طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

‏‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.

کوتاه نامه ها
آخرین نگاشته ها

داستان هایِ نیمکت

سه شنبه, ۷ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۳۱ ب.ظ

ِنیمکت آهنی این نیمچه پارکِ کنارِ خیابان چه حس و حالی میتواند داشته باشد که من از آن بنویسم؟! 

خُب راستش حتی همین نیمکت آهنی میتواند پر از داستان هایِ خاص خودش باشد!  شاید داستانِ محل قرارِ دختر و پسری عاشق! و یا شاید داستان پیرمردی که هر روز بعد از پیاده روی‌اش رویِ آن می‌نشیند و خستگی هایش را آنجا کنار نیمکت میذارد و میرود! و یا شاید آخرین لحظات مرخصی سربازی که رویِ این نیمکت تمام میشود! یا دختر بچه ای که رویِ آن بستنی آلبالویی اش را میخورد، و یا شایدم داستان امشبِ من که روی آن نشسته ام و به داستان هایش فکر میکنم! و منتظرم برایِ اینکه این نیم ساعت بگذرد و بریم به فلان رستوران برایِ به بدن زدن شامِ عقد کنانِ فلان دخترِ اقوام :)

  • احسان ◇