در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.
∞ ∞ ∞ ∞
در نقشِ خیالِ آسمانِ من؛
چشم‌هایِ تو در حکم خورشیدند.

محبوب ترین مطالب
  • ۹۹/۱۱/۲۵
    پ

۲ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

سکانس اول:

چنارِ پیرِ وسطِ میدان، تمام برگ‌هایش را پهنِ خیابان‌ها و آسفالت‌ها کرده. انگاری خدا پاییز را داده است دستش، و قرار است هر ساله پهنش کند در دلِ این شهر.

سکانس دوم:

آفتاب رُخ گرفته و ابرهایِ تیره با بغضی در گلو مانده سایه‌ای سرد بر رویِ شهر انداخته‌اند و منتظر بهانه‌ای تا بغض بترکانند و دانه دانه اشک‌هایشان را بر رویِ مردمی که لحاف پاییز به رویِ خود کشیده‌اند، بریزند.

سکانس سوم:

عاقبت بارانِ پاییزی کوچه پس کوچه‌هایِ شهر را در آغوش می‌گیرد و درحالی که برگ‌هایِ رنگارنگِ چنارِ پیر را بر رویِ خود موج می‌دهد، در جوی‌هایِ آب روان می‌شود.

سکانس چهارم:

صورتت در زیر بارانِ ریزِ ابرهایِ غمگین، چه نمناک شده. انگاری قطره قطرۀ باران از چشمانت تبرک می‌جویند و بعد عاشقانه خود را بر روی زمین می‌ریزند.

سکانس پایانی:

چه دیدنیست چشمانِ معصومت در هوایِ پاییزی این شهر.

  • احسان ‍‍

تا رسیدم خانه  بسم الله گفتم و شروع کردم، آنقدر زیبا و دلنشین بود که از دستم نمی‌افتاد. خواندنش تو روز و شب‌هایِ محرم به من حس و حال عجیبی داده بود. واژه‌ها و کلمات آنقدر زیبا، صحنه‌ها و گفتگوها را به تصویر کشیده‌اند که واقعاً اشک و لبخند قاطی می‌شود. خیره به عظمت عباس بن علی می‌شوی، و محو ادب تمام نشدنی‌اش. می‌روی کنارِ شریعه فرات و عباس را به تماشا می‌نشینی. چه بگویم در موردِ این کتاب که تا چند جرعه از واژه‌هایش را سر نکشی‌ متوجه‌اش نمی‌شوی. خواستم قسمتی از کتاب را اینجا بنویسم اما نشد. تمامِ جملات و ورق‌هایش به زیبایی و دلربایی یکدیگر‌ند.

پ.ن:

بهترین هدیه‌ای بود که تا به حال گرفته‌م، ممنونم از فافا. بسیار ارزشمند و زیبا بود.

  • احسان ‍‍