طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه


‏‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.


آخرین نگاشته ها

۳ مطلب با موضوع «داستانک» ثبت شده است

پیکان‌وانتِ مسابقه‌ای

پنجشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۲۹ ق.ظ

چند وقتی بود از حال و هوایش بی‌خبر بودم و دلتنگش. چند باری زنگ زدم و احوالش را گرفتم ولی این صحبت کردن‌هایِ پشت تلفن مرا راضی نمی‌کرد و به فکر دیده بوسیش بودم. اما برایِ دیدار مصطفی باید می‌رفتم به شهری دیگر. آخر سر هم خستگیِ سفر را به جان خریدم و کنارِ جاده ایستادم و با عبور هر ماشینی که احتمال می‌دادم بایستد و مرا سوار کند ، دستم را به هوا می‌بردم و چرخی می‌دادم. خیلی از ماشین‌ها به رویِ خودشان هم نمی‌آوردند و از کنارم رد ‌می‌شدند. از دور ماشینِ سفید رنگی نزدیک می‌شد ، نزدیک‌تر که آمد و رخ نمایان کرد، چهره‌ خسته‌یِ پیکان‌وانتی مقابل چشمانم ظاهر شد، خریت کردم و دستم را چرخاندم. ایستاد و سوار شدم. راننده جوانی بود بی‌کله!  دنده را زد رویِ یک و انگار که چراغ سبزِ شروعِ رالی را دیده باشد و نخواهد که از بقیه عقب بیافتد پایش را محکم بر رویِ پدالِ گاز فشرد. سرعتش رفته‌رفته زیاد‌تر شد، منم کم‌کم احساس می‌کردم که کمک راننده و نقشه‌خوانش در طیِ این رالی هستم!  فقط نمی‌دانم چرا به جایِ لانچیا استراتوس۱ سوارِ بر پیکان‌وانت بودیم.  راننده انگار حرفه‌ای تر از این حرف‌ها بود و با اینکه جاده کوهستانی و پر از کوه و سراشیبی و پیچ‌هایِ خطرناک بود،با چنان سرعتی می‌راند و فرمان را می‌چرخاند که فکم در خشتکم جا خشک کرده بود!  به هر پیچ و سراشیبی که می‌رسیدیم با خودم می‌گفتم: این همان است!  اینجا نقطه پایان توست در این دنیا! تو در همین دره جان خواهی کند! به دور از نوه‌ها و فرزندانی که قرار بود لحظه‌یِ مرگت دورت را بگیرند و تو جمله آخر را ناتمام بگذاری و جایِ گنج را به گور ببری!

ضبطش را روشن کرد، ولی از بس مسابقه‌یِ هیجان انگیزی بود و من تازه به حس و حالِ نیدفور‌اسپیدی خودم رسیده بودم ، نفهمیدم کدام بیچاره‌ای دارد برایِ ما گلو جر می‌دهد!  راننده هر چند وقت یکبار دستش را دراز می‌کرد و کلید کوچکی را می‌زد. در واقع داشت به تناسب حال و شیب جاده خوراک ماشین را از بنزین به سی‌ان‌جی تغییر می‌داد! چقدر حرفه‌ای‌بود!  و باید اعتراف کنم که در طولِ عمر حرفه‌ایم، نقشه خوانِ راننده‌ای با این حجم از مهارت نبودام. گاهی موقع‌ها هم گوشی‌اش را چک ‌می‌کرد و تماسش را با این جمله«بُرار مگه مو سوارِ هواپیمایوم!  داروم میوم دگه!» تمام می‌کرد. این راهم اضاف کنم که کپسول گازِ خانگی‌ای که پشت وانت بود، با هر پیچ به دوطرف وانتِ بیچاره می‌خورد و هیجانِ حاکم بر این ماجرا را بیش از پیش می‌کرد. انگار گذاشته بودش عقب تا اگر سوخت ماشین در طولِ مسیر تَه کشید، طیِ اقدامی سی ثانیه‌ای کپسول را بریزد در حلقِ ماشین و برویم برایِ ادامه مسیر و مسابقه!

دیگر چیزی تا مقصدم نمانده بود که بویی حاکی از سوختن لنت‌ها به داخل ماشین پی‌چید. راننده در حالی که تازه از مسیر پُر پیچ‌ و خمِ کوهستانی نفس راحتی کشیده بود و داشت سرعتش را بیشتر می‌کرد رو کرد به من و گفت: «ایم از لنت ایرانی!»  به هر ترتیب و دعا و ثنایی بود بالاخره رسیدیم. پا بر رویِ ترمز گذاشت و با همان لنت‌هایِ ایرانی پیکان‌وانتِ زهوار در رفته‌یِ لانچیا استراتوس۱ نما را نگه داشت. پنج تومن از جیبم در آوردم و دادم دستش و جانم را دو دستی برداشتم و الفرار!  هیجان مسابقه و حس و حالِ نیدفور‌اسپیدی هم مال خودت!

۱: Lancia Stratos

پ.ن: این پست جهت لبیک به داستنک نویسی وبلاگِ سخن‌سرا نوشته شده است.

