طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

‏‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.


نقش های کلیدی
آخرین نگاشته ها

۸ مطلب با موضوع «دلبر» ثبت شده است

دلبرکم

شنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۵ ب.ظ

دلبرکم از وقتی که فهمیده‌ام که عاشق نوشتن هستی و دوست داری روزی کتابی را چاپ کنی که خودت خالق داستانش بوده‌ای، بیشتر از پیش عاشقت شده‌ام. می‌دانی من حتی عاشقِ تمام کلمات و حروفی‌ام که تو خلاقانه کنار هم چیده‌ای. حتی عاشق خودکاری که به دست می‌گیری. دیگر دستت در آن لحظه که جایِ خود دارد.

  • احسان ◇

کاش زنگ بزند

يكشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۱۵ ب.ظ

می‌دانی دِلْبَر جان! وسط روز، وقتی که آفتابِ داغِ سر ظهر موهایِ زاغم را آتش کرده و من حوصله‌یِ هیچ بنی‌بشری را ندارم و سریع سنگ فرش‌هایِ پیاده‌رو را قدم می‌کنم تا آب معدنیِ تگرگی‌ای بگیرم و چند قُلپ بریزم در وجودم ؛ زیر لب زمزمه می‌کنم «کاش زنگ بزنه ، کاش زنگ بزنه»! کاش زنگ بزنی! می‌دانم هیچ وقت زنگ نزدی و حتیٰ تا به حال آنطور که باید حرف هم نزده‌ایم! ولی کاش زنگ بزنی و صدایت همان آب تگرگی‌‌یِ سر ظهرم باشد که رویِ وجودم می‌ریزم و خُنک می‌کند جانم را. می‌دانی دِلْبَر جان کافیست تو آنطرف خط باشی و من دکمه‌ی سبزِ پاسخ را بزنم و تو بِگویی«سَلام» آنوقت است که رها می‌شوم از دنیا و خستگی‌هایش و تک تک سلول‌هایِ بدنم عاشقانه می‌گویند«سَلام».

  • احسان ◇

جام جهانی چشمانت

چهارشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۴۵ ق.ظ

من تمامِ فینال‌ها را به چشم هایت خواهم باخت! هر بار که نگاهم از چشمانت عبور کرد حس کردم برزیلی هستم که تا چشمانِ دخترک آلمانی را دید، خودش را باخت و هفت گل خورد. و من خوشم به این گل خوردن‌ها! به این شکست‌ها به این باختن ها. و تو من نیستی و نمی‌دانی که باختن در برابر چشمانت چه حسِ بردنی دارد! صبحی که چشم هایت رو به من باز شود خواهم گفت که:«من با جامِ چشمانت جهانم را خواهم نوشید.»

 
 
پی‌نوشت:
+ به دعوت حوا خانم برای چالش رادیو بلاگی‌ها
  • احسان ◇

صندلی‌ای برایِ من!

جمعه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۷، ۰۵:۴۰ ب.ظ

اصلاً انگار این تک صندلی هایِ اتوبوس هایِ VIP رو برایِ من ساخته اند!  تنها. تو حال و هوایِ خودت!  نه کسی کنارت نشسته است که بخواهد با تو سر صحبت باز کند و نه اینکه من بخواهم مراعاتش را بکنم و باهاش حرف بزنم!

خُبْ البته اگه دلبر باشد قضیه کلاً متفاوت میشود! اونوقت باید رویِ دو صندلی هایِ همین اتوبوس نشست و دلبر را بنشانی کنارِ پنجره و برایش یک ریز حرف بزنی! شایدم او یک ریز حرف زد! ولی خب چه فرق! مهم اینه که کنارشی. دستاشو داری.

  • احسان ◇

شب آرزو ها

پنجشنبه, ۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۵۰ ب.ظ

امشب شبِ آرزو هاست!  شبی که آرزو ها دونه دونه پر میکشند و رو به آسمون پر زنان میروند! امشب پسر بچه ای آرزو میکند که فردا بابا با همان دوچرخه ای که دوست داره، برگرده!  یا دختر بچه ای که آرزو میکند یکی یکی به عروسک هایش  اضافه شود! یا زنی که چندین سال است هر شب آرزوی شنیدن صدای گریه بچه خودش را دارد!  هرکس آرزو‌ ای دارد!  و من امشب چشمان تو را در این شب تاریک آرزو دارم! درست مثل تمامِ شب هایِ دیگر! اما امشب ترس برم میدارد!   میترسم از اینکه امشب سر از قنوت کسی در بیاوری جز من!

  • احسان ◇

باید باشی و بتکانی...

جمعه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۲۱ ب.ظ

خیابان ها غلغله؛ ماهی هایِ قرمز داخل آکواریوم ها، غوطه ور؛ و بی خبر از اینکه قرار است سر سفره کدام خانواده ای سال را تحویل کنند؛ سبزه ها سر از خاک بر آورده اند و خیره به عابرین، فروشنده ها یک دستشان پول و یک دستشان مدام در حال تکان خوردن در هواست! تا به خریدار ها توضیحی اضافه را مفهوم کنند!

صدایِ بوق ماشین ها که در خیابان هایِ باریک به هم گره خورده اند و سعی در خلاصی از شرایط موجود دارند، به شدت به گوش میرسد! دختر بچه ای دست در دستِ مامانش آمده است تا همان کفش صورتی که مایل به بنفش بود ، و رویش گُل خوشرنگی قرار داشت را بخرند. کنار مغازه ها پُر شده است از از آجیل هایِ خوشمزه! حتی درختِ هلویِ تویِ حیاط هم شکوفه داده! و دشت ها، علف هایِ سبز خودشان را به دست آفتاب میسپارند!

