طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

‏‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.


نقش های کلیدی
آخرین نگاشته ها

۷ مطلب با موضوع «مناجات‌نامه» ثبت شده است

در ره دل

جمعه, ۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۱۷ ب.ظ

نگاهم از کنار گوشه‌ی پرده‌ی جلوی اتوبوس می‌افتد به تابلویی که مسیر عشق را نشان می‌دهد. نمی‌دانم شاید حتی تابلوهای مسیرت هم حاجت می‌دهند که این چنین دلِ آدم را می‌لرزانند. باید دلم را گره بزنم به همین تابلو‌هایی که «به سمت حرم» روی آن نقش بسته است!

  • احسان ◇

قرار‌هایت را امشب ردیف کن با خدا

پنجشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۳۵ ب.ظ

هر دم دریچه‌یِ پنل را باز می‌کردم و نگاهم می‌افتاد به تعداد ستاره‌یِ روشنی که رویِ هم تلمبار شده و می‌فهمیدم که من نه‌تنها حالی برای نوشتن ندارم که حس و حال خواندن هم ازم گرفته شده.  الان هم دارم زورم را میزنم که واژه‌ها بچکانند ذره‌ای از آنچه که در دلم هست. چه زود گذشت نه؟ ماه رمضانی که روز هایِ اول در دلم می‌گفتم: «امروز که دوم است، کو تا بیست هشت روز دیگر!» الان به شب بیست سوم خودش رسیده. چه زود گذشت این رَحِمِ زمانی برای انسان شدن‌ما. همان اوایل ماه رمضان گفتم که ما ها همان رجب و شعبان دیده‌هایی هستیم که قرار بر خوب شدنمان بود. و حالا باید اضاف کنم که ماها همان رجب و شعبان و رمضان دیده‌هایی هستیم که قرار بر خوب شدنمان بود... اما در کنار همه این‌ها زمزمه‌ای در جوابِ حرفم در شهر پیچیده است!  شهر و مردمش یک صدا نجوا می‌کنند «لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ».  ای رجب و شعبان و رمضان دیده ها ، امشب را دریابید که بهتر از هزار رجب و شعبان و رمضان است.

کاش امشب مرا هم از دعایتان فراموش نکنید. بگویید همان بنده‌ای که اسیرنفسش هست...او را هم ببخش خدا.

پ.ن: امشب را بیاید غوغا کنیم. 


  • احسان ◇

بک یا الله

شنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۲:۲۰ ق.ظ

آمدیم و نشد!  نشد که در طول عمرمان لحظه‌ای آدمیت را تجربه کنیم. مرا با آتش هم خانه خواهی کرد؟ خدایا بالفرض که آتش را تاب آوردم ، چشم امیدم که تو بودی را چه کنم؟وَ هَبْنِی یَا إِلَهِی صَبَرْتُ عَلَی حَرِّ نَارِکَ فَکَیْفَ أَصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ إلَی کَرَامَتِکَ. جز تو کی می‌خواهد از خطاهایم چشم پوشی کند؟ چه کسی مرا می‌بخشد؟  اَللَّهُمَّ لاَ اَجِدُ لِذُنُوبِی غَافِراً وَ لاَ لِقَبَائِحِی سَاتِراً...

خداجان من خیلی بدم! خیلی بیشتر از خیلی ، الان هم تو این شب‌ها جز اینکه ازت بخواهم منو ببخشی هیچ چیز نمیتونم ازت بخواهم ، خدایا نگذار این شب ها و سحر ها هم از دستم برود و من بمانم و گذشته ام، یا کٓریمٓ الصَّفْح... معجزه کن و ببخش مرا.

می‌دانم خدا‌جان که مناجات هایم هم به درد خودم میخورد! ولی خُبْ خداجان من که عارف و عاشق نیستم! من بنده‌یِ عاصیِ گناهکارتم که جزء خودت هیچ کس را ندارد ، یا الهَ العٰاصِین... اِغْفِرْ لِمَنْ لاَ یَمْلِکُ إلاَّ الدُّعَاءَ... جز مناجات و دعا چی دارم خدا؟


خدایا گُنهم کوه و بدنم کاه!

بک یااللهُ ... بک یااللهُ...



  • احسان ◇

عبدالنفس

جمعه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۳:۵۵ ق.ظ

به خودم می‌خندم ، به حرف هایم ، به گفته هایم!

اول هر ماه که می‌شد چه عاشقانه خبر از دوست داشتنی بودنش را فریاد می‌کشیدم و خبر آمدنش را می‌دادم ، و آخر ماه با پرونده‌ و کوله باری سنگین تر رخت می‌بستم؛ وحسرت از فرصتی که از دست دادم و دود شد و رفت که رفت... باید هم حسرت بخورم به حالِ خودم! عمرم را صرف هیچ و پوچ کردم! کل عمرم پُر شده است از روز هایِ پُر از اشتباه ، از روز هایِ وارونه...

سلام ماهِ رمضان... سلام فرصت دوباره... سلام ضیافت الله... میدانی ما همان رجب وشعبان دیده هایی هستیم که بنا بر خوب شدنمان بود ،بر آدم شدنمان ، بر عاقل تر شدنمان!  اما خودت که بهتر میدانی که ما بنده حرف‌هایِ تو خالی هستیم و اراده هایمان ته کشیده است.  ما فقط بلدیم خوب حرف بزنیم ؛ پایِ عمل که می‌رسد لنگ میزنیم.

از تو چه پنهان که عبدالنفس هم هستیم ، وگرنه شیطانِ در غل و زنجیر را چه به انسان ها!  ما یه مشت ضعیف الاراده‌یِ ضعیف الایمان هستیم ، که اگر نبودیم حال و روزمان بهتر از این بود. 

