طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه


‏‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.


آخرین نگاشته ها
  • ۹۷/۰۵/۱۳
    شب

قهوه ی سرد آقای نویسنده

سه شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۲۰ ق.ظ

اولش قرار نبود انتخاب بشه، و فقط یه چند جایی اسمشو شنیده بودم! اما چون تو پاتوق کتاب  نتونستم کتابی که دنبالش بودم رو پیدا کنم و ایشون هم روی میز حسابداری به حال خودش رها شده بود و کسی نیم نگاهی هم بهش نمی کرد، برداشتمش و بازش کردم و چند خطی خواندمش و بهش گفتم:  بریم؟!    که با زبون بی زبونی و با حالتی شبیه به این که:  « نگاه من چند ساعت شده اینجا افتاده ام و کسی منو دوست نداره»  فهمیدم که گفت: بریم!
رفتیم خونه و حدود چهار روز با من حرف زد،  از داستان نویسنده ای گفت که عاشق میشود و چه ماجرا هایی بر سرش در می آید! وقتی از تیمارستان و اتفاقات و سر کله زدن با کسانی که اونجا بودن و  داستان بافی ها و تفکراتی که اونجا میکرد، میگفت؛ اصلا انگار غرق در داستان میشدم و حس میکردم که الان داخل تیمارستانم!   اما وقتی از نگار و مارال میگفت: با حالتی شبیه به این که  «جمع کن این فیلم ایرانی تو» نگاهش میکردم! 
اما آخر داستان برایم خیلی جالب بود، یه جور به صورت متفاوت و خاص تموم شد...من که خوشم آمد :)

قسمتی از این کتاب که خیلی بهم چسپید:
سام نفس عمیقی کشید و به من نگاه کرد و گفت:«هر جمعه بابام به کلوپ محلمون میرفت و نوار بوکس محمدعلی کلی و جورج فورمن رو کرایه می کرد،مسابقه قهرمانی جهان بود،ما باهم اون بازی رو هزار بار دیدیم، حرف نداشت.اااولش فورمن تا جایی که می خورد علی رو زد،هوک چپ،هوک راست،شکم،زیر چونه،اماعلی چسپیده بود به رینک و می گفت: ناامیدم کردی پسر فورمن، چپ می زد علی می خندید، فورمن راست می زد،علی می رقصید، رقص پاش بی نظیر بود، این کارش باعث می شد فورمن عصبی تر بشه، تااین که آخر سسر علی با یه هوک راست جانانه فورمن رو ناک اوت کرد.همیشه وقتی بازی تموم می شد بابام بهم می گفت: ضربه وحشتناکی بود ولی علی با ااین ضربه برنده نشد، چیزی که اون رو برنده کرد رقصیدن وخنده هاش بود... بعد نوار رو در می آورد و با خودش می گفت: بذار هرچقدر که میخوان ضربه هاشون رو بزنن، اما بخند، نذار فکر کنن که برنده می شن، نذار فکر کنن که برنده می شن.
نوشته چاپ شده پشت جلد کتاب:
بهم گفت: تا حالا شکار رفتی؟ گفتم:نه من قبلا می رفتم، ولی دیگه نمیرم، آخرین باری که شکار رفتم، شکار گوزن بود، خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم.من بهش شلیک کردم، درست زدم به پاش وقتی رسیدم بالای سرش هنوز جون داشت، نفس می کشید و با چشم هاش التماس می کرد، زیباییش مسخم کرده بود، حس می کردم که میتونه دوست خوبی واسم باشه، می تونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسه ش درست کنم. اما خوب که فکر کردم فهمیدم که این جوری اون گوزن واسه همیشه لنگ میزنه و هروقت من رو ببینه یاد بلایی می افته که سرش آوردمف از نگاهش فهمیدم که بزرگ ترین لطفی که می تونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم. بعدش گفت: تو هیچ وقت نمی تونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی.