  • احسان ◇

خوشه هایِ زندگی

چهارشنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۰۰ ب.ظ
بین کوه‌هایِ بلند ، کنار جوی‌هایِ آب ، ما‌بین باغ‌هایِ انگور و بادام ، گندم‌زارهایی بود که من همیشه ازشان بی‌اندازه لذّت می‌بردم. هم از دیدنشان و هم از راه رفتنِ کنارشان و دست کشیدن بر خوشه‌هایشان. باد که می‌وزید، موجی طلایی رنگ نمایان می‌شد. موجی بر فرازِ خوشه‌ها. و البته تمام لذّت این قضایا زمانیست که تنها باشی. و من بودم. یعنی همیشه بودم. تنها در میان دشت و گندم‌زار. در میانِ باغ ها. در میان درخت‌ها. درکنارِ جویِ زلالی که آبش مزه تازگی و دلِ کوه را می‌داد. ذهنم همیشه همراهم قدم می‌زد! من در میانِ این زیبایی‌ها و او در میانِ تصورات و خیالات.  می‌ساخت! از هر نقطه و لحظه‌ای داستانی جدا می‌ساخت. هر لحظه کاراکتری جدید و صحنه‌ای جدید. و من همیشه این داستان بافی‌هایش را دوست داشتم.
کنارِ جویِ آب خیلی آرام قدم می‌زدم. دلیلی برایِ تند رفتن وجود نداشت. یعنی اصلاً هیچ وقت هم وجود نداشته! دورتر دختری را دیدم با دامنی که رویش پُر از نقشِ گل‌هایِ قرمز و صورتی بود. با چهره‌ای زیبا که زیرِ گردوغبارِ خاک‌هایِ این دشت پنهان شده بود ؛ سر همان جویِ آب نشسته بود و پاهایش را همراهِ کفش‌هایی که انگار از برگ هایِ خرما بافته شده بود ، در دل آبِ روان و زلال رها کرده بود و از خنکی‌ای که با پاهایش به اعماق وجودش می‌کشید آنچنان لذّت می‌برد که حتی متوجه آمدن من هم نشد! نزدیک‌تر شدم و کنارش نشستم. نگاهم کرد. نگاهش کردم. چشمان درشت و مشکی و گیسوان سیاه و صافی که ریخته بر رویِ دوشش بود ، دلم را لرزاند. کفش‌هایم را در آوردم و پاهایم را در دلِ آب فرو بردم.  چشمانم بی‌اختیار بسته شد.  زیر پاهایم سنگ‌هایِ ریز و درشت را حس می‌کردم. روبه‌رویمان باغِ انگوری بود که خوشه‌های عسکری‌اش از همین فاصله هم دیده می‌شد. همیشه فکر می‌کردم که در این سرزمین نامتناهی تنها هستم ، ولی حالا یک نفر بود!  نگاهش به آب بود و گفت: خنکه نه؟ جواب دادم: آره خیلی خنکه ،تمام وجودم زنده شد.   دوست داشتم حرف بزند. صدایِ دختر دلنشین بود. اما انگار کم  صحبت و تو دار بود. دست‌هایش را به آب زد و مشتی آب به صورتش. دیگر از گرد و غبار خاک خبری نبود و صورتِ شفاف و چشم هایِ عسلی رنگش خودنمایی می‌کرد. سادگی‌اش زیباییش را دلنشین کرده بود. گفتم:
-همیشه اینجا مینشینی؟
چند لحظه‌ای آرام و ساکت بود و بعد لب گشود و جوابم را داد:
+منتظرت بودم.
-منتظر من؟!
+آره منتظرت! باید بریم. نپرس کجا که خودت متوجه‌ میشوی!
سری تکان دادم. هوس کردم منم دستی به آب بزنم و صورتم را مهمان این زلالی کنم، دست‌هایم را در خنکی آب فرو بردم و مشتی آب به صورتم زدم و بلند شدم. کفش‌هایم را به پا کردم. او هم بلند شد. همین که کمی راه رفتیم خاک‌هایِ نرم و ریز خوردند به پاهایمان و کلِ پاهایمان را گل برداشت.  چاره‌ای نبود. اگر دوباره می‌شستیمشان دوباره همان آشُ همان کاسه می‌شد. آرام قدم می‌زدیم. حرف میزد. از اطراف می‌گفت. از باغ‌ها از چمن‌زار ها از پروانه‌ها. از رفتن هم می‌گفت!  اما به کجا؟!
از کنارِ گندم‌زار که رد می‌شدیم دختر دستش را به خوشه‌ای گره زد و دانه‌هایِ گندم را جدا کرد و در دهانش ریخت و جوید. گفتم اینجا بهشته مگه نه؟!  همانطور که دست‌هایش را مثل بال باز کرده بود و می‌دوید گفت: بود!
- بود؟!!
سرعتش را بیشتر کرد و چرخی زد و جواب داد:
+مگه ندیدی گندمی را که خوردم! دیگه وقتِ رفتنه. وقتِ آغاز داستان زندگی. اینبار خودت کاراکتر اصلی هستی!
  [تاریخ گرفتن عکس۱۳۹۳/۳/۲۲]
  • احسان ◇

خروسک مغرور

پنجشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۲:۲۸ ق.ظ
- چیه داداش لم دادی لبِ دیوار ، زیر آفتاب، و نظاره‌گر ملّتی؟!
[صدایش را صاف میکند و با غرور خاصی جواب میدهد]
+ بالاخره قسمتم شد!
- چی؟
+ بگو کی...
- خُب حالا... ؛ کی؟
+ همون جوجه خروسِ مغرور که صداش انگار از ته‌ِتوالت در میامد!
- خوردیش؟!
[آروغی میزند و با لبخند غرورانه‌ای جواب میدهد]
+ آره! البته یکم مقاوت کرد.
- نوش جونت داداش... بزن قدش!  برو دنبال بعدیش ؛ مقاومت در برابر واقعیت بی‌فایدست!

پی‌نوشت: ذهن شما چه داستانی از تصویر بالا میکشد؟ بذارید کامنت ها را مهمان داستان‌هایِ ذهن شما باشیم :)
  • احسان ◇