طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه


‏‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.


آخرین نگاشته ها

۷ مطلب با موضوع «دلبر» ثبت شده است

واقعیت شیرین

سه شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۱۹ ب.ظ

این روزها به صورتی هستند که واقعاً احساس می‌کنم یا در خوابم یا در خیال!  تا حالا همچین حسی نداشتم و همیشه فکر می‌کردم این جملۀ تو خواب و خیال مالِ فیلم‌ها و کتاباست، اما الان به عینه دارم حسش می‌کنم.

من در خواب و خیال هستم و تا دستانت را نگیرم باور نمی‌کنم این واقعیتِ شیرین را.

  • احسان ◇

شما

جمعه, ۲۵ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۳۳ ب.ظ

وقتی من را هنوز «شما» صدا می‌زنی دلم می‌خواهد برایِ حیایت جان بدهم. نبین در ظاهر که می‌گویم من«شما» نیستم!

  • احسان ◇

چشمانِ پاییزی

شنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۰۰ ب.ظ

سکانس اول:

چنارِ پیرِ وسطِ میدان، تمام برگ‌هایش را پهنِ خیابان‌ها و آسفالت‌ها کرده. انگاری خدا پاییز را داده است دستش، و قرار است هر ساله پهنش کند در دلِ این شهر.

سکانس دوم:

آفتاب رُخ گرفته و ابرهایِ تیره با بغضی در گلو مانده سایه‌ای سرد بر رویِ شهر انداخته‌اند و منتظر بهانه‌ای تا بغض بترکانند و دانه دانه اشک‌هایشان را بر رویِ مردمی که لحاف پاییز به رویِ خود کشیده‌اند، بریزند.

سکانس سوم:

عاقبت بارانِ پاییزی کوچه پس کوچه‌هایِ شهر را در آغوش می‌گیرد و درحالی که برگ‌هایِ رنگارنگِ چنارِ پیر را بر رویِ خود موج می‌دهد، در جوی‌هایِ آب روان می‌شود.

سکانس چهارم:

صورتت در زیر بارانِ ریزِ ابرهایِ غمگین، چه نمناک شده. انگاری قطره قطرۀ باران از چشمانت تبرک می‌جویند و بعد عاشقانه خود را بر روی زمین می‌ریزند.

سکانس پایانی:

چه دیدنیست چشمانِ معصومت در هوایِ پاییزی این شهر.

  • احسان ◇

دلبرکم

سه شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۰۵ ب.ظ

دلبرکم از وقتی که فهمیده‌ام که عاشق نوشتن هستی و دوست داری روزی کتابی را چاپ کنی که خودت خالق داستانش بوده‌ای، بیشتر از پیش عاشقت شده‌ام. می‌دانی من حتی عاشقِ تمام کلمات و حروفی‌ام که تو خلاقانه کنار هم چیده‌ای. حتی عاشق خودکاری که به دست می‌گیری. دیگر دستت در آن لحظه که جایِ خود دارد.

  • احسان ◇

جام جهانی چشمانت

چهارشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۴۵ ق.ظ

من تمامِ فینال‌ها را به چشم هایت خواهم باخت! هر بار که نگاهم از چشمانت عبور کرد حس کردم برزیلی هستم که تا چشمانِ دخترک آلمانی را دید، خودش را باخت و هفت گل خورد. و من خوشم به این گل خوردن‌ها! به این شکست‌ها به این باختن ها. و تو من نیستی و نمی‌دانی که باختن در برابر چشمانت چه حسِ بردنی دارد! صبحی که چشم هایت رو به من باز شود خواهم گفت که:«من با جامِ چشمانت جهانم را خواهم نوشید.»

 

 
 
پی‌نوشت:
+ به دعوت حوا خانم برای چالش رادیو بلاگی‌ها
  • احسان ◇

باید باشی و بتکانی...

جمعه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۲۱ ب.ظ

خیابان ها غلغله؛ ماهی هایِ قرمز داخل آکواریوم ها، غوطه ور؛ و بی خبر از اینکه قرار است سر سفره کدام خانواده ای سال را تحویل کنند؛ سبزه ها سر از خاک بر آورده اند و خیره به عابرین، فروشنده ها یک دستشان پول و یک دستشان مدام در حال تکان خوردن در هواست! تا به خریدار ها توضیحی اضافه را مفهوم کنند!

