طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه


‏‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.


آخرین نگاشته ها
  • ۹۷/۰۵/۱۳
    شب

کلبه هایِ زندگی

سه شنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۳۰ ب.ظ

کلبه‌ای دارم در دلِ تپه‌ای سرسبز! با دری چوبی که کنارش صندلی‌ای هم جنس خودش نشسته است، شش دونگش برایِ خودم هست! به دور از هیاهوی همه‌ی شهر هایِ شلوغ دنیا. تمام کتاب هایم را در طاقچه‌ی نقلی‌اش کنار هم چیده ام و هر روز صبح در حالی که رویِ صندلی‌ام نشسته ام و نسیمِ  صبحگاهی از لابه‌لای درختان به صورتم فرود می‌آید و کتری سیاه رویِ ذغال هایِ قرمز، بخارش خبر از به جوش آمدنش می‌دهد ؛ کتابم را باز میکنم و چند صفحه‌ای مهمان داستانش میشوم! 

البته اینقدر ها هم آدم احساسی‌ای نیستم، و خیلی از صبح ها را از دست میدهم و کلبه گرم و بالش رنگیِ نرمم را به نسیم سردِ صبحگاهی ترجیح میدهم.  ولی میدانید همین تنها بودن و دور بودن از زندگیِ سختی که انسان ها برایِ انسان ها درست کرده‌اند ، خودش بی‌اندازه می‌ارزد! حتم دارم اگر انسان ها این حس ناب را تجربه کنند ، دست زن بچه‌شان را میگرفتند و گوشه‌ای در این کره خاکی پیدا میکردند و الباقی روز هایِ عمر را آنجا عزلت میگرفتن! فرقی ندارد این گوشه از کره خاکی وسط کویر باشد یا کنارِ دریا یا کلبه ای در دلِ تپه‌ای! 

الان که خوب فکر میکنم میبینم این گوشه فراتر از این حرفاست!  این گوشه میتواند حتی در دلِ شهرِ انسان ها باشد!! در دلِ ساختمان هایشان!     این گوشه میتواند همان واحد نقلیِ ۶۵ متری باشد که سال هاست در آن زندگی می‌کنیم! البته زندگی که نه!  روز هارا شب میکنیم وشب هارا روز.  وقتی که از زمین و زمان گله داریم و به در و پنجره فحش میدهیم و دقیقه‌ای دلمان از کینه خالی نیست ، و در حرص و جوش غوطه وریم ، شما بفرمایید، این معنایِ زندگی هست؟  ابدا!

زندگی همان هست که حال دلت خوب باشد!  حال دلت که خوب باشد از ناچیز ترین اتفاقات هم بویِ زندگی میگیری!


کلبه‌ای در دلِ ساختمانی بلند! با دری چوبی ، شش دونگش متعلق به ماست! به دور از هیاهوی خیابان هایِ شلوغ.  کتاب هایمان در قفسه‌ای در کنج اتاق نشسته اند! و هر روز صبح در حالی که در رختخوابم دراز کشیده ام ، صدای صبحگاهی رادیو از لا به لای پتوام در گوش هایم فرود می‌آید، و کتریِ استیلِ براقِمان سوت زنان خبر از به جوش آمدنش  را میدهد! پتو ام را از روی صورتم کنار میزنم و چایم را با شیرینیِ صبح بخیرِ دلبر می‌نوشم ، و امروز را مهمان داستان زندگی خودمان میشویم.

زندگی را زندگی ببینیم. کلبه‌یِ زندگی‌تان گرم.

  • احسان ◇

کلبه‌ای چوبی

نظرات (۱۶)

کار ما عاشقانه زیستن است جناب هیچ نویس...
پاسخ:
مهم همینه یاقوت جان... :)
ما تو چادر زندگی می‌کنیم :)
پاسخ:
چادر؟ :)
اون خونه توی عکس واقعا مال شماست؟ *_* 
[من عاشقش شدم!]

زندگی چیزی جز تصورات و افکار ما نیست؛ اگر خوشایندن زندگی هم دلنشینه و اگر نیستن خب تبعا زندگی هم جز تمدیدِ نفس های تکراری نیست!!
و واقعا ای کاش حال دل همه مان خوب باشد؛ گرمِ گرم ((:
پاسخ:
واقعا که نه... :)  فقط تصوراتم هستن...و خوب آدم میتونه تو تصوراتش هم زندگی کنه،
یقیناً همینطوره...
امیدوارم حال دل خیلی ها گرمِ گرم باشه، و حال اطرافیان رو هم گرم کنند.
زندگی خلاصه ای از افکار ماست هرگونه به اندیشم همانطوریم
پاسخ:
کاملا...
سه سوال


چی شد از تو دیوار دراومدید؟
پاسخ:
از تو دیوار ؟    در واقع دوران دیوار تمام شد :)  میخواست حذف بشه ولی نشد و انتقالش دادم ... 

