک است ، اما من دوست داشتم که هوا صاف می‌بود! دوست داشتم زیر نور ملایم خورشیدِ زمستانی ؛ دست خودم را می‌گرفتم و می‌رفتم به سمت کوه‌هایِ کنارِ شهر. دو نفری یکی را انتخاب می‌کردیم و قدم می‌گذاشتیم بر سنگ‌ها و دامنِ پهن شده‌اش. پاهایم را ارضاء می‌کردم و قلبم را شیدا. به نوک قله که می‌رسیدیم آرام کنار هم می‌نشستیم. خودم را کمی نزدیک‌تر می‌کردم بهش تا پهلویم بچسپد به پهلویش. خیره می‌شدم به شهر و آدم‌هایش. می‌گفتم: من تو این مدت نشستم و نگاه کردم دور شدن خودم رو از خودِ واقعیم و اصلاً دوست نداشتم این من جدید رو. و خودم دست من را می‌گرفت و می‌گفت: آروم باش! نگا پهلوت چسپیده به پهلوم و دستت تو دستامه..‌.

  • احسان ‍‍