طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه


‏‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.


آخرین نگاشته ها
  • ۹۷/۰۵/۱۳
    شب

۳۳ مطلب با موضوع «زندگی» ثبت شده است

موتور اسنپی

دوشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۱۹ ب.ظ

برایِ تعویض کارت بانکیم باید می‌رفتم شعبه‌ای در خواجه ربیع! گوشیم را در آوردم و موتور اسنپی گرفتم. رانندۀ موتور تماس گرفت و گفت که امام‌رضا یک منتظرتم. چند قدمی رفتم پایین‌تر تا رسیدم به جایی که گفته بود. چند موتور کنارِ هم بودند و راننده‌هایشان سوارشان. یکی‌شان لباس اسنپی پوشیده بود و نگاهم می‌کرد. با اشاره گفتم که بریم؟ اشاره کرد که سوار شو. سوار شدم و راه افتادیم. چهار راه اولی را که رد کردیم با خودم گفتم چرا دارد بر عکس می‌رود؟ و بلافاصله توجیه کردم که شاید مسیر بهتری را یاد دارد و می‌خواهد سریع تر برسد! میدان بعدی گفت:

- همیجا پیاده می‌شی دیگه، نه؟

- نه بُرار! چهار راه خواجه ربیع!! مقصد رِ اوجا زدوم دیگه.

- مطمئنی درست سوار شدی؟

پیاده شدم و پلاکش را چک کردم و دیدم موتور را اشتباهی سوار شدم و ای دلِ غافل و این حرفا! دو تومن کرایه بهش دادم و دلم سوخت برایِ مسافری که من سوار موتور اسنپی‌اش شدم و مسیرش را رفتم، و بیشتر دلم سوخت برای موتور اسنپی خودم که قرار بود من را برساند خواجه ربیع!

  • احسان ◇

یکهو

چهارشنبه, ۴ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۲۷ ب.ظ

 صدایِ رعد و برق آسمان را قُرق کرده و نورش شهر را. امسال پاییز چه زود قدم گذاشته است به این شهر. نصف شبی صدایی در آسمان انداخته و دست کرده زیرِ برگ‌های ریخته شده و همه را در هوا می‌چرخاند. نم‌نمِ بارانی را راهیِ گرد و غبارِ بلند شده کرده و بویِ نمِ دلنشینی را راهیِ ریه‌های‌مان.

انگار عادتش هست که همیشه یکهو بیاید...

  • احسان ◇

یک‌سالگی‌

سه شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۰۰ ق.ظ

یک سالگی یعنی تازه سر پا ایستادن. یعنی تازه دست به دیوار شدن. یعنی تازه اولِ راه بودن. به قولِ بعضی از رفقایِ وبلاگ نویس:«ما با وبلاگ‌هایمان زندگی می‌کنیم!» وبلاگ برای ما صرفاً روزانه یا خاطره یا سفرنامه و یا دل‌نوشته نویسی نیست! وبلاگ نویسی همان شربتِ تگرگی‌‌ِ قرمزِ آلبالویی هست، که بعد از یک روزِ گرمِ مرداد ماه، یک نفس سر می‌کشیم. وبلاگ نویسی شاید همان نبض تنهایی ماست که آن را با قلم شریک می‌شویم. وبلاگ نویسی تنها مورفین بعضی از شب‌هایمان هست. و وبلاگ همان رفیقِ عزیزیست که همیشه پنلش رو به ما باز است.

دنیایِ وبلاگ‌ها را عاشقم... اینجا چیز‌هایی پیدا می‌شود که نظیرش در هیچ کدام از باقی شبکه‌هایِ اجتماعی موجود نیست. مردمِ ساکنِ اینجا رنگ دیگری دارند.

بگذار بگویند که وبلاگ نویسی مرده است و دیگر نمی‌توان ادامه داد، و لگدی بر جسمِ نیمه جانش بزنند و بروند، اما تو بمان و بنویس! تا وقتی قلم از دستت نیفتاده است، یعنی هنوز امیدی هست...

ممنونم از مخاطب‌هایِ عزیزِ وبلاگم. امیدوارم حداقل وقتتان را با خواندنِ وبلاگم هدر نداده باشید.

طاقِ فیروزۀ عزیزم، یک‌سالگی‌ات مبارک.

  • احسان ◇

در جستجوی یک عدد مسخره!

چهارشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۴۶ ب.ظ

گفت:حاجی میدونی من یه چند جا رفتم خواستگاری، ولی یا من نتونستم قبول کنم و یا طرف جواب رد داده!

گفتم:خُب مگه چه ملاک‌هایی داری که قبول نمی‌کنی یا ردت می‌کنند؟

گفت:ببین من هر جا رفتم خواستگاری رُک و پوست کنده گفتم که من «مسخره‌ام». یعنی شدت مسخره بازیم خیلی زیاده و هرکسی هم نمیتونه با این ویژگی بارز من بسازه! تازه یکی از ملاک‌هام هم همینه که طرف یه مقدار، حالا اگه کم هم بود مشکلی نیست! ولی حداقلش یه مقدار مسخره باشه. به هر حال باید بتونیم باهم زندگی کنیم یا نه؟!

