طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه


‏‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.


آخرین نگاشته ها
  • ۹۷/۰۵/۱۳
    شب

۱۰ مطلب با موضوع «کتاب» ثبت شده است

سقای آب و ادب

يكشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۹:۱۵ ق.ظ

 تا رسیدم خانه بسم الله گفتم و شروع کردم، آنقدر زیبا و دلنشین بود که از دستم نمی‌افتاد. خواندنش تو روز و شب‌هایِ محرم به من حس و حال عجیبی داده بود. واژه‌ها و کلمات آنقدر زیبا، صحنه‌ها و گفتگوها را به تصویر کشیده‌اند که واقعاً اشک و لبخند قاطی می‌شود. خیره به عظمت عباس بن علی می‌شوی، و محو ادب تمام نشدنی‌اش. می‌روی کنارِ شریعه فرات و عباس را به تماشا می‌نشینی. چه بگویم در موردِ این کتاب که تا چند جرعه از واژه‌هایش را سر نکشی‌ متوجه‌اش نمی‌شوی. خواستم قسمتی از کتاب را اینجا بنویسم اما نشد. تمامِ جملات و ورق‌هایش به زیبایی و دلربایی یکدیگر‌ند.

پ.ن:

بهترین هدیه‌ای بود که تا به حال گرفته‌م، ممنونم از فافا. بسیار ارزشمند و زیبا بود.

  • احسان ◇

عشق یک عکس یادگاری نیست!

يكشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۵۲ ب.ظ

 | یک عاشقانه‌ی آرام :: نادر ابراهیمی |

  • احسان ◇

بهترین دوست

جمعه, ۴ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۱۵ ب.ظ

کتاب را بهترین دوست خود یافتم.آدم‌های داخل کتاب هم مانند آدم‌های بیرون کتاب رنگ به رنگ و دوست داشتنی بودند و کتاب مثل زنگ ساعت،‌نقطه‌ی بیداری من شد. بعد از پایان سال تحصیلی سوم راهنمایی هر چیزی را که اسمش کتاب بود به سرعت می‌خواندم و می‌جویدم و قورت می‌دادم.   «من زنده‌ام | معصومه‌آباد»

  • احسان ◇

پنجشنبه فیروزه ای

پنجشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۱۸ ب.ظ

اینکه می‌گویند کتاب خوب به هم دیگه معرفی کنید، همین هس دیگه! خانم محبوبه شب این کتاب فوق‌العاده را به من معرفی و من گرفتم و شنبه‌ای شروع کردمش ، و شروع کردن من همانا و درگیر داستان شدنش همانا!  منتظر بودم کارهایِ روزانه ام سریع تمام بشوند و بشینم در لا‌به‌لایِ برگه هایش گُم بشوم. خیلی زود تمام شد و من صفحه آخرش جز اینکه بنویسم «خوشحالم که این کتاب را خواندم» هیچ چیز دیگه نمی‌توانستم بنویسم! بس که کتاب خوب و پُر از آموزه هایِ مهم و دلنشین بود.

و تشکر ویژه‌ای میکنم از محبوبه شب که معرفی کردند.

من کی باشم که بگم شاید خوشتان بیاید شاید خوشتان نیاید! فقط میگم بخوانیدش ، حتماً بخوانیدش...

پی‌نوشت: میخواستم زودتر از اینا در موردش پستی بنویسم ، ولی فرصت نمیشد از کتابِ عزیز عکس بگیرم :)

  • احسان ◇

ارمیا و ره‌ش

جمعه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۲:۰۳ ب.ظ

دو اثر از رضا امیرخانی. یکی اولین اثرش و یکی آخرینش!  هردو رو دوست داشتم... اما ر‌ه‌ش بیشتر به مسئله انتقادش توجه شده بود تا به داستانش! و داستانش  دو سه برابر این حجم رو هم می‌توانست تصرف کند. و کاش میکرد ، دوست داشتنی تر بود اینجوری.  موقع خریدنش آخرین جلد باقی مانده بود. برداشتمش و همینطور که زیر بغلم زده بودمش بین کتاب ها دنبال کتابِ دیگه‌ای هم میگشتم.  موقع حساب کردن ، آقاهه گفت:« اِ این دست شماست!  مردم میومدن و میگفتن که ره‌ش تموم شده و من هی تو سیستم چک میکردم میدیدم یکی دیگه هست!» 