امروز که من هفت هزارو چهارصد هشتاد شیشمین روز زندگی ام را گذارندم، به این فکر بودم که مگر میشود بی تو در دل من بهار شود! مگر میشود تو نباشی و سبزه ای چشمک زنان سر از دلم بر بیاورد ، و ماهی ای در در اعماق دلم شنا کنان بخندد؟!  باید باشی و بتکانی دلم را از تمام غم ها و تارگرفتگی هایِ دلتنگی ات! واقعیت همین هست که شهاب مفخمی گفته است:

«بعد از تار مویت

به همین شعر ها قسم

بودنت یعنی بهار!!!

و تمام بدون تو،

زمستان است و لاغیر»

 

 

  • احسان ◇

یلدا شد، انارِ لبہایت را دانه کنم؟!!

پنجشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۴۷ ب.ظ

حقیقتا مثل امشبی را نباید تنهایی سر کرد! آن هایی که با رفقا تو خوابگاه هستند که بروند تخمه و پفک و از اینجور مضریجات به علاوه مقداری میوه ارزون قیمت پیدا کنند که ضرر و فایده با هم مخلوط بشوند، و زیاد ضررش به چشم نیاید :| و دور هم بشینن و جُکی بگویند و پفکی گوشه لب بگذارند و میوه ای را با دست و بدون چاقو پوست بکنند و نوش جان کنند! و آخر سر هم با شکمی بالا آمده و لب هایِ خندان فیلم اکشنی را پلی کنند و از این چند ثانیه اضافه تر، نهایت استفاده را ببرند. البته از شب  هایِ یلدا در خوابگاه هایِ دخترانه خبر ندارم،  ولی ان شاء الله که خیر است!

آن هایی هم که با خانواده هستند هم که تکلیفشان معلوم است! پدر است و حکمش نافذ و واجبُ الاجرا، و خلاصه باید نشست پای سفره میوه ها و الباقی مخلفات پدر! ولی بین خودمان باشه، گهگاهی، مثل امشب را بشینید پای سفره دلِ باباها؛ بابا ها خیلی حرف دارن که در خودشان دفن میکنن!

و اما آن هایی هم که دلشان در نگاهِ مهربانِ کسی لرزیده است و دل بسته اند به دلبری، و دلشان لک میزند برایِ گوشه چشمی و لبخند شیرنش؛ قضیه کاملا فرق میکند. این جور آدم ها شاید شب یلدا را تنها سر کنند!  آخه این ها برایِ تک تکِ برگ هایی که از درخت میافتد؛ برای قطره قطره بارون و برای ثانیه ثانیه لحظاتی که دستانشان زیر سردی هوا قرمز و لبو شده است، حکمت قائل میشوند و تفسیری خالص از عشق میسازند! اینجور افراد این چند ثانیه اضافی را غنیمت شمرده؛ ومیشینند کنارِ خیالِ دلبر و تکه هایِ هندوانه را بر دهان دلبر میگذارند، و برایش شعر میخوانند؛  خیره نگاهش میکنند و آرام میشینند رو به رویش و دستی بر روی زلف هایش میکشند و آرام دم گوشش زمزمه میکنند: «زلف تو صد شب یلدا دارد» ~


یلداتون مبارک :) 

  • احسان ◇

دستانت در آغوش دستانم

پنجشنبه, ۴ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۳۲ ب.ظ

این روز ها اینقدر کوتاه هست که تا چشم بر هم میزنیم میبینیم که ای وای یک هفته دیگر هم گذشت! انگار اصلا روز هایش بجای ۲۴ساعت، بیست ساعت بیشتر ندارند! الباقی اش را داده اند به روز هایِ داغ تابستان! اما شب هایی بس عاشقانه و طولانی دارند! شب هایی که هرچقدر هم در کوچه پس کوچه های خلوت شهر قدم بزنی و آهنگ  «تو بارون که رفتی» سیاوش قمیشی را گوش بدهی، صبح نمیشود که نمیشود! شب هایی که از سرما دستانت یخ میزند و هر از چند گاهی مجبوری که از جیب مبارک درشان بیاوری و بچسپانی به دهان، و هاااایی بر سرشان بکشی که اندکی گرم بشوند!

و کاش در این شب ها تُ بودی تا دستانت را در آغوش دستانم میگرفتم و بالاجبار میبردمت و تمام طول خیابان را با هم قدم میکردیم؛ میگفتی که هوا سرد است، برگردیم برویم خانه! نگاهی به چشمانت می انداختم و برایت کمی لبویِ داغ میگرفتم  تا بهانه ها را از دست بالت جمع کنم! و دوباره تمام خیابان و دستان تُ... ناگهان بارانی میگرفت؛و تُ با بی حوصلگی میگفتی که: جان عمه ات بیا برگردیم خانه!!  موش آبکشیده میشویم هااا... و من رو میکردم به تُ و همراه سیاوش قمیشی بلند میگفتم:  «تُ ماهی منی که تو بارون رسیدی، امید منی تو شبِ نا امیدی»  و تُ خنده ای از دل میزدی... و شب با تمام طولانی بودنش جلویِ با تُ بودن چنان کم می آورد که انگار ده دقیقه بیش نبود!!  [این متن از هرگونه مخاطبی مبرا میباشد؟!! ] 

  • احسان ◇