در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.
∞ ∞ ∞ ∞
در نقشِ خیالِ آسمانِ من؛
چشم‌هایِ تو در حکم خورشیدند.

محبوب ترین مطالب
  • ۹۹/۱۱/۲۵
    پ

نوشتن چیزی نیست که بتوانم ترکش کنم، یا فراموشش. مهم نیست که خوب می‌نویسم یا نه، یا اصلاً درست می‌نویسم یا اشتباه؛ همیشه دلم خواسته است که کلمات را کنار هم بچینم و جمله‌ها را به هم گره بزنم. اما شروع که می‌کنم، واژه‌ها هرکدام در گوشه‌ای پنهان می‌شوند. انگار بسم‌الله گفته‌ام و چاقو به دست آماده ذبحشان هستم! انگار خون همنوعانشان را می‌بینند که از سرانگشتانم می‌چکد! اما من قصاب نیستم! من پسربچه‌ای هستم که از سر شوق نوشتن انشایم دنبالشان می‌گردم. من همان نوجوان عاشقم که برای نامه‌ای عاشقانه التماس‌شان می‌کنم. من جوان بیست‌وچند ساله‌ای هستم که برای خلوت وجودم صدایشان می‌زنم.

کاش واژه‌ها کمی مهربان‌تر بودند. کاش کمی نزدیک‌تر می‌آمدند و مرا نجات می‌دادند از زندگی یکنواخت این روزهایم.

  • موافقین ۱۶
  • جمعه, ۸ بهمن ۱۴۰۰، ۱۴:۴۹
  • احسان ‍‍

وقتی تکه یخ را گذاشتم تا از سرمایِ یخ زودتر خوب بشود، حسابی کیف کردم! دوست داشتم تک‌تکِ تکه‌هایِ یخ را روی گوشۀ لبم آب کنم! اما الان که خُشک شده، با هر بار خندیدن و خمیازه کشیدن، دهانم را مهمانِ مزۀ خون می‌کند!

  • موافقین ۵
  • شنبه, ۶ شهریور ۱۴۰۰، ۱۶:۳۴
  • احسان ‍‍
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • پنجشنبه, ۳۱ تیر ۱۴۰۰، ۲۲:۱۰
  • احسان ‍‍

باران‌ اردیبهشت وقتی از راه برسد، کوچه‌ها پر از عطر شب‌‌بو خواهند شد. باران اردیبهشت با هر قطره‌اش پیانو می‌نوازد، و نم‌نمِ صدایش لالایی می‌شود در گوش‌های زندگی. باران اردیبهشت وقتی می‌بارد آسمان بغض نمی‌کند، اشک شوق می‌ریزد به پای گل‌های بهاری.

  • موافقین ۱۶
  • سه شنبه, ۳۱ فروردين ۱۴۰۰، ۲۳:۴۶
  • احسان ‍‍

نگاه کن آب‌هایِ زیبایِ دریا را. نگاه کن پرنده‌های بالای سرت را. موهایت را تماشا کن، می‌توانم صدایِ موج‌هایِ دریا را از لایِ تار‌هایش بشنوم.

یک‌سالگی‌ات را خیلی دوست دارم. منتظرم تا بیایی و راه رفتنت را تماشا کنم. بازی کردنت را. دویدنت را. نشستنت را. 

برایت نوشته بودم که:

من حتی دلم پر کشید برایِ یک سال بعد که شیرینِ شیرین شود و صدا‌های نامفهوم کودکانه‌اش را بریزد در دامنِ کوچکِ دخترانه‌اش.

و حالا آن یک سال بعد است. بیا دامنت را بازکن جانِ عمو. بیا لبانت را تکان بده. بیا چشمانِ مشکی‌ات را نشانم بده.

