طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه


‏‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.


آخرین نگاشته ها

۵ مطلب با موضوع «در خیالِ من» ثبت شده است

چشمانِ پاییزی

شنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۰۰ ب.ظ

سکانس اول:

چنارِ پیرِ وسطِ میدان، تمام برگ‌هایش را پهنِ خیابان‌ها و آسفالت‌ها کرده. انگاری خدا پاییز را داده است دستش، و قرار است هر ساله پهنش کند در دلِ این شهر.

سکانس دوم:

آفتاب رُخ گرفته و ابرهایِ تیره با بغضی در گلو مانده سایه‌ای سرد بر رویِ شهر انداخته‌اند و منتظر بهانه‌ای تا بغض بترکانند و دانه دانه اشک‌هایشان را بر رویِ مردمی که لحاف پاییز به رویِ خود کشیده‌اند، بریزند.

سکانس سوم:

عاقبت بارانِ پاییزی کوچه پس کوچه‌هایِ شهر را در آغوش می‌گیرد و درحالی که برگ‌هایِ رنگارنگِ چنارِ پیر را بر رویِ خود موج می‌دهد، در جوی‌هایِ آب روان می‌شود.

سکانس چهارم:

صورتت در زیر بارانِ ریزِ ابرهایِ غمگین، چه نمناک شده. انگاری قطره قطرۀ باران از چشمانت تبرک می‌جویند و بعد عاشقانه خود را بر روی زمین می‌ریزند.

سکانس پایانی:

چه دیدنیست چشمانِ معصومت در هوایِ پاییزی این شهر.

  • احسان ◇

مَه‌تاب

يكشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۲۴ ب.ظ

یادم هست چندین سالِ پیش، زمانی که برایِ اولین بار اسمِ مَه‌تاب را شنیدم به خودم قول دادم که اگر روزی صاحبِ دخترکی بِشوم، حتماً حتماً اسمش را مه‌تاب بگذارم. یادم هست صورت و موها و لباس‌هایش را هم تصور کردم. حتی قربان صدقه‌اش هم رفتم!

مَه‌تاب همان دخترکِ بابایی هست که صدایش شیرین تر از عسل و گونه‌هایش قرمز تر از لاله است! موها و چشمان مشکی‌اش به پدرش رفته و لُپْ هایش به مادرش! می‌دانید مه‌تاب دُختر من است که هنوز که هنوز است در رویا‌هایم بستنی میوه‌ای می‌خورد و کنجکاوانه اینور و آنور می‌دود.

  • احسان ◇

بیابان گرد!

جمعه, ۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۲۰ ب.ظ
کوه داریم امّا نه کوه‌هایِ خیلی بلند. کوه‌هایی با قد هایی معمولی که پایینِ‌شان بیابانی پهن شده است با دامنی پُر از خارها و سنگ‌هایِ جورواجور. بیابانی با حجوم طلایی خورشید. بیابانی که آب در آن اُکسیر زندگی است و درختچه‌هایِ کوچک جان پناهِ مارمولک‌ها و ملخ‌ها و عقرب‌ها! اینجا اوج شدت سرمایِ شب کنارت می‌نشیند و سر صبح‌ها خورشید یواش یواش می‌اندازد حجوم طلایی‌اش را بر رویِ این سطح تا دوباره گرم کند تنور زندگی را. تا دوباره مارمولک پیِ نانی باشد و عقرب پیِ آبی!  امّا می‌دانم که کمتر کسی بین جنگل و بیابان، بیابان را انتخاب می‌کند! [خودم هم جنگل را انتخاب می‌کنم] ولی این قسمت ماجرایِ دنیا هم دیدنی‌هایی دارد که باید به چشم دید و نشانه هایی دارد که باید به دل دید. از همان هایی که خداوند برای فهمش دستور به «سیروا فی الارض» را داده است.
آن دسته شتر را نگاه کن. ببین چگونه بدون جرعه‌ای آب و فقط با چند لقمه خار چند شبانه روز را در این محشر سر می‌کنند. بخاطر همین است که شده‌اند استاد‌هایِ راه بلدِ این دیار و مهمان نوازان قدیم الایامش. تو را به مقصدت می‌رسانند و آب و غذا را در جرعه‌ای از شیرشان به تو هدیه می‌کنند.
راستی اینجا همان جایی هست که لنگ کفش در آن نعمت است. پس حتما چند عدد لنگ کفش همراه خود داشته باش. البته جدا از آب و غذایِ کافی و اینجور چیزها. اینجا کافی شاپ و سوپر مارکت هم پیدا نمی‌شود. و حتی هتل! اینترنت هم که در شهر مانده و اینجا را دوست ندارد. روی درصد هایِ باتریِ گوشی‌‌ت هم برنامه ریزی کن که برق هم اوضاعش داغان است. مگر اینکه مقداری سلول خورشیدی در اختیار داشته باشی که آن وقت حداقل برقت ردیف است. خلاصه اینکه اینجا خودت هستی و بیابان با تمامِ وجودش.
  • احسان ◇

هدیه آب

جمعه, ۲۹ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۱۴ ب.ظ

معمولاً تنها می‌روم استخر! می‌روم تا حال و هوایِ عجیبی که در آن جا هست را بغل بگیرم و چند ساعتی را تنها در گوشه‌ای از انبوهِ آب‌هایِ رویِ هم تلمبار شده، به دنیایِ افکارم بروم.