صدایِ بوق ماشین ها که در خیابان هایِ باریک به هم گره خورده اند و سعی در خلاصی از شرایط موجود دارند، به شدت به گوش میرسد! دختر بچه ای دست در دستِ مامانش آمده است تا همان کفش صورتی که مایل به بنفش بود ، و رویش گُل خوشرنگی قرار داشت را بخرند. کنار مغازه ها پُر شده است از از آجیل هایِ خوشمزه! حتی درختِ هلویِ تویِ حیاط هم شکوفه داده! و دشت ها، علف هایِ سبز خودشان را به دست آفتاب میسپارند!

امروز که من هفت هزارو چهارصد هشتاد شیشمین روز زندگی ام را گذارندم، به این فکر بودم که مگر میشود بی تو در دل من بهار شود! مگر میشود تو نباشی و سبزه ای چشمک زنان سر از دلم بر بیاورد ، و ماهی ای در در اعماق دلم شنا کنان بخندد؟!  باید باشی و بتکانی دلم را از تمام غم ها و تارگرفتگی هایِ دلتنگی ات! واقعیت همین هست که شهاب مفخمی گفته است:

«بعد از تار مویت

به همین شعر ها قسم

بودنت یعنی بهار!!!

و تمام بدون تو،

زمستان است و لاغیر»

 

 

  • احسان ◇

یلدا شد، انارِ لبہایت را دانه کنم؟!!

پنجشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۴۷ ب.ظ

حقیقتا مثل امشبی را نباید تنهایی سر کرد! آن هایی که با رفقا تو خوابگاه هستند که بروند تخمه و پفک و از اینجور مضریجات به علاوه مقداری میوه ارزون قیمت پیدا کنند که ضرر و فایده با هم مخلوط بشوند، و زیاد ضررش به چشم نیاید :| و دور هم بشینن و جُکی بگویند و پفکی گوشه لب بگذارند و میوه ای را با دست و بدون چاقو پوست بکنند و نوش جان کنند! و آخر سر هم با شکمی بالا آمده و لب هایِ خندان فیلم اکشنی را پلی کنند و از این چند ثانیه اضافه تر، نهایت استفاده را ببرند. البته از شب  هایِ یلدا در خوابگاه هایِ دخترانه خبر ندارم،  ولی ان شاء الله که خیر است!

آن هایی هم که با خانواده هستند هم که تکلیفشان معلوم است! پدر است و حکمش نافذ و واجبُ الاجرا، و خلاصه باید نشست پای سفره میوه ها و الباقی مخلفات پدر! ولی بین خودمان باشه، گهگاهی، مثل امشب را بشینید پای سفره دلِ باباها؛ بابا ها خیلی حرف دارن که در خودشان دفن میکنن!

و اما آن هایی هم که دلشان در نگاهِ مهربانِ کسی لرزیده است و دل بسته اند به دلبری، و دلشان لک میزند برایِ گوشه چشمی و لبخند شیرنش؛ قضیه کاملا فرق میکند. این جور آدم ها شاید شب یلدا را تنها سر کنند!  آخه این ها برایِ تک تکِ برگ هایی که از درخت میافتد؛ برای قطره قطره بارون و برای ثانیه ثانیه لحظاتی که دستانشان زیر سردی هوا قرمز و لبو شده است، حکمت قائل میشوند و تفسیری خالص از عشق میسازند! اینجور افراد این چند ثانیه اضافی را غنیمت شمرده؛ ومیشینند کنارِ خیالِ دلبر و تکه هایِ هندوانه را بر دهان دلبر میگذارند، و برایش شعر میخوانند؛  خیره نگاهش میکنند و آرام میشینند رو به رویش و دستی بر روی زلف هایش میکشند و آرام دم گوشش زمزمه میکنند: «زلف تو صد شب یلدا دارد» ~


یلداتون مبارک :) 

  • احسان ◇