طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه


‏‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.


آخرین نگاشته ها
  • ۹۷/۰۵/۱۳
    شب

خوشه هایِ زندگی

چهارشنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۰۰ ب.ظ
بین کوه‌هایِ بلند ، کنار جوی‌هایِ آب ، ما‌بین باغ‌هایِ انگور و بادام ، گندم‌زارهایی بود که من همیشه ازشان بی‌اندازه لذّت می‌بردم. هم از دیدنشان و هم از راه رفتنِ کنارشان و دست کشیدن بر خوشه‌هایشان. باد که می‌وزید، موجی طلایی رنگ نمایان می‌شد. موجی بر فرازِ خوشه‌ها. و البته تمام لذّت این قضایا زمانیست که تنها باشی. و من بودم. یعنی همیشه بودم. تنها در میان دشت و گندم‌زار. در میانِ باغ ها. در میان درخت‌ها. درکنارِ جویِ زلالی که آبش مزه تازگی و دلِ کوه را می‌داد. ذهنم همیشه همراهم قدم می‌زد! من در میانِ این زیبایی‌ها و او در میانِ تصورات و خیالات.  می‌ساخت! از هر نقطه و لحظه‌ای داستانی جدا می‌ساخت. هر لحظه کاراکتری جدید و صحنه‌ای جدید. و من همیشه این داستان بافی‌هایش را دوست داشتم.
کنارِ جویِ آب خیلی آرام قدم می‌زدم. دلیلی برایِ تند رفتن وجود نداشت. یعنی اصلاً هیچ وقت هم وجود نداشته! دورتر دختری را دیدم با دامنی که رویش پُر از نقشِ گل‌هایِ قرمز و صورتی بود. با چهره‌ای زیبا که زیرِ گردوغبارِ خاک‌هایِ این دشت پنهان شده بود ؛ سر همان جویِ آب نشسته بود و پاهایش را همراهِ کفش‌هایی که انگار از برگ هایِ خرما بافته شده بود ، در دل آبِ روان و زلال رها کرده بود و از خنکی‌ای که با پاهایش به اعماق وجودش می‌کشید آنچنان لذّت می‌برد که حتی متوجه آمدن من هم نشد! نزدیک‌تر شدم و کنارش نشستم. نگاهم کرد. نگاهش کردم. چشمان درشت و مشکی و گیسوان سیاه و صافی که ریخته بر رویِ دوشش بود ، دلم را لرزاند. کفش‌هایم را در آوردم و پاهایم را در دلِ آب فرو بردم.  چشمانم بی‌اختیار بسته شد.  زیر پاهایم سنگ‌هایِ ریز و درشت را حس می‌کردم. روبه‌رویمان باغِ انگوری بود که خوشه‌های عسکری‌اش از همین فاصله هم دیده می‌شد. همیشه فکر می‌کردم که در این سرزمین نامتناهی تنها هستم ، ولی حالا یک نفر بود!  نگاهش به آب بود و گفت: خنکه نه؟ جواب دادم: آره خیلی خنکه ،تمام وجودم زنده شد.   دوست داشتم حرف بزند. صدایِ دختر دلنشین بود. اما انگار کم  صحبت و تو دار بود. دست‌هایش را به آب زد و مشتی آب به صورتش. دیگر از گرد و غبار خاک خبری نبود و صورتِ شفاف و چشم هایِ عسلی رنگش خودنمایی می‌کرد. سادگی‌اش زیباییش را دلنشین کرده بود. گفتم:
-همیشه اینجا مینشینی؟
چند لحظه‌ای آرام و ساکت بود و بعد لب گشود و جوابم را داد:
+منتظرت بودم.
-منتظر من؟!
+آره منتظرت! باید بریم. نپرس کجا که خودت متوجه‌ میشوی!
سری تکان دادم. هوس کردم منم دستی به آب بزنم و صورتم را مهمان این زلالی کنم، دست‌هایم را در خنکی آب فرو بردم و مشتی آب به صورتم زدم و بلند شدم. کفش‌هایم را به پا کردم. او هم بلند شد. همین که کمی راه رفتیم خاک‌هایِ نرم و ریز خوردند به پاهایمان و کلِ پاهایمان را گل برداشت.  چاره‌ای نبود. اگر دوباره می‌شستیمشان دوباره همان آشُ همان کاسه می‌شد. آرام قدم می‌زدیم. حرف میزد. از اطراف می‌گفت. از باغ‌ها از چمن‌زار ها از پروانه‌ها. از رفتن هم می‌گفت!  اما به کجا؟!
از کنارِ گندم‌زار که رد می‌شدیم دختر دستش را به خوشه‌ای گره زد و دانه‌هایِ گندم را جدا کرد و در دهانش ریخت و جوید. گفتم اینجا بهشته مگه نه؟!  همانطور که دست‌هایش را مثل بال باز کرده بود و می‌دوید گفت: بود!
- بود؟!!
سرعتش را بیشتر کرد و چرخی زد و جواب داد:
+مگه ندیدی گندمی را که خوردم! دیگه وقتِ رفتنه. وقتِ آغاز داستان زندگی. اینبار خودت کاراکتر اصلی هستی!
  [تاریخ گرفتن عکس۱۳۹۳/۳/۲۲]
  • احسان ◇

