طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

‏‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.

کوتاه نامه ها
آخرین نگاشته ها

(قسمت پیشین:  ۱:درگیر گل هایِ زعفرون 


اون قدیما که هنوز بچه تر بودیم با همین پسر داییم دو تا چوب بر میداشیم و وسط پاهایمان میذاشتیم و غرق در تصور اینکه الان سوار بر اسبی هستیم، کل روستا رو دور میزدیم و پیِ جوی هایِ آب رو میگرفتیم و میرفتیم و میرفتیم تا ببینیم تهش به کجا میرسه، زیر سایه هایِ درخت ها مینشستیم و غرق در حرف زدن میشدیم... گاهی موقع ها آتیشی روشن میکردیم و داخل آتیش چندتا بادام می‌انداختیم و بعد یه ربع بیست دقیقه با چوب هایمان بادم هارو قِل میدادیم و از آتیش بیرون می آوردیم و میشکستیم و مغز هایش که از شدت گرمای آتش غرق در روغن خودشون شده بودند و خیلی خیلی خوشمزه شده بودند رو میخوردیم؛ و بی بهونه خوش حال بودیم، و بی بهونه زندگی میکردیم.

این دو روز هم یه بار عصر، به یاد همون قدیما زدیم بیرون و دونفره کل روستا رو قدم کردیم؛ هوایِ روستا تو این فصل سال سرد بود ولی خوب تموم کیفش به همین سردی هوایش بود، که دستانت از سرما یخ بزند و مجبور باشی محکم تر تو جیب کاپشن فشارشون بدی که گرم تر بشند.  رفتیم سر همون جوی  هایِ آبِ قدیمی و از بالا تپه ها به کلِ خونه هایِ روستایی خیره شدیم، از شدت سرما جرأت نمیکردیم که دست به آب بزنیم! و ادامه دادیم و از قسمت پایین روستا از روستا خارج شدیم و روی آسفالت هایِ کناره جاده قدم زدیم و  غرق در صحبت و گوش دادن به موزیک بودیم... دنبال آلاچیق هایِ کنار باغ ها که برای مسافران درست کرده بودند، بودیم؛ و بالاخره هم با چند بار دور زدن و برگشتن و رفتن، از کنارِ جوی آبی که صدایش به گوش میرسید به آلاچیق ها رسیدیم و مدتی رو اونجا بودیم... پسر دایی شروع کرد از خاطراتی که اینجا داشته، از خاطرات اولین عکسی که با دوربین پسر خاله اش ازش گرفته بوده، و منم گوشم به او و چشمم به اطراف بود و همینطور قدم زنان از آنجا دور شدیم و به سمت روستا حرکت کردیم؛ دیگه کم کم داشت شب میشد و خُب این پسردایی ام با اون هیکلش از سگ میترسید :|  [والا خجالت داره]  تا اینکه رسیدیم خونه دایی و چایی نوشیدیم و نازنین زهرا بر سرما خراب شد که چرا شما رفتید بیرون و من را نبردید؟! و قهر کرد و رفت تو اتاقی و بیرون نمیومد... لوس شده بود دیگه :|  ماهم بهش محل ندادیم و نشستیم دو نفره سبزی پاک کردیم و نارنگی زدیم به بدن...آخر شب موقع خواب کلی با پسر دایی کلی گل گفتیم و گل شنفتیم و میگفت: که نمیذارم بخوابی! ولی آخر سر هم خودش زودتر از من خوابید :|  

قرار بود صبح دیگه برگردیم ولی صبح هر طور بود دوباره مارو نگه داشتند؛ نازنین هنوز با ما قهر بود،  قهرش مثمر ثمر واقع شد و تن به یکی از خواسته هایش دادم و رفتم بیرون و با پفکی به دست برگشتم :|   و دوباره به حالت قبلی برگشت و به قول خودش دیگه با ما  قهر نبود :|| اما این آشتی هم زیاد دوام نیاورد و یک ساعت بعدش سر اینکه گوشی رو نمیدادم بازی کنه، دوباره باهامون قهر کرد. بعد از ظهر که شد دیگه قرار شد برگردیم و آماده رفتن شدیم و راهی شدیم،اما تو این شب و روزا خیلی خوش گذشت و کلی از خاطرات کودکی ام برایم زنده شد. 

بعد از اینکه از روستا رفتیم، خبر بهم رسید که نازنین بهونه گرفته و به مامانش گفته که شماره منو بگیره تا با من حرف بزنه :)  [مربوط به همون ویژگی بارزی که عرض کردم میشه :) ] 

نظرات (۶)

سبزی پاک کردن باید خیلی به پسرا بیاد :)))

خیلی خوش به حالتون. حس و حالِ خوبی رو تجربه کردین.
پاسخ:
آره خیلی :)) تازه کجاشو دیدین، کل ظرف ها و استکان هارو هم ما میشستیم :|   پیاز هارو هم ما خورد میکردیم :||  [اینو کجایِ دلم بذارم] 
  • علی امینی
  • چه حس و حال خوبی داره، زنده شدن خاطرات کودکی.. انگار که اون خاطرات، همونجا منتظر موندن تا دوباره برگردی و بری سراغشون.. گذشته ای که متوقف شده است در مکانی خاص، زنده است هنوز، نفس می کشد..
    پاسخ:
    حس حال عالی داره... انگار که اون مکان ها پرتت میکنند به همون زمان هایِ کودکی... درست همون لحظاتی که بی دغدغه داشتیم بازی میکردیم
     «هنوز، نفس می کشد»  واقعا زیبا گفتین... 
  • بهارنارنج :)
  • چقدر قدیما خوب بود..
    معرفت داشتن ادما و بچه ها:)
    معرفت!
    پاسخ:
    آره واقعا... صفا و صمیمیت در عین سادگی بود...
    :) 
  • علیـ ــر ضــا
  • چه دورانی قندی 😊
    پاسخ:
    :))) 
    یکمی رفتم توی دوران کودکی خودم .
    با شهری شدنمون خیلی چیزها رو از دست دادم . با بزرگ شدنمون هم خیلی چیزها رو ..
    دوران بچگی شیرینی خاص خودش رو داره ..
    و ایضا اون طبیعت و اون هوا و ...
    پاسخ:
    :)
    به نظرم الان هم میشه با صفا بود، و ساده و بدون رنگ و با صمیمیت زندگی کرد، تو همین شهر هایِ شلوغ این دور زمونه... فقط ما هنوز یادش نگرفته ایم... 
    و البته هوای روستا و طبیعتش قابل مقایسه با پارک هایِ شهری نیست، ولی خُب میتونیم تا موقعی که تو شهر هستیم دلمون رو خوش کنیم به همین ها... و تابستون هارو چند روزی بزنیم بریم روستایی پیدا کنیم و گوشه ای را کرایه کنیم و مهمون طبیعت باشیم... 
    نظر من چادر زدن تو طبیعت (به شرط خراب نکردنش) هست!
    خیلی خوبه گاهی بریم تو طبیعت . حداقل اینطوری قدرش رو بیشتر می دونیم

    پاسخ:
    یقینا :))
    عالیه... 
    کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">