اما ارمیا... خیلی باهاش احساس صمیمیت کردم؛ صد صفحه آخرش رو یه جرعه‌ای سر کشیدم.  ارمیا از بهترین کتاب‌هایی هست که خوانده‌ام. کتابی که چند سال قبلِ  ورود من به این دنیا نوشته شده! و من حالا خواندمش! و این قدرت نوشتن و کتاب هست!

جمعه خوبی داشته باشید :)

  • احسان ◇

عید و ملت عشق

يكشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۱۰ ب.ظ

اون قدیما که مدرسه میرفتیم، برایِ تعطیلات عید نوروز یه پیک نوروزی میدادند دستمون که بریم و تو تعطیلات بیکار نباشیم! حالا یا ما یه روزه همه رو مینوشتیم یا روز آخری از رویِ رفیقِ شاگرد زرنگ دخلشو می‌آوردیم!

اما الان عید خود را با خواندن کتابِ «ملت عشق» و نگاه کردن کلاه قرمزی و نقی معمولی میگذرونیم :)   اصلا عیدی که نقی  و کلاه قرمزی باشه ،  خیلی خیلی عیده!

در مورد کتاب ملت عشق خیلی شنیده بودم و حتی خود شماهم بهم پیشنهاد دادین که از دستش ندم! و من هم الان دارم از دستش نمیدم و لابه‌لای ساعت هایِ روزهایِ آخر اسفند ، ازش لذت میبرم!  و همچنین از همین تریبون و از همین نقطه از دیوار به همه پیشنهاد می کنم که دست کم یکبار بخوانیدش! واقعا میارزد...

به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق.

خود به تنهایی دنیایی است عشق.

یا درست در میانش هستی، در آتشش

یا بیرونش هستی، در حسرتش...

و اما شما تعطیلات خود را چگونه میگذرانید؟!  از جمله سوالات پیک نوروزی امسالتون هست که در اینجا پاسخ میدهید D:
+ قبلاً ها دم عیدی بلاگ به کاربراش عیدی میداد، یعنی یه تخفیف پنج هزار تومنی برای خرید امکانات اختیاری!  الان کفگیرش خورده ته دیگ؟! والا ما به همون پنج تومن هم راضی بودیم بیان جان ، از ما دریغش نکن :/
  • احسان ◇

الله اکبر بخاطر...

شنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۱۱ ب.ظ

این روز ها که دارم «دا» را میخوانم، خیلی بیشتر از قبل به انقلابی که داریم احساس مسئولیت میکنم! خیلی بیشتر از قبل میفهمم که چه بر سر کشور ما آوردند و چه ظلم هایی که با جنگ تحمیلی بر سر کشورم سرازیر نکردند!  و چه خون هایی که نریختن!

الله اکبر بخاطر خون جوانان کشورم

الله اکبر بخاطر مادران چشم انتظار و رنج کشیده کشورم! 

الله اکبر بخاطر استقامت شیر زنان کشورم

الله اکبر بخاطر انقلابمان

الله اکبر بخاطر ایرانم ✌

+ الصاقیه:

