طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

‏‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.


نقش های کلیدی
آخرین نگاشته ها

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

یک‌سالگی‌

سه شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۰۰ ق.ظ

یک سالگی یعنی تازه سر پا ایستادن. یعنی تازه دست به دیوار شدن. یعنی تازه اولِ راه بودن. به قولِ بعضی از رفقایِ وبلاگ نویس:«ما با وبلاگ‌هایمان زندگی می‌کنیم!» وبلاگ برای ما صرفاً روزانه یا خاطره یا سفرنامه و یا دل‌نوشته نویسی نیست! وبلاگ نویسی همان شربتِ تگرگی‌‌ِ قرمزِ آلبالویی هست، که بعد از یک روزِ گرمِ مرداد ماه، یک نفس سر می‌کشیم. وبلاگ نویسی شاید همان نبض تنهایی ماست که آن را با قلم شریک می‌شویم. وبلاگ نویسی تنها مورفین بعضی از شب‌هایمان هست. و وبلاگ همان رفیقِ عزیزیست که همیشه پنلش رو به ما باز است.

دنیایِ وبلاگ‌ها را عاشقم... اینجا چیز‌هایی پیدا می‌شود که نظیرش در هیچ کدام از باقی شبکه‌هایِ اجتماعی موجود نیست. مردمِ ساکنِ اینجا رنگ دیگری دارند.

بگذار بگویند که وبلاگ نویسی مرده است و دیگر نمی‌توان ادامه داد، و لگدی بر جسمِ نیمه جانش بزنند و بروند، اما تو بمان و بنویس! تا وقتی قلم از دستت نیفتاده است، یعنی هنوز امیدی هست...

ممنونم از مخاطب‌هایِ عزیزِ وبلاگم. امیدوارم حداقل وقتتان را با خواندنِ وبلاگم هدر نداده باشید.

طاقِ فیروزۀ عزیزم، یک‌سالگی‌ات مبارک.

  • احسان ◇

داغِ داغ

دوشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۰۷ ب.ظ

یک کاسه تخمِ بلدرچین. یک کاسه که قرار بود همه‌شان جیک جیک کنند ولی شدند قسمت معده من و بقیه! البته از وقتی که تخم‌مرغ هایمان سفید شده و همه‌شان را از سوپرمارکت بزرگِ سرِ خیابان با فلان قیمت می‌خریم! دلم خوش است به همین‌ تخمِ بلدرچین‌ها!

یادم هست خانه قبلی‌مان که مرغ داشتیم و من هم هشت نُه سالم بیشتر نبود، می‌رفتم پیش مرغ‌ها و کنارِ مرغی که نشسته بود تا تخم بگذارد می‌نشستم و منتظر می‌شدم. بیچاره خانم مرغه تا تخم می‌گذاشت من سریع می‌قاپیدم و دِ برو که رفتیم!  سریع نیمرو می‌کردم و می‌زدم به بدن! داغِ داغ لقمه‌هایِ نیمرو را در حالی که صدایِ قُد قُدایِ خانم مرغه به گوشم می‌رسید، قورت می‌دادم!

  • احسان ◇

مَه‌تاب

يكشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۲۴ ب.ظ

یادم هست چندین سالِ پیش، زمانی که برایِ اولین بار اسمِ مَه‌تاب را شنیدم به خودم قول دادم که اگر روزی صاحبِ دخترکی بِشوم، حتماً حتماً اسمش را مه‌تاب بگذارم. یادم هست صورت و موها و لباس‌هایش را هم تصور کردم. حتی قربان صدقه‌اش هم رفتم!

مَه‌تاب همان دخترکِ بابایی هست که صدایش شیرین تر از عسل و گونه‌هایش قرمز تر از لاله است! موها و چشمان مشکی‌اش به پدرش رفته و لُپْ هایش به مادرش! می‌دانید مه‌تاب دُختر من است که هنوز که هنوز است در رویا‌هایم بستنی میوه‌ای می‌خورد و کنجکاوانه اینور و آنور می‌دود.

  • احسان ◇

شب را دوست دارم

شنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۲۳ ق.ظ

شب را با تمامِ احساس غمی که به آدم پیشکش می‌کند، دوست دارم. دوستش دارم چون آرام و ساکت می‌آید و آرام و ساکت می‌رود. می‌آید و تمام حس‌هایِ نهفته در روز را بیدار می‌کند و خودش گوشه‌ای به تماشا می‌نشیند. شب می‌آید و به همه نشان می