نفسی عمیق می‌کشم و خودم را در گوشه‌ای از قسمت پُر عمق ماجرا رها می‌کنم! بی‌حرکت و در سکون کامل می‌گذارم آب به من هدیه دهد حسِ معلق بودنش را. چشم هایم بسته است و سرم در زیرِ آب. انگار در عمقِ افکارم شیرجه زده‌ام و حالا حالا قرار نیست بالا بیایم. به همه‌چی فکر می‌کنم و خودم را در هر لحظه و مکانی می‌بینم! صدایِ شیرجه زدن بقیه را در زیر آب می‌شنوم و حتی صدایِ صحبت‌هایِ بقیه را که در اثر ورود به آب به طیفی نا مفهوم تبدیل شده بودند! یک دقیقه گذشته است و من همچنان معلق در قسمت پُر عُمقِ ماجرا... هنوز نفس برای ماندن هست و من همچنان مشغول دست و پا زدن در اعماق خیالاتم هستم! خودم را غوطه ور در اعماقِ اُقیانوسی وسیع می‌بینم که ماهی‌ها دسته دسته از کنارم و بالایِ سرم می‌گذرند! شده‌ام نهنگ پنجاه و دو هرتزی که در اُقیانوسی به عظمت دنیا تنهاست!

دیگر نفسی برایم نمانده، خیالاتم را محکم بغل می‌گیرم و از دست و پا زدن دست می‌کشم. بالا می‌آیم وسرم را سریع بیرون می‌برم و نفسی عمیق را روانه ریه‌هایم می‌کنم...

  • احسان ◇

کلبه هایِ زندگی

سه شنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۳۰ ب.ظ

کلبه‌ای دارم در دلِ تپه‌ای سرسبز! با دری چوبی که کنارش صندلی‌ای هم جنس خودش نشسته است، شش دونگش برایِ خودم هست! به دور از هیاهوی همه‌ی شهر هایِ شلوغ دنیا. تمام کتاب هایم را در طاقچه‌ی نقلی‌اش کنار هم چیده ام و هر روز صبح در حالی که رویِ صندلی‌ام نشسته ام و نسیمِ  صبحگاهی از لابه‌لای درختان به صورتم فرود می‌آید و کتری سیاه رویِ ذغال هایِ قرمز، بخارش خبر از به جوش آمدنش می‌دهد ؛ کتابم را باز میکنم و چند صفحه‌ای مهمان داستانش میشوم! 

البته اینقدر ها هم آدم احساسی‌ای نیستم، و خیلی از صبح ها را از دست میدهم و کلبه گرم و بالش رنگیِ نرمم را به نسیم سردِ صبحگاهی ترجیح میدهم.  ولی میدانید همین تنها بودن و دور بودن از زندگیِ سختی که انسان ها برایِ انسان ها درست کرده‌اند ، خودش بی‌اندازه می‌ارزد! حتم دارم اگر انسان ها این حس ناب را تجربه کنند ، دست زن بچه‌شان را میگرفتند و گوشه‌ای در این کره خاکی پیدا میکردند و الباقی روز هایِ عمر را آنجا عزلت میگرفتن! فرقی ندارد این گوشه از کره خاکی وسط کویر باشد یا کنارِ دریا یا کلبه ای در دلِ تپه‌ای! 

الان که خوب فکر میکنم میبینم این گوشه فراتر از این حرفاست!  این گوشه میتواند حتی در دلِ شهرِ انسان ها باشد!! در دلِ ساختمان هایشان!     این گوشه میتواند همان واحد نقلیِ ۶۵ متری باشد که سال هاست در آن زندگی می‌کنیم! البته زندگی که نه!  روز هارا شب میکنیم وشب هارا روز.  وقتی که از زمین و زمان گله داریم و به در و پنجره فحش میدهیم و دقیقه‌ای دلمان از کینه خالی نیست ، و در حرص و جوش غوطه وریم ، شما بفرمایید، این معنایِ زندگی هست؟  ابدا!

زندگی همان هست که حال دلت خوب باشد!  حال دلت که خوب باشد از ناچیز ترین اتفاقات هم بویِ زندگی میگیری!


کلبه‌ای در دلِ ساختمانی بلند! با دری چوبی ، شش دونگش متعلق به ماست! به دور از هیاهوی خیابان هایِ شلوغ.  کتاب هایمان در قفسه‌ای در کنج اتاق نشسته اند! و هر روز صبح در حالی که در رختخوابم دراز کشیده ام ، صدای صبحگاهی رادیو از لا به لای پتوام در گوش هایم فرود می‌آید، و کتریِ استیلِ براقِمان سوت زنان خبر از به جوش آمدنش  را میدهد! پتو ام را از روی صورتم کنار میزنم و چایم را با شیرینیِ صبح بخیرِ دلبر می‌نوشم ، و امروز را مهمان داستان زندگی خودمان میشویم.

زندگی را زندگی ببینیم. کلبه‌یِ زندگی‌تان گرم.

  • احسان ◇