  • احسان ◇

دُخترِ شینا

سه شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۵۰ ب.ظ

اسم کتابِ «دخترِ شینا» رو تو یکی از کانال تلگرام شنیدم و همون موقع ترغیب شدم تا بخونمش! ولی اوایل نشستم و کتاب صوتی ای که ازش منتشر شده بود رو گوش میدادم! دو سه فصلی که گوش دادم، دیدم نه!  فایده ای نداره! خاطرات قشنگ تر از اونی هست که بخوام به کتاب صوتی اکتفا کنم! بخاطر همین یه شب بعد از غروب رفتم و آوردمشون :)  اما مریضی و تعطیلی معده ام باعث شد که با یک هفته تاخیر دست به کار بشم و دیر تر شروع کنمش!  ولی خب شروع که شد ، خیلی زود تموم شد! اینقدر خاطرات و داستان همسرِ شهید برایم جذاب و شنیدنی بود که کتاب از دستم نمی افتاد!  با خودم میبردم کتابخونه و ما بین درس هام ، موقعی که خسته میشدم ، به قصد خوندن چند صفحه بازش میکردم! ولی غرقش میشدم و به خودم که میومدم می‌دیدم که دارم وسط دخترِ شینا خواندم، کمی هم درس میخوانم!

بعضی از رفقا کتابو که تو دستم میدیدن بخاطرِ جلدِ خاصش میگفتند که داری کتاب دخترونه میخونه؟! :|  و من باید مینشستم براشون حالی میکردم که خاطرات همسران شهدا، مرد و زن نداره!  همون طور که خاطرات خودِ شهدا نداره!

دختر شینا، عاشقانه ایست فراتر از لیلی و مجنون، فراتر از فرهاد و شیرین!  عاشقانه ایست که زندگی شده است.

کلی درس گرفتم از این کتاب، از نحوه برخورد شهید از صبر کردن در برابر سختی ها از توکل بر خدا داشتن هاشون...خلاصه که اگه نخوندید که باید حتما بخونید، حتی شما دوست عزیز :)

درورد خدا بر شهید حاج ستار ابراهیمی و همسر صبورش، خانوم قدم خیر محمدی.

مهمونِ چند سطرش باشید :)

«... داشتم از پله‌های بلند و زیادی که از ایوان شروع می‌شد و به حیاط ختم می‌شد، پایین می‌آمدم که یک‌دفعه پسر جوانی روبه‌رویم ظاهر شد. جا خوردم. زبانم بند آمد. برای چند لحظه کوتاه نگاهمان به هم گره خورد. پسر سرش را پایین انداخت و سلام داد. صدای قلبم را می‌شنیدم که داشت از سینه‌ام بیرون می‌زد. آن‌قدر هول شده بودم که نتوانستم جواب سلامش را بدهم. بدون سلام و خداحافظی دویدم توی حیاط و از آن‌جا هم یک‌نفس تا حیاط خانه خودمان دویدم. زن‌برادرم، خدیجه،‌داشت از چاه آب می‌کشید. من را که دید، دلو آب از دستش رها شد و به ته چاه افتاد. ترسیده بودم، گفت: «قدم! چی شده. چرا رنگت پریده؟!» کمی ایستادم تا نفسم آرام شد. با او خیلی راحت و خودمانی بودم. او از همه‌ زن‌برادرهایم به من نزدیک‌تر بود، ماجرا را برایش تعریف کردم. خندید و گفت: «فکر کردم عقرب تو را زده. پسر ندیده!».

  • احسان ◇

قهوه ی سرد آقای نویسنده

سه شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۲۰ ق.ظ

اولش قرار نبود انتخاب بشه، و فقط یه چند جایی اسمشو شنیده بودم! اما چون تو پاتوق کتاب  نتونستم کتابی که دنبالش بودم رو پیدا کنم و ایشون هم روی میز حسابداری به حال خودش رها شده بود و کسی نیم نگاهی هم بهش نمی کرد، برداشتمش و بازش کردم و چند خطی خواندمش و بهش گفتم:  بریم؟!    که با زبون بی زبونی و با حالتی شبیه به این که:  « نگاه من چند ساعت شده اینجا افتاده ام و کسی منو دوست نداره»  فهمیدم که گفت: بریم!
رفتیم خونه و حدود چهار روز با من حرف زد،  از داستان نویسنده ای گفت که عاشق میشود و چه ماجرا هایی بر سرش در می آید! وقتی از تیمارستان و اتفاقات و سر کله زدن با کسانی که اونجا بودن و  داستان بافی ها و تفکراتی که اونجا میکرد، میگفت؛ اصلا انگار غرق در داستان میشدم و حس میکردم که الان داخل تیمارستانم!   اما وقتی از نگار و مارال میگفت: با حالتی شبیه به این که  «جمع کن این فیلم ایرانی تو» نگاهش میکردم! 
اما آخر داستان برایم خیلی جالب بود، یه جور به صورت متفاوت و خاص تموم شد...من که خوشم آمد :)