اما خداجان خودت که بهتر می‌دانی که هر وقت صدایت کردم پاسخم را دادی و هر وقت صدایم کردی لنگ زدم ، کند شدم، بی حال جوابی دادم و رفتم پی‌ِزندگی ام. «اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى اَدْعوُهُ فَیُجیبُنى وَاِنْ کُنْتُ بَطیَّئاً حینَ یَدْعوُنى»

خودت که بهتر می دانی که ما از پس خودمان بر نمی آییم.

تو می توانی برایِ حالمان کاری کنی؟!

بِالحُسَینِ ...

  • احسان ◇

سحر گاه اول رمضان

پنجشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۰۹ ق.ظ

اولین سحرِ ماه رمضان هم آمد ، خرت و پرت هایِ اتاقِ نقلی‌ام را مرتب کردم و رویِ میز چوبیِ قدیمی چند عدد قابلِ توجه کتاب گذاشتم، که رویِ همه شان قرآنِ هدیه حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام هست. قرار است سفره این ضیافت را در وسطِ همین اتاق نقلی پهن کنم. سجاده و تسبیح یادگاریه مادر و عطری که این روز ها مورفین من شده، همگی در همین اتاق همدم من هستند‌.

امام می‌گفت: کسی که ذرّه ای هوایِ نفس داشته باشد در این مهمانی وارد نشده و اگر هم وارد شود ، استفاده نکرده است.

خدایا خودت که بهتر از حالِ زارِ من با خبری! دستم را بگیر خدایا...منی که منم منمم سر به فلک گذاشته ، محبتت را به دستم بده که بر سرِ نفسم بزنم! خدایا ما فقط با زبان حرف زدیم، قلب هایمان هنوز که هنوز است ایمان نیاورده است! الَّذِینَ قَالُوا آمَنَّا بِأَفْوَاهِهِمْ وَلَمْ تُؤْمِن قُلُوبُهُمْ...ایمان حقیقی را بر قلب هایمان وارد کن خدایا...

سحر است و حاج مهدی درِ گوشم ابوحمزه میخواند؛

اِلهى لا تُؤَدِّبْنى بِعُقوُبَتِکَ... خدایا مرا با عقوبتم ادب و تنبیه نکن... رفیق جان یه تذکری بهم بده ، راه و چاه را نشانم بده  یاربِّ یاربِّ یاربِّ... میخوانمت با زبانی که گناه لالش کرده.

حواسمان باشد این ماه رمضان را اولین و آخرین ماهِ رمضان زندگی‌مان حساب کنیم. و برایِ هم دعا کنیم.

  • احسان ◇

جایی در اعماق وجودت

پنجشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۱۷ ق.ظ

قلبم قلم به دست می‌گیرد و می‌نویسد ولی افسوس! 

افسوس که زبان دل را جز با دل نمی‌شود خواند!

اصلاً قلب را خدا داد برایِ چه؟ یه مُشت ماهیچه فقط برای پمپاژِ مایعِ قرمز رنگی که مارا زنده نگه می‌دارد؟ پس چرا بعضی وقت‌ها می‌شکند؟ چرا بعضی وقت‌ها نگاهِ کسی باعث تند تر زدنش می‌شود؟ چرا گاهی می‌گیرد؟ چرا گاهی غَم عالم قُلُپی می‌ریزد درونش؟   مگر ماهیچه‌ها هم می‌شکنند؟ مگر ماهیچه‌ها هم این چیزها حالیشان می‌شود؟

خدا قلب را آفرید ، و از روح خودش در آن دمید و گذاشتش در اعماقِ وجودمان! تا هر موقع احساس کردیم تنهاییم و در این عالم کسی نیست که زبان قلبمان را بفهمد ، دستمان را رویِ آن بذاریم و به ضربان منظم خدا گوش دهیم. حرف میزند خدا با این ضربان!  همان جاست خدا. در اعماقِ وجودت. در قلبت! آنجا حرمش است! «القَلْبُ حَرَمُ اللّه»

  • احسان ◇

معشوق عاشق

سه شنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۱۳ ق.ظ

می‌گویند انسان ممکن الوجود هست و برای بودنش نیاز به واجب الوجود دارد!  ولی رها کنید این بحث هایِ کلامی و فلسفی را! انسان عاشق معشوق‌اش است! معشوق هم خود عاشق! انسان «یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ» است! وقتی اسم معشوق را میبیرد انگار که قلبش را آرامش ابدی فرا بگیرد ، «ِتَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» میشود.  انسان اگر انسان باشد ، واجب الوجودِ فلاسفه و کلامی‌ها برایش میشود رفیق. البته نه!  او همیشه رفیق است... یادتان نیست میخواندیمش «یٰا رَفِیقَ مَنْ لٰا رَفِیقَ لَهْ»

رفیق جان... میدانم که الان از همه آنچه که کرده ام و آنچه که انجام خواهم داد آگاهی. ولی مگر نه اینکه «کٓریمٓ الصَّفْح» شما هستی؟  پس ببخش گذشته ام را آنطور که اصلاً انگار نه انگار مرتکبش شده‌ام!  و دستم را بگیر که از پیش راهم نیست.

رفیق جان ما عمرمان را خرجِ «ظَلَّمتُ نَفسِی» کردیم. خطا کردیم. بی راهه رفتیم. راه را گم کردیم. صراط المستقیم را نشانمان بده.

رفیق جان «هَبْ لِی کَمَالَ الانْقِطَاعِ إِلَیْکَ» جدا کن مرا از غیر خودت به سمت خودت.

  • احسان ◇