نظرات (۹)

چه عکس قشنگی^_^
به‌به میبینم‌ که محو موهای مشکیه ریخته روی شونه‌هاش شدید:))
چه قلم خوبی دارید، کلی حس عالی به ادم منتقل میکنه:)
پاسخ:
ممنونم زیبا دیدین :)
البته خودتون هم میدونید که داستان بود ، یه جورایی الهام گرفته از داستان آدم و حوا ... :)))
یقیناً شما زیبا خواندید. :)
خواهش میکنم، سلامت باشید:)
پاسخ:
ممنونم :)
  • بهارنارنج :)
  • أأ
    :دی
    کاراکتر اصلی😊
    چه عکس زیبایی
    پاسخ:
    أأ  واسه چی بود حالا ؟ :|

    زیبا دیدین  :)
  • علی زیرایی
  • عالی بود ممنون
    پاسخ:
    اینو که دیگه یقین دارم نخوندی حاجی :) با ما شوخی نکن :))
  • علی زیرایی
  • من با کسی شوخی ندارم و اگر قوانین وب رو بدونی همش نیازی به خوندن نیست یا اجباری به خوندن مطلب شما قصد بنده تشویق وبلاگ نویسان هست و بنده گذرا مطالب رو میخونم و خیلی از همکاران عزیزم به بنده احترام مطقابل میزارن ولی شما همش فازتون جداست و دیگه به وبلاگ شما سر نمیزنم اگر ناراحت میشین موفق باشید
    پاسخ:
    به نظر من همین خواندن گذرا خودش یه جور توهین به نویسنده هست ، با فرض اینکه با همین خواندن گذرا قصد کامنت گذاشتن هم دارید.
    من علاقه‌ای به تشویق‌هایِ واهی ندارم هرکس میخواند قدمش بر رویِ چشمم حتی اگر خاموش میخواند و اطلاعی از خواندنشان ندارم.
    در واقع نصفی از کامنت هایِ شما به تشخیص خودِ بیان راهیِ هرزنامه می‌شوند. البته محض اطلاعتان گفتم.
    به نظرم برایِ تبلیغات و بالا بردن بازید سایتتان راه هایِ بهتری هم هست.
    + مطقابل اشتباه هست و با ت نوشته می‌شود به اینصورت «متقابل».
    به هر حال امیدوارم ناراحت نشده باشید و حلال کنید ولی اگه لطف کنید و همان سر نزنید برای من بهتر است. یاعلی.
    قابلِ تصور نیست ذوقی که من دارم :))
    چقدر خوشگله عکسه :)
    چقدر خوب نوشتید :)

    فقط برید به دختره بگید روسری سرش کنه :|
    پاسخ:
    :)
    قطعاً و یقیناً شما زیبا دیدید و زیبا خواندید :)


    دخترِ قصه ما اینطوری زندگی می‌کرده :)  حالا بازم یه تذکری می‌دم. 
    کلاً هر نوشته‌ای که آخرش ختم بشه به حوا زیباست :| :)))

    :)
    پاسخ:
    :|   :)))

  • گیوم اِوار
  • محو این بودم که چطور آن دخترک، از دور چنین برایتان با جزئیات نمود کرده که دیدم عجب، از بهشت اخراج شدیم... واااای 
    پاسخ:
    D:
    اخراج شدیم رفت 
    اگه بخوام صادق باشم باهاتون من نخوندمش :| ،  فقط عکس رو دیدم خیلی خوشم اومد از این دست عکس ها هم من تو استانمون زیاد شکار می کنم .. هرچی هست امیدوارم خوش گذشته باشه ....

    طولانی می نویسی ما هم که اعصاب خراب ^_^
    پاسخ:
    خودتون زیبا دیدین :)  حالا نخوندین هم اشکالی نداره :)  یه داستان بود.

    چرا اعصاب خراب ؟  دم نوش گل‌گاوزبان بنوشید D:
    کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">