طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه


‏‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.


آخرین نگاشته ها

۶ مطلب با موضوع «جدی‌تر» ثبت شده است

دمنتور‌نما ها

يكشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۵۴ ب.ظ

مجموعه هری‌پاتر را همه دیده‌ایم. و حتماً دمنتور۱ها یا همان دیوانه‌سازها را یادتان هست!  همان شبح‌هایی که از درد و ناراحتی تغذیه می‌کردند و بدترین خاطرات یک انسان را جلوی چشمش زنده می‌کردند. موجوداتی که تمام شادی و نشاط را می‌بلعیدند و انسان را به یک موجود افسرده و غمگین و دیوانه تبدیل می‌کردند. و تنها راهِ مقابله با این موجودات سپرمدافع بود. سپری که از روشنایی تشکیل می‌شد. سپری که برای تشکیل دادنش باید هری‌پاترِ ماجرا بهترین خاطره‌اش را تصور می‌کرد و بعد وردش را می‌خواند و سپری از نور را در اطرافش تشکیل می‌داد تا از حمله دمنتورها در امان باشد.

خواستم بگویم که این روزها هم آدم‌هایِ دمنتورنما در اطراف همه ما کم نیستند، آدم هایی که از درد و ناراحتیِ اطرافیانشان تغذیه می‌کنند. و درست مثل دمنتورهایِ واقعی تمام شادی و نشاط انسان را می‌بلعند!  و البته باید در مقابل این دمنتورها هم  سپر مدافعی ساخت. سپرمدافعی که از خاطرات خوب و خوبی‌ها تشکیل می‌شود. از بهترین و دوست داشتنی ترین لحظات. نباید خود را خوراک دمنتور‌نما ها کرد!

۱: Dementor

بعداً نوشت:

لینک دانلود مجموعه دوست  داشتنی هر‌ی‌پاتر «لینک»

  • احسان ◇

خلوت‌

يكشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۲۸ ق.ظ

بعضی خلوت کردن‌ها عجیب می‌چسپد به آدم. انگار از تمامِ دنیا کنده می‌شوی و برایِ چند لحظه هم که شده معلق و جدا از بگیر و ببند این زمین و زمان فقط از دور تماشا می‌کنی.  می‌روی در اعماقِ فکر و خیال.  در اعماق خودت!  و چه بسا چیزهایی بسی ارزشمند در همان اعماق کشف کنی. چیز‌هایی که مسیر تکاملی زندگی‌ات را بهبود می‌بخشد. و حتی شاید از مسیر بحرانی نجاتت می‌دهد!

گاهی باید استارت موتور را زد و رفت به دشت و کوه! تنهایِ تنها.... بالایِ قله‌ای ایستاد و خیره به غروب خورشید و  چراغ‌هایی که نمادِ شهری را یدک می‌کشند... شاید باید آتشی روشن کنم؟ ولی مگر می‌شود از این صحنه چشم برداشت!  خورشید آرام آرام پایین می‌رود و تنها چیزی که می‌ماند سرخی آسمان است!   اما خورشید که رفت تاریکی هوا مجبورت می‌کند به همان جرقه زدن آتش.  تو می‌مانی و آتش و تاریکی و سکوت و سکوت و سکوت و سکوت...

دلم عجیب دوباره می‌خواهد همچین حالی را.

    [تاریخ گرفتن عکس: شهریور ۱۳۹۶]

  • احسان ◇

ارزش!

شنبه, ۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۳:۳۰ ب.ظ

مامانا با تمامِ مشکلاتِ روحی، روانی، فرهنگی، خانوادگی، مالی و انواع و اقسام دیگر وقتی به اتاق زایمان میروند ؛ یا با هزار امید و آرزو شادند و خوشحال از اینکه عضوِ گوگولی جدیدی به خانواده‌شان اضافه شده، یا هم نگران و مضطرب از اضافه شدنِ یه فرزند دیگه به خانواده و اضافه شدن به خرج و مخارج تو این روز ها...

اما وقتی گوگولی بدنیا می‌آید مامانا جزو هر کدام از این دسته ها باشند ،  با صدایِ گریه گوگولی به وجد می‌آیند.

نوزاد را که رویِ شکم مادرش میذارن، مامانا هر مشکل و سختی که تو زندگی‌شان داشته باشن را به مسیر فراموشی میسپارند و آرامِ آرام میشوند.

مامانی که ۹ ماه سختی و فشارِ روانی را با جون و دل تحمل کرده ، حالا با دیدن نوزادش آرام میگیرد.

وقتی مرخص میشوند و پرستار ها نوزاد را به مادرش میدهند، سوالی که وجود داره اینه که این نوزاد در آینده همانی میشود که باید بشود؟! همانی که مادرش آرزو داشت؟ همانی که برایش همه جور سختی را تحمل کرد و حتی شاید برایش با دنیا جنگید؟! وقتی بزرگ بشن مادرشان بهشان میگویند که در چنین روزی چقدر شکسته شدن؟

امیدوارم که ارزشش را داشته باشیم!

  • احسان ◇

چرک ها مانع یا غیر مانع؟!

چهارشنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۱۸ ب.ظ

قبل اذان مغرب بود، از کنارِ مسجدی پیاده در حال رد شدن بودم ، صدایِ ضبط شده‌یِ حاج آقایی در حالِ پخش از بلندگو هایِ داخل مسجد بود.  داشت احکام میگفت: « زدن کرم بر روی صورت در صورتی که جرم آن مانع از رسیدن آب به پوست صورت بشود ، وضو...»   چند قدم جلو تر نوجوانی با موهایِ فرفری بلندش خم شده بود و در میانِ آشغال ها چیزی را جست جو میکرد!  سرم را انداختم پایین و با خودم زمزمه کردم: «چرک حاصل از گشتن برای لقمه‌ای نان در سطل زباله ها چی؟  مانع از صحت وضو هست یا خیر؟! »

پی‌نوشت: میدانم این دو موضوع ربطی بهم ندارن، ولی مگر نه اینکه داریم اسم کشور اسلامی را یدک میکشیم؟

  • احسان ◇

کلبه هایِ زندگی

سه شنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۳۰ ب.ظ

کلبه‌ای دارم در دلِ تپه‌ای سرسبز! با دری چوبی که کنارش صندلی‌ای هم جنس خودش نشسته است، شش دونگش برایِ خودم هست! به دور از هیاهوی همه‌ی شهر هایِ شلوغ دنیا. تمام کتاب هایم را در طاقچه‌ی نقلی‌اش کنار هم چیده ام و هر روز صبح در حالی که رویِ صندلی‌ام نشسته ام و نسیمِ  صبحگاهی از لابه‌لای درختان به صورتم فرود می‌آید و کتری سیاه رویِ ذغال هایِ قرمز، بخارش خبر از به جوش آمدنش می‌دهد ؛ کتابم را باز میکنم و چند صفحه‌ای مهمان داستانش میشوم! 

البته اینقدر ها هم آدم احساسی‌ای نیستم، و خیلی از صبح ها را از دست میدهم و کلبه گرم و بالش رنگیِ نرمم را به نسیم سردِ صبحگاهی ترجیح میدهم.  ولی میدانید همین تنها بودن و دور بودن از زندگیِ سختی که انسان ها برایِ انسان ها درست کرده‌اند ، خودش بی‌اندازه می‌ارزد! حتم دارم اگر انسان ها این حس ناب را تجربه کنند ، دست زن بچه‌شان را میگرفتند و گوشه‌ای در این کره خاکی پیدا میکردند و الباقی روز هایِ عمر را آنجا عزلت میگرفتن! فرقی ندارد این گوشه از کره خاکی وسط کویر باشد یا کنارِ دریا یا کلبه ای در دلِ تپه‌ای! 

الان که خوب فکر میکنم میبینم این گوشه فراتر از این حرفاست!  این گوشه میتواند حتی در دلِ شهرِ انسان ها باشد!! در دلِ ساختمان هایشان!     این گوشه میتواند همان واحد نقلیِ ۶۵ متری باشد که سال هاست در آن زندگی می‌کنیم! البته زندگی که نه!  روز هارا شب میکنیم وشب هارا روز.  وقتی که از زمین و زمان گله داریم و به در و پنجره فحش میدهیم و دقیقه‌ای دلمان از کینه خالی نیست ، و در حرص و جوش غوطه وریم ، شما بفرمایید، این معنایِ زندگی هست؟  ابدا!

زندگی همان هست که حال دلت خوب باشد!  حال دلت که خوب باشد از ناچیز ترین اتفاقات هم بویِ زندگی میگیری!


کلبه‌ای در دلِ ساختمانی بلند! با دری چوبی ، شش دونگش متعلق به ماست! به دور از هیاهوی خیابان هایِ شلوغ.  کتاب هایمان در قفسه‌ای در کنج اتاق نشسته اند! و هر روز صبح در حالی که در رختخوابم دراز کشیده ام ، صدای صبحگاهی رادیو از لا به لای پتوام در گوش هایم فرود می‌آید، و کتریِ استیلِ براقِمان سوت زنان خبر از به جوش آمدنش  را میدهد! پتو ام را از روی صورتم کنار میزنم و چایم را با شیرینیِ صبح بخیرِ دلبر می‌نوشم ، و امروز را مهمان داستان زندگی خودمان میشویم.

زندگی را زندگی ببینیم. کلبه‌یِ زندگی‌تان گرم.

  • احسان ◇

جرأت کنیم!

شنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۴۴ ب.ظ

کم کم داریم به لحظات آخرین امسال هم نزدیک میشویم!  اما تو این شب هایِ آخر سال اگر چند دقیقه ای میون این همه دقیقه وقتِ خالی داشتیم و کاری برای انجام دادن نداشتیم و از بهونه ها خالی بودیم!  یه دفتر خودکار برداریم و بنویسیم!  بنویسیم از اهدافی که در سالِ گذشته داشتیم! حالا چه موفق شدیم انجامشان بدیم و چه نه!  همه را که نوشتیم یکی یکی ببینیم که کدام را واقعاً برایش تلاش کردیم و برای کدام نه!  دلایل احتمالی موفقیت و دلایل احتمالی عدم موفقیت! خلاصه یه مختصری از همه بنویسیم!  و بعد با خود فکر کنیم که آیا قرار است در سال آینده چه هدف هایی داشته باشیم! آیا هدف هایِ ناموفق سال قبل هم جزء اهداف سال آینده هستند؟! اگر هستند بیاییم و جرأت کنیم خطشان بزنیم!!  اگر هدف بودند و نتونستیم در طول یک سال محققشان کنیم ، بهتر است خط بخورند و خلاص! و یا بنشینیم و دقیق مسیری غیر از مسیر پارسال برایش بکشیم! مسیری که احتمال موفقیت در آن بیشتر باشد! مسیری که آخرش نشود مثل الان!

  • موافقین ۷ مخالفین ۰
  • ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۴۴
  • احسان ◇