  • احسان ◇

نظرات (۱۵)

 رفت به لیست کتابهایی که میخوام بخونم:)
ممنون:)
پاسخ:
:)

اون قسمت اول که دوسش داشتین چقدر منو یاد دیالوگ مارلون تو در بارانداز انداخت که داشت رینگ بوکس و حریف و برنده شدنشو توضیح میداد ... حس کردم اقای نویسنده کپی پیست کرده :-D
پاسخ:
البته شاید اونا دیالوگ فیلمشون رو از آقای نویسنده کپی کردند!   به هر حال هیچ چیز بعید نیست :)) 
  • بهارنارنج :)
  • چه باحال بود..
    نیازمند یکی بخوابم کتابامو برام بخونه:|
    پاسخ:
    همچنین من.... ترجیحا صداش خوب باشه :|
    می خرم می خونم :)
    ممنون
    پاسخ:
    خواهش میکنم :) 
    چقدر خوشحال میشم وقتی کسی کتابی رو که خونده و دوست داشته معرفی می‌کنه :)
    پاسخ:
    :)) 
    متاسفانه فقط این امکان داره که اقای نویسنده کپی پیست کرده باشه چون مارلون سااال ها قبل از به دنیا اومده اقای نویسنده به دنیا اومده و از دنیا رفته! :)))
    پاسخ:
      بیا خوش بین باشیم و بگیم شاید ایده برداری کرده :)) 
    حتما موسیو ... اقام مارلون از اون دنیا سلام می رسونه به نویسنده جان :)
    پاسخ:
    :)))
    نویسنده هم سلام میرسونه... میگه قهوه نمیخواد؟  سرد شده ها؟! 
    اوم بگو سولانژ اصلا قهوه بهش نمی سازه اگه تو بساطت لته داری هستم :)))
    پاسخ:
    هست تو بساط... یه کاریش میکنیم :) 
    هعیییی...اون موقع که منتشر شد یکم دیر جنبیدم و گیر نیومد ، الانم نیومده :((
    پاسخ:
    پیدا نمیشه مگه الان؟ میشه بابا!  مگه ممکنه :|
    اوم مقسی موسیو نویسنننندههههه :)
    پاسخ:
    :) 
    I think I have watched that really impressive short clip  
    ...
    Thanks for selected parts of the book. They're very impreessive too :)
    پاسخ:
    you're welcome :) 
    از پابان ِ کتاب حالم بهم خورد 
    حس کردم تمام ِ مدت فیلم هندی میدیدم ..
    عمرا اگهه دیگه از روزبه معین بخونم ... 
    خداروشکر که اینستاگرام هستو همه زود معروف میشن ...
    این کتاب همینجوری بود .. !

    پاسخ:
    خب سلیقه ای هست... من از پایان باز بیشتر خوشم میاد :) 
    منم اولین کتاب و شایدم اخرین کتابم باشه که از روزبه معین خوندم، 
    تو اینستا گرام معروف شده؟!  خبر نداشتم!
    ولی واقعا بازار یابی خوبی داشتن... این حجم فروش از این کتاب معمولی نشانه بازار یابی خوبشون هست.

  • رفیعه رجعتی
  • من خوشم نیومد راستش! محتواش پوچ بود و اونطور که تبلیغ میکردن ازش و اونقدری که سر و صدا کرد، واقعا ارزشش رو نداشت... فقط دیالوگ‌ها و مونولوگ‌هاش رو دوست داشتم نه خودِ داستانِ اصلی رو! البته سلیقه‌س دیگه :)
    پاسخ:
    أره خب سلیقه هست. .. اره بازاریابی خوبی شده بود
    حالا خوبه باز دیالوگ هاشو دوست داشتین :) 

    تعریفشو شنیدم ولی هنوز نتونستم کتابشو بخونم
    فقط همون تیکه هایی که خود آقای معین توی اینستاگرام منتشر میکردن رو خوندم.
    پاسخ:
    :) انگاری آقای معین تو اینستاگرام خوب تبلیغ کرده بودند
  • آسـوکـآ آآ
  • ترغیب شدم بخونم
    سخت میشه نویسنده ی ایرانیِ خوب با کتابهای جوندار پیدا کرد این روزا :)
    پاسخ:
    :)))
    کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">