و دوم؟ 
کلبه دلت گرم :)
پاسخ:
همچنین :)
کلبه خیلی قشنگه
پاسخ:
:)
چقدر خوب بود...کاش انقدر دلمون دریایی بشه که پرتاب هیچ سنگ ریزه ای، آرامشِ دلمون رو بهم نزنه.اونوقت مهم نیست کجا باشیم...توی کلبه، توی خونه وبلایی یا آپارتمان.
پاسخ:
این کامنت شما خودش خلاصه تمام پست بود...
ما هم دلمون کلبه خواست:/
حالا شاید کلبه داشته باشیم ها ولی حتما در نداره که خیلی ها میان‌ داخل و آرامشون رو نابود میکنن، دلم یه کلبه خواست دور از آدمها،‌دور از شهر،دور از شلوغی،دور از کنکور، یه کلبه که توش آرامش محض باشه:)
پاسخ:
ما هم دلمون میخواد... :)
فرقی نداره کلبه باشه یا واحد آپارتمان... مهم اینه که داخلش دل آدم ، دل باشه... 
آرمش باشه.
آره دیگه
هر کسی از محلِ زندگیش تصوری داره. میشه توی کوخ زندگی کرد و تصور کرد کاخه. یا قصرنشین بود و تصور کرد تهِ تهِ خاکه...
از این نظر گفتم :)
پاسخ:
واقعا هم همینطوره...من واقعا تو زندگی‌ام به این تجربه رسیده ام.

و یه چیزِ دیگه
یقیناً اگه روزی ببینم حذف کردید رفتید ناراحت میشم اونم نه یه کوچولو! خیلی زیاد. اونم نه فقط من! همه‌ی کسانی که نوشته‌هاتون رو دوست دارن. پس حتی ثانیه‌ای به رفتن فکر نکنید.
بگید چشم مادربزرگ بشنوه :))
پاسخ:
شما همیشه به ما لطف دارین... 
چشم :)  فقط امیدوارم نوشته هام ارزش خوندن داشته باشن...
یقیناً دارن. وقتی با کلی ستاره‌ی روشن روبه‌رو می‌شدم اولین وبی که همیشه باز می‌کردم و پستش رو می‌خوندم وبی بود که چند روزه دیگه دنبال نمی‌کنم. نتیجه این که الان وبِ شما وبی هست که اگه ببینم ستاره‌ش روشنه اولین وبی میشه که خواهم خوند :)
پاسخ:
:)  حتی تو کامنت گذاشتن قلمتان همان زیبایی پست هاتون رو داره...

🌷
شرمنده نکنید من رو :)

پس لطفاً لطفاً لطفاً هیچ وقت هیچ حرفی از رفتن و حذف نزنید.
پاسخ:
واقعیت رو گفتم... :)

هستم... D:
خب خدا رو هزاران هزار بار شکر
یه سوال مدت‌هاست ذهنم رو درگیر کرده
شما اون اوایل قالبِ وبتون سفید بود با یه عکس از خودتون کنارِ وب؟!
پاسخ:
فکر نکنم... شاید اوایل قالبم اینطور نبود و سفید بوده، ولی عکس خودم رو کنار وب نذاشته ام تا بحال...
نمی‌دونم... یه همچین چیزایی توی ذهنمه. شاید هم قسمتِ درباره من بود. فکر کنم اولین پستی که از شما خوندم راجع‌به داداش‌تون بود :)
پاسخ:
نمیدونم والا.... تا جایی که ذهنم یاری میکنه من تو وبلاگ عکسم رو نذاشتم... از داداش کوچکم زیاد نوشتم البته...
حالا چرا همچین سوالی براتون پیش اومده؟ :)
آخه یادمه همچین وبی رو دنبال می‌کردم که الان نیست. حدس زدم باید وبِ شما می‌بوده که خب بوده گویا فقط واسه دیدنِ تصویرِ کنارِ وبتون خطای دید داشتم. :)
پاسخ:
:))
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">