طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

‏‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.


نقش های کلیدی
آخرین نگاشته ها

۳ مطلب با موضوع «چالش‌هایِ‌وبلاگی» ثبت شده است

طعم تابستان

دوشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۳۰ ب.ظ

صبح تابستان بود، هنوز خنکیِ سر صبح در هوا پخش بود و بوی زندگی می‌آمد. تازه چشم‌هایم باز شده بود که مامان به پنجره‌یِ حیاط بزرگمان اشاره کرد و گفت:«تو حیاطو ببین» خودم را رساندم به پنجره و پرده‌یِ سفیدش را کنار زدم. نگاهم خیره ماند به گوشه‌یِ حیاط. دوچرخه‌یِ سبز‌رنگِ دست‌دوم چنان مرا ذوق مرگ کرد که هیچ چیز جز دوچرخه را نمی‌دیدم! پله‌هایِ بهارخواب را دوتا یکی کردم و دستم را رساندم به دوچرخه. مامان داشت از رویِ بهارخواب نگاهم می‌کرد و بابا با تمام ابهتش کنارم لبخند می‌زد! پاهایم را رویِ رکاب‌هایِ دوچرخه گذاشتم و اولین رکاب را به عشق مادر و غرور پدرم زدم! ...تابستانِ آن سال با تمام گرما و عرق کردن‌هایش، مزه‌یِ دیگری داشت! طعمی دوست داشتنی که خیلی وقت است در تابستان هایم گُم شده...

+ برای سخن‌سرا

  • احسان ◇

جام جهانی چشمانت

چهارشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۴۵ ق.ظ

من تمامِ فینال‌ها را به چشم هایت خواهم باخت! هر بار که نگاهم از چشمانت عبور کرد حس کردم برزیلی هستم که تا چشمانِ دخترک آلمانی را دید، خودش را باخت و هفت گل خورد. و من خوشم به این گل خوردن‌ها! به این شکست‌ها به این باختن ها. و تو من نیستی و نمی‌دانی که باختن در برابر چشمانت چه حسِ بردنی دارد! صبحی که چشم هایت رو به من باز شود خواهم گفت که:«من با جامِ چشمانت جهانم را خواهم نوشید.»

 
 
پی‌نوشت:
+ به دعوت حوا خانم برای چالش رادیو بلاگی‌ها
  • احسان ◇

سیزده دلیل من!

پنجشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۶، ۰۸:۴۸ ق.ظ

OVe جان چالش و ایده رو استارت زدن که من هم تو این گوشه از دیوار لبیک گویان، سیزده دلیلی رو مینویسم که تا حالا خودکشی نکردم و نفسی میکشم و قلبم میتپد :) 

 «۱» قدم زدن در صحن هایِ حرم حضرت رضاعلیه‌السلام و آرزوی حرم حضرت اربابعلیه‌السلام  از مهم ترین دلالیل عقیدتی من هست. 

 «۲» بابا جانم دومین دلیل من هست؛ هرچند از نظر طرز تفکر بسیار متفاوتیم ولی خُبْ پدر است دیگه، همین کافیه که شب مریض باشی و رو تختِ بیمارستان افتاده باشی و صبح بابا را ببینی که همان خبر مریض شدن،  باعث شده که شیش ساعت راه را از شهرستان بکوبد و بیاید تا ببیند بچه اش تو بیمارستان حالش خوبه و بالا سرش باشد،  و همون لحظه احساس کنی که کسی به اندازه تمام کسانی که پشتت را خالی کردن، پشتت هست. 

 «۳» آبجی یکی یدونه ام خودش به تنهایی میتونه بار زنده بودم رو به دوش بکشه :) کسی که مرحم دردهام هست. 

 «۴» خُب دلبر یکی از اصلی ترین دلایلی هست که با شوق تمام به زندگی ادامه میدهم :) [نیاز به توضیح نداره دیگه، داره؟! ]

 «۵» دختر هایم؛ حتی همین الانش که بالقوه تصور میشوند هم دلیلی شیرین برایِ ادامه حیاتم هستند. اصلا تصور اینکه چهار تا دخترِ کوچولو ام بیایند، و بابا بابا راه بندازند و من هم یکی یکی نازِ همه شان را به جون و دل بکشم؛ خودش دلیل محکمی نیست؟!   هست دیگه :) 

 «۶» اینکه ماشینم را روشن کنم و دستِ دلبر و چهارتا دخترم رو بگیرم و برویم دور ایران را بچرخیم و کنارِ خلیج فارس عکس بندازیم و پلو هایِ برنج هایِ شمال رو کنار جنگل هایش بزنیم به بدن، و شبی را شیش نفره در خیابان هایِ اصفهان قدم بزنیم.

«۷» خب زنده بودن بدون هدف یعنی مردن! و هدف هایِ هر فرد هستند که به زنده بودنش زندگی میبخشند. پس بخاطر هدف هایم... 

«۸» کتاب خواندن مخصوصا رمان خواندن، اون هم تو جا و مکانی که من دوست دارم، مثلا تو کتابخونه ای که همیشه میرم یا تو اتاقم و یا رو پشت بام خونه خاله :) 

«۹» لذت هایِ ریز و قشنگ زندگی... مثل خوردن چایی لب سوز کنار بقیه، مسخره بازی با رفقا وسط پارک، خوردن بستنی با بچه ها، برف بازی و هزار جور لذت هایِ ریز و درشت و قشنگِ زندگی

«۱۰» عقیده دارم هیچ چیز تو این دنیا اتفاقی نیست، همه مون تو این دنیا تکه ای از پازلی هستیم و به موقعش باید سر جای خودمون بشینیم و نقشی که تو دنیا داریم رو انجام بدیم.

«۱۱» دیدن خوشبختی و شاد بودن بقیه :)

«۱۲» بخاطرِ کسانی که دوستم دارند.

«۱۳» بخاطرِ ایرانم.

آره!....  من تا وقتی این دلایل هست هنوز با قوّت تمام به زندگی  ادامه میدم و از شکست ها و افتادن ها وزمین خوردن هایم نامید نمیشوم. 

  • احسان ◇