در حالی که داشتم از خنده می‌پوکیدم گفتم: پس حالا حالاها باید بری و بیایی داداش! 

  • احسان ◇

طناب

پنجشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۰۳ ب.ظ

وقتی که دچار بیماریی به نام «ننوشتن» می‌شوم! و دست به قلم نمی‌رود و دل به نوشتن! و حرف‌ها و کلمات هر کدام به گوشه‌ای فرار می‌کنند و مرا تنها در اعماق روزمرگی‌هایم رها می‌کنند، من با طنابِ پادکست‌ها و شعرها و آهنگ‌ها خودم را بالا می‌کشم.

  • احسان ◇

در ره دل

جمعه, ۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۱۷ ب.ظ

نگاهم از کنار گوشه‌ی پرده‌ی جلوی اتوبوس می‌افتد به تابلویی که مسیر عشق را نشان می‌دهد. نمی‌دانم شاید حتی تابلوهای مسیرت هم حاجت می‌دهند که این چنین دلِ آدم را می‌لرزانند. باید دلم را گره بزنم به همین تابلو‌هایی که «به سمت حرم» روی آن نقش بسته است!

  • احسان ◇

دوست داشتن‌هایِ دوست داشتنی!

پنجشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۳۸ ب.ظ
داشتم با آبجی حرف می‌زدم. صحبت سر این بود که چرا ماکارانی هایش درست حسابی در نمی‌آید و آن طعم و رنگی که آدم انگشتانش را هم قورت بدهد را ندارد. که من ابراز سلیقه کردم و گفتم: «میدونی من ماکارانی پیچ پیچی رو از این ماکارانی سیخ  سیخی‌ها خیلی بیشتر دوست دارم!»  بابا تکیه داده به مبل و نگاهش رو به تلویزیون بود. شب که بابا برگشت خانه آن وسط مسطایِ پلاستیکِ خریدش یک بسته ماکارانی پیچ پیچی‌هم نشسته بود. یک بسته ماکارانی که تک تک دانه‌هایِ پیچ‌پیچی‌اش مزه دوست داشتن می‌دهد.
  • احسان ◇

وظیفه‌ شکست خورد

يكشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۳۶ ق.ظ

از اول ماه رمضان وظیفه مهم و البته خطیر من این بود که شب‌ها یک ساعت مشخص شده زیر گاز را خاموش کنم! تا همین امروز خوب پیش رفت و داشتم خودم را حداقل تو این یک مورد نشان می‌دادم، که دیشب شد آنچه که نباید می‌شد! و برنج‌ها یک ساعت بیشتر روی گاز بودند. و همین یک ساعت کافی بود تا موجب خشک شدن و حتی در چند ناحیه موجب سوخته شدنِ ته‌دیگ مورد علاقه من بشه! البته اگر از مسخره کردن‌هایِ همیشیره‌ محترمه و متلک هایش چشم پوشی کنیم اتفاق خاصی برای برنج‌ها نیفتاده بود و به قول پدر گرامی فقط «پیر دم» شده بودند. خدارا شاکرم که گذرم اتفاقی به آشپزخانه افتاد، وگرنه سحر بقیه باید ماست می‌خوردند و من کتک!

  • احسان ◇

قرار‌هایت را امشب ردیف کن با خدا

پنجشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۳۵ ب.ظ

هر دم دریچه‌یِ پنل را باز می‌کردم و نگاهم می‌افتاد به تعداد ستاره‌یِ روشنی که رویِ هم تلمبار شده و می‌فهمیدم که من نه‌تنها حالی برای نوشتن ندارم که حس و حال خواندن هم ازم گرفته شده.  الان هم دارم زورم را میزنم که واژه‌ها بچکانند ذره‌ای از آنچه که در دلم هست. چه زود گذشت نه؟ ماه رمضانی که روز هایِ اول در دلم می‌گفتم: «امروز که دوم است، کو تا بیست هشت روز دیگر!» الان به شب بیست سوم خودش رسیده. چه زود گذشت این رَحِمِ زمانی برای انسان شدن‌ما. همان اوایل ماه رمضان گفتم که ما ها همان رجب و شعبان دیده‌هایی هستیم که قرار بر خوب شدنمان بود. و حالا باید اضاف کنم که ماها همان رجب و شعبان و رمضان دیده‌هایی هستیم که قرار بر خوب شدنمان بود... اما در کنار همه این‌ها زمزمه‌ای در جوابِ حرفم در شهر پیچیده است!  شهر و مردمش یک صدا نجوا می‌کنند «لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ».  ای رجب و شعبان و رمضان دیده ها ، امشب را دریابید که بهتر از هزار رجب و شعبان و رمضان است.

کاش امشب مرا هم از دعایتان فراموش نکنید. بگویید همان بنده‌ای که اسیرنفسش هست...او را هم ببخش خدا.

پ.ن: امشب را بیاید غوغا کنیم. 