قسمتی از این کتاب که خیلی بهم چسپید:
سام نفس عمیقی کشید و به من نگاه کرد و گفت:«هر جمعه بابام به کلوپ محلمون میرفت و نوار بوکس محمدعلی کلی و جورج فورمن رو کرایه می کرد،مسابقه قهرمانی جهان بود،ما باهم اون بازی رو هزار بار دیدیم، حرف نداشت.اااولش فورمن تا جایی که می خورد علی رو زد،هوک چپ،هوک راست،شکم،زیر چونه،اماعلی چسپیده بود به رینک و می گفت: ناامیدم کردی پسر فورمن، چپ می زد علی می خندید، فورمن راست می زد،علی می رقصید، رقص پاش بی نظیر بود، این کارش باعث می شد فورمن عصبی تر بشه، تااین که آخر سسر علی با یه هوک راست جانانه فورمن رو ناک اوت کرد.همیشه وقتی بازی تموم می شد بابام بهم می گفت: ضربه وحشتناکی بود ولی علی با ااین ضربه برنده نشد، چیزی که اون رو برنده کرد رقصیدن وخنده هاش بود... بعد نوار رو در می آورد و با خودش می گفت: بذار هرچقدر که میخوان ضربه هاشون رو بزنن، اما بخند، نذار فکر کنن که برنده می شن، نذار فکر کنن که برنده می شن.
نوشته چاپ شده پشت جلد کتاب:
بهم گفت: تا حالا شکار رفتی؟ گفتم:نه من قبلا می رفتم، ولی دیگه نمیرم، آخرین باری که شکار رفتم، شکار گوزن بود، خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم.من بهش شلیک کردم، درست زدم به پاش وقتی رسیدم بالای سرش هنوز جون داشت، نفس می کشید و با چشم هاش التماس می کرد، زیباییش مسخم کرده بود، حس می کردم که میتونه دوست خوبی واسم باشه، می تونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسه ش درست کنم. اما خوب که فکر کردم فهمیدم که این جوری اون گوزن واسه همیشه لنگ میزنه و هروقت من رو ببینه یاد بلایی می افته که سرش آوردمف از نگاهش فهمیدم که بزرگ ترین لطفی که می تونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم. بعدش گفت: تو هیچ وقت نمی تونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی.

  • احسان ◇

مثل بیشعور های با تجربه

دوشنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۳۲ ب.ظ

از آنجا که مردم همشه به کسی که زودتر از دیگران به هدف می رسد جایزه می دهند، به نظر می رسد بی شعور نیز موفق است. در کار، هرکس بهترین نظر را داشته باشد، زودتر پیشرفت می کند.در دولت شخصی که بیشتر و بهتر به نیاز دیگران بی توجه باشد،زودتر به مقام بالا میرسد.به این ترتیب،نسل جدید،موفقیت بی شعور ها را می بیند و احمقانه خود را در معرض آلودگی به بی شعوری قرار میدهد و گول پیروزی شان را می خورد.

مشکل اینجاست که وقتی شما بی شعور می شوید، دیگر حد و مرزها را نمی شناسید. له کردن دیگران برای شما به نوعی اعتیاد تبدیل می شود.دیر یا زود، بی شعور شخصیت زشتش را نشان می دهد و مثل بی شعور های با تجربه عمل میکند و امراطوری اش را که با دقت تمام ساخته است کم کم به تباهی می کشاند.

«خاویر کرمنت ؛ بیشعوری»

  • احسان ◇