طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه


‏‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.


آخرین نگاشته ها

۳۵ مطلب با موضوع «زندگی» ثبت شده است

واقعیت شیرین

سه شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۱۹ ب.ظ

این روزها به صورتی هستند که واقعاً احساس می‌کنم یا در خوابم یا در خیال!  تا به حال  همچین حسی نداشتم و همیشه فکر می‌کردم این جملۀ تو خواب و خیال مالِ فیلم‌ها و کتاباست، اما الان به عینه دارم حسش می‌کنم.

من در خواب و خیال هستم و تا دستانت را نگیرم باور نمی‌کنم این واقعیتِ شیرین را.

  • احسان ◇

اعتمادی بی قید و شرط

دوشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۵۰ ب.ظ

الان که رو صندلیِ ماشین نشسته‌ام و رو به رویم بیابانی تاریک هست که مرا خیره به تاریکی‌اش و غرقِ در افکارم کرده؛ به این فکر می‌کنم که چه یکهو دارد صفحه‌ای از زندگی‌ام ورق می‌خورد. انگار انتظار داشته باشم که ماجراهایی از قلم افتاده و هنوز وقتِ ورق زدن نیست! اما به صورتِ حیرت آوری خدا دستش را گذاشته و می‌خواهد هر طور که هست ورقش بزند. و من عاشقِ ورق زدن‌هایِ خدایم. خوب می‌داند چه چیز را کجا و چه زمانی به آدم بدهد. خوب می‌داند چگونه خیر را برساند به دستِ بندگانش. باید اعتمادی بی قید و شرط داشت به این خدا ..

«وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبادِ»

  • احسان ◇

چند دانه فرشته

دوشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۷، ۰۴:۳۰ ب.ظ

من تو زندگیم چند دونه آدم دارم که همیشه به قلبم امید تزریق کرده‌اند و نگذاشته‌اند که در گوشه‌ای از نا امیدی دست پا بزنم. چند دونه فرشته که همیشه تو شادی و غصه کنارم بودند و هستند. با خنده‌هایم خندیدند و با گریه‌هایم غمگین شدند. نمیدونم که پاداش کدوم کارِ خوبِ نکرده‌ام هستند اما خدا کنه قدرشون رو بدونم...

  • احسان ◇

یکهو

چهارشنبه, ۴ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۲۷ ب.ظ

 صدایِ رعد و برق آسمان را قُرق کرده و نورش شهر را. امسال پاییز چه زود قدم گذاشته است به این شهر. نصف شبی صدایی در آسمان انداخته و دست کرده زیرِ برگ‌های ریخته شده و همه را در هوا می‌چرخاند. نم‌نمِ بارانی را راهیِ گرد و غبارِ بلند شده کرده و بویِ نمِ دلنشینی را راهیِ ریه‌های‌مان.

انگار عادتش هست که همیشه یکهو بیاید...

  • احسان ◇

یک‌سالگی‌

سه شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۰۰ ق.ظ

یک سالگی یعنی تازه سر پا ایستادن. یعنی تازه دست به دیوار شدن. یعنی تازه اولِ راه بودن. به قولِ بعضی از رفقایِ وبلاگ نویس:«ما با وبلاگ‌هایمان زندگی می‌کنیم!» وبلاگ برای ما صرفاً روزانه یا خاطره یا سفرنامه و یا دل‌نوشته نویسی نیست! وبلاگ نویسی همان شربتِ تگرگی‌‌ِ قرمزِ آلبالویی هست، که بعد از یک روزِ گرمِ مرداد ماه، یک نفس سر می‌کشیم. وبلاگ نویسی شاید همان نبض تنهایی ماست که آن را با قلم شریک می‌شویم. وبلاگ نویسی تنها مورفین بعضی از شب‌هایمان هست. و وبلاگ همان رفیقِ عزیزیست که همیشه پنلش رو به ما باز است.

دنیایِ وبلاگ‌ها را عاشقم... اینجا چیز‌هایی پیدا می‌شود که نظیرش در هیچ کدام از باقی شبکه‌هایِ اجتماعی موجود نیست. مردمِ ساکنِ اینجا رنگ دیگری دارند.

بگذار بگویند که وبلاگ نویسی مرده است و دیگر نمی‌توان ادامه داد، و لگدی بر جسمِ نیمه جانش بزنند و بروند، اما تو بمان و بنویس! تا وقتی قلم از دستت نیفتاده است، یعنی هنوز امیدی هست...

