طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

‏‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.


نقش های کلیدی
آخرین نگاشته ها

۳ مطلب با موضوع «موسیقی» ثبت شده است

بزن باران

جمعه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۳۲ ق.ظ

باران هایِ ناگهانی با نوری که دلِ آسمانِ شهر را می‌شکافد، هدفون هایم به گوشم و ایهام میخواند: «بزن باران» و باران میزند بر سرم! 

میخواند « ببار از چشم من، که چتر بسته یعنی دل سپردن» و ادامه میدهد « بزن باران که من هم ابری‌ام ، پُر از بی صبری‌ام»  «بهانه‌ای بدهِ به ابرِ کوچکِ نگاهِ من ؛ در اوج گریه‌ها فقط تو میشوی پناهِ من»

روز هوا بدجور گرم بود و این باران با آمدنش دهانم را از تعجب باز گذاشت. انگار که عزیزترین کسم زمانی که انتظارش را نداشتم در را باز کند و با لبخند سلام کند. همان‌قدر ناگهانی!

قطره هایِ دُرشت باران رویِ صفحه‌یِ گوشی‌ام ، تایپ کردن را برایم سخت کرده.کلمات اشتباه از آب در میان ، باید ویرایش بشن قبلِ ارسال.

رعد‌وبرق بیشتر شده ، انگار میخواهد صدایش را با غُلدری از بین هدفون به گوشم برساند.  چه حس خاصی دارد امشب ، با این بارانِ شلاقی و «بزن بارانِ» ای‌هام!


  • احسان ◇

شب چرا میکشد مرا؟!

چهارشنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۷، ۰۲:۳۷ ق.ظ

نیمه شب هایم شده غرق شدن در فکر و خاطرات! نیمه شب هایی که خواب رو گردان از  من و خاطرات عمر رفته ، دلداده‌یِ به من!  درست همین لحظه ها به همین فکر میکنم که ای کاش همان خواب هایِ کودکانه بیاید سراغم! خوابی جدا از این دنیا! بی دغدغه. بی‌ اضطراب. مرا ببرد تا اعماق خود و صبح دوباره به این دنیا پَسم دهد!  والبته اگر دلش خواست. بودن در اعماق خواب را ترجیح میدهم به بودن در این دنیا! 

امان از این شب ها! خیلی نامرد اند!  تو روز هرچه سعی کنی فراموش کنی، جناب شب ، همه را دوباره جلویت پهن میکند! دِآخه جمع کن این خاطره‌جاتت را!

شب چرا میکشد مرا؟    تو نشسته ای کجایِ ماجرا؟

من چنان گریه میکنم     که خدا بغل کند مگر مرا

 

 
 
 
  • احسان ◇

باید باشی و بتکانی...

جمعه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۲۱ ب.ظ

خیابان ها غلغله؛ ماهی هایِ قرمز داخل آکواریوم ها، غوطه ور؛ و بی خبر از اینکه قرار است سر سفره کدام خانواده ای سال را تحویل کنند؛ سبزه ها سر از خاک بر آورده اند و خیره به عابرین، فروشنده ها یک دستشان پول و یک دستشان مدام در حال تکان خوردن در هواست! تا به خریدار ها توضیحی اضافه را مفهوم کنند!

صدایِ بوق ماشین ها که در خیابان هایِ باریک به هم گره خورده اند و سعی در خلاصی از شرایط موجود دارند، به شدت به گوش میرسد! دختر بچه ای دست در دستِ مامانش آمده است تا همان کفش صورتی که مایل به بنفش بود ، و رویش گُل خوشرنگی قرار داشت را بخرند. کنار مغازه ها پُر شده است از از آجیل هایِ خوشمزه! حتی درختِ هلویِ تویِ حیاط هم شکوفه داده! و دشت ها، علف هایِ سبز خودشان را به دست آفتاب میسپارند!

امروز که من هفت هزارو چهارصد هشتاد شیشمین روز زندگی ام را گذارندم، به این فکر بودم که مگر میشود بی تو در دل من بهار شود! مگر میشود تو نباشی و سبزه ای چشمک زنان سر از دلم بر بیاورد ، و ماهی ای در در اعماق دلم شنا کنان بخندد؟!  باید باشی و بتکانی دلم را از تمام غم ها و تارگرفتگی هایِ دلتنگی ات! واقعیت همین هست که شهاب مفخمی گفته است:

«بعد از تار مویت

به همین شعر ها قسم

بودنت یعنی بهار!!!

و تمام بدون تو،

زمستان است و لاغیر»

 

 

  • احسان ◇