  • احسان ◇

پیکان‌وانتِ مسابقه‌ای

پنجشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۲۹ ق.ظ

چند وقتی بود از حال و هوایش بی‌خبر بودم و دلتنگش. چند باری زنگ زدم و احوالش را گرفتم ولی این صحبت کردن‌هایِ پشت تلفن مرا راضی نمی‌کرد و به فکر دیده بوسیش بودم. اما برایِ دیدار مصطفی باید می‌رفتم به شهری دیگر. آخر سر هم خستگیِ سفر را به جان خریدم و کنارِ جاده ایستادم و با عبور هر ماشینی که احتمال می‌دادم بایستد و مرا سوار کند ، دستم را به هوا می‌بردم و چرخی می‌دادم. خیلی از ماشین‌ها به رویِ خودشان هم نمی‌آوردند و از کنارم رد ‌می‌شدند. از دور ماشینِ سفید رنگی نزدیک می‌شد ، نزدیک‌تر که آمد و رخ نمایان کرد، چهره‌ خسته‌یِ پیکان‌وانتی مقابل چشمانم ظاهر شد، خریت کردم و دستم را چرخاندم. ایستاد و سوار شدم. راننده جوانی بود بی‌کله!  دنده را زد رویِ یک و انگار که چراغ سبزِ شروعِ رالی را دیده باشد و نخواهد که از بقیه عقب بیافتد پایش را محکم بر رویِ پدالِ گاز فشرد. سرعتش رفته‌رفته زیاد‌تر شد، منم کم‌کم احساس می‌کردم که کمک راننده و نقشه‌خوانش در طیِ این رالی هستم!  فقط نمی‌دانم چرا به جایِ لانچیا استراتوس۱ سوارِ بر پیکان‌وانت بودیم.  راننده انگار حرفه‌ای تر از این حرف‌ها بود و با اینکه جاده کوهستانی و پر از کوه و سراشیبی و پیچ‌هایِ خطرناک بود،با چنان سرعتی می‌راند و فرمان را می‌چرخاند که فکم در خشتکم جا خشک کرده بود!  به هر پیچ و سراشیبی که می‌رسیدیم با خودم می‌گفتم: این همان است!  اینجا نقطه پایان توست در این دنیا! تو در همین دره جان خواهی کند! به دور از نوه‌ها و فرزندانی که قرار بود لحظه‌یِ مرگت دورت را بگیرند و تو جمله آخر را ناتمام بگذاری و جایِ گنج را به گور ببری!

ضبطش را روشن کرد، ولی از بس مسابقه‌یِ هیجان انگیزی بود و من تازه به حس و حالِ نیدفور‌اسپیدی خودم رسیده بودم ، نفهمیدم کدام بیچاره‌ای دارد برایِ ما گلو جر می‌دهد!  راننده هر چند وقت یکبار دستش را دراز می‌کرد و کلید کوچکی را می‌زد. در واقع داشت به تناسب حال و شیب جاده خوراک ماشین را از بنزین به سی‌ان‌جی تغییر می‌داد! چقدر حرفه‌ای‌بود!  و باید اعتراف کنم که در طولِ عمر حرفه‌ایم، نقشه خوانِ راننده‌ای با این حجم از مهارت نبودام. گاهی موقع‌ها هم گوشی‌اش را چک ‌می‌کرد و تماسش را با این جمله«بُرار مگه مو سوارِ هواپیمایوم!  داروم میوم دگه!» تمام می‌کرد. این راهم اضاف کنم که کپسول گازِ خانگی‌ای که پشت وانت بود، با هر پیچ به دوطرف وانتِ بیچاره می‌خورد و هیجانِ حاکم بر این ماجرا را بیش از پیش می‌کرد. انگار گذاشته بودش عقب تا اگر سوخت ماشین در طولِ مسیر تَه کشید، طیِ اقدامی سی ثانیه‌ای کپسول را بریزد در حلقِ ماشین و برویم برایِ ادامه مسیر و مسابقه!

دیگر چیزی تا مقصدم نمانده بود که بویی حاکی از سوختن لنت‌ها به داخل ماشین پی‌چید. راننده در حالی که تازه از مسیر پُر پیچ‌ و خمِ کوهستانی نفس راحتی کشیده بود و داشت سرعتش را بیشتر می‌کرد رو کرد به من و گفت: «ایم از لنت ایرانی!»  به هر ترتیب و دعا و ثنایی بود بالاخره رسیدیم. پا بر رویِ ترمز گذاشت و با همان لنت‌هایِ ایرانی پیکان‌وانتِ زهوار در رفته‌یِ لانچیا استراتوس۱ نما را نگه داشت. پنج تومن از جیبم در آوردم و دادم دستش و جانم را دو دستی برداشتم و الفرار!  هیجان مسابقه و حس و حالِ نیدفور‌اسپیدی هم مال خودت!

۱: Lancia Stratos

پ.ن: این پست جهت لبیک به داستنک نویسی وبلاگِ سخن‌سرا نوشته شده است.

  • احسان ◇