ممنونم از مخاطب‌هایِ عزیزِ وبلاگم. امیدوارم حداقل وقتتان را با خواندنِ وبلاگم هدر نداده باشید.

طاقِ فیروزۀ عزیزم، یک‌سالگی‌ات مبارک.

  • احسان ◇

در جستجوی یک عدد مسخره!

چهارشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۴۶ ب.ظ

گفت:حاجی میدونی من یه چند جا رفتم خواستگاری، ولی یا من نتونستم قبول کنم و یا طرف جواب رد داده!

گفتم:خُب مگه چه ملاک‌هایی داری که قبول نمی‌کنی یا ردت می‌کنند؟

گفت:ببین من هر جا رفتم خواستگاری رُک و پوست کنده گفتم که من «مسخره‌ام». یعنی شدت مسخره بازیم خیلی زیاده و هرکسی هم نمیتونه با این ویژگی بارز من بسازه! تازه یکی از ملاک‌هام هم همینه که طرف یه مقدار، حالا اگه کم هم بود مشکلی نیست! ولی حداقلش یه مقدار مسخره باشه. به هر حال باید بتونیم باهم زندگی کنیم یا نه؟!

در حالی که داشتم از خنده می‌پوکیدم گفتم: پس حالا حالاها باید بری و بیایی داداش! 

  • احسان ◇

طناب

پنجشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۰۳ ب.ظ

وقتی که دچار بیماریی به نام «ننوشتن» می‌شوم! و دست به قلم نمی‌رود و دل به نوشتن! و حرف‌ها و کلمات هر کدام به گوشه‌ای فرار می‌کنند و مرا تنها در اعماق روزمرگی‌هایم رها می‌کنند، من با طنابِ پادکست‌ها و شعرها و آهنگ‌ها خودم را بالا می‌کشم.

  • احسان ◇

در ره دل

جمعه, ۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۱۷ ب.ظ

نگاهم از کنار گوشه‌ی پرده‌ی جلوی اتوبوس می‌افتد به تابلویی که مسیر عشق را نشان می‌دهد. نمی‌دانم شاید حتی تابلوهای مسیرت هم حاجت می‌دهند که این چنین دلِ آدم را می‌لرزانند. باید دلم را گره بزنم به همین تابلو‌هایی که «به سمت حرم» روی آن نقش بسته است!

  • احسان ◇

دوست داشتن‌هایِ دوست داشتنی!

پنجشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۳۸ ب.ظ
داشتم با آبجی حرف می‌زدم. صحبت سر این بود که چرا ماکارانی هایش درست حسابی در نمی‌آید و آن طعم و رنگی که آدم انگشتانش را هم قورت بدهد را ندارد. که من ابراز سلیقه کردم و گفتم: «میدونی من ماکارانی پیچ پیچی رو از این ماکارانی سیخ  سیخی‌ها خیلی بیشتر دوست دارم!»  بابا تکیه داده به مبل و نگاهش رو به تلویزیون بود. شب که بابا برگشت خانه آن وسط مسطایِ پلاستیکِ خریدش یک بسته ماکارانی پیچ پیچی‌هم نشسته بود. یک بسته ماکارانی که تک تک دانه‌هایِ پیچ‌پیچی‌اش مزه دوست داشتن می‌دهد.
  • احسان ◇

وظیفه‌ شکست خورد

يكشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۳۶ ق.ظ

از اول ماه رمضان وظیفه مهم و البته خطیر من این بود که شب‌ها یک ساعت مشخص شده زیر گاز را خاموش کنم! تا همین امروز خوب پیش رفت و داشتم خودم را حداقل تو این یک مورد نشان می‌دادم، که دیشب شد آنچه که نباید می‌شد! و برنج‌ها یک ساعت بیشتر روی گاز بودند. و همین یک ساعت کافی بود تا موجب خشک شدن و حتی در چند ناحیه موجب سوخته شدنِ ته‌دیگ مورد علاقه من بشه! البته اگر از مسخره کردن‌هایِ همیشیره‌ محترمه و متلک هایش چشم پوشی کنیم اتفاق خاصی برای برنج‌ها نیفتاده بود و به قول پدر گرامی فقط «پیر دم» شده بودند. خدارا شاکرم که گذرم اتفاقی به آشپزخانه افتاد، وگرنه سحر بقیه باید ماست می‌خوردند و من کتک!

  • احسان ◇