دُختِ بندر، قندِ عمو؛ دوست دارم وقتی بزرگ شدی این یادداشت را نشانت بدهم. موقعی که خودت بتوانی خط‌خطی‌هایش را بخوانی. شاید لبخندی بر رویِ لبانت گُل کند، و من فدایِ آن شوم. آرزو می‌کنم چند سال بعد که قد کشیدی، دستانت را بگیرم و ساحل زیبایِ بوشهر را، دو نفره قدم بزنیم. پاچه‌هایِ شلوارمان را بالا بزنیم و بگذاریم موج‌ها بیایند تا زیرِ پاهایمان.

تولد یک‌سالگی‌ات مبارک مرسانا جان.

  • موافقین ۲
  • يكشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۹، ۲۳:۱۵
  • احسان ‍‍

یکی از کاکتوس‌هایم به طرز عجیبی مُرد! مریم می‌گفت چند روز پیش که بهش آب دادم سر حالِ سر حال بود، اما امشب خشک و در هم پیچیده دیدمش. انگار چوب خشکی را درون گلدان کاشته باشند. دلم نمی‌آمد نگاهش کنم. ذهنم به دنبال علتی، تمام احتمالات را بر انداز می‌کرد.

خاک؟ آب؟ هوایِ اتاق؟ شاید هم قارچ زدگی؟ اما چرا بقیه اینطور نشده بودند؟

مریم زحمت بردنش به تراس را کشید تا بعدتر یک کاکتوس یا یک زندگیِ سبز دیگر را جایگزینش کنیم، اما ذهن من حتی الان که سعی دارد کلمات را کمی درست کنار هم بچیند تا معنی جملات درست از آب در بیاد هم، به علت این حادثه اعجاب انگیز فکر می‌کند. به اینکه چرا اول کمی پژمرده و زرد رنگ نشد تا بتوانم برای ماندنش کمی تلاش کنم؟

  • موافقین ۲۳
  • چهارشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۹، ۰۱:۲۲
  • احسان ‍‍

اتفاقاً چند وقت پیش خوابش را می‌دیدم. هفت یا هشت سال بیشتر نداشت. با موهایی مشکی و چشمانی به رنگ چشمان مادرش و مژه‌هایِ قوس دار.
دخترم را می‌گویم!
دستش را گرفتم تا تمام روستا را دور بزنیم. یقیناً تابستان بود و هوا کمی گرم. گندم‌زار‌ها طلایی شده بودند و آماده درو کردن. گذاشتمش جلو خوشه‌هایِ زیبای گندم و خودم رفتم عقب و سعی کردم عکس را جوری بگیرم که قاب پشت دخترم فقط گندم‌ها باشند.
بیدار که شدم دلم برای دختر نداشته‌ام تنگ شد. همیشه وقتی حرف از پیشنهاد اسم می‌شود، فقط اسم دختر است که درون ذهن من می‌چرخد. خیال پسر داشتن را گذاشته‌ام بر عهدۀ مریم.
اگر روزی دخترکم در واقعیت زندگیِ من، با دست کوچکش دستم را بگیرد، من برای او به تمامِ اراده‌ام پدر خواهم بود. برایش پدری خواهم بود از جنس محبت و عشق. سعی خواهم کرد تکیه گاه بی دریغ‌ش باشم. برای تمام کنجکاوی‌هایش وقت و ذوق خواهم داشت. راهنما نه؛ بلکه همراه مسیر زندگی‌اش خواهم بود. اگر روزی باشد، به چشمانش خیره خواهم شد و گونه‌هایش را خواهم بوسید حتی اگر دختر کوچولو بابا، دیگر کوچولو نباشد.
پی‌نوشت: برای بلاگردون با دعوت از خورشید.
  • موافقین ۳۰
  • شنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۹، ۲۳:۲۰
  • احسان ‍‍

در غروب امروز پیرمردی دست به عصا و چشم به آسمان ، برای پرندگانی که بر فرازِ ایوانِ مسجدِ جامعِ شهر پرواز می‌کردند ، دست تکان می‌داد.

  • موافقین ۲۶
  • دوشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۹، ۱۸:۰۶
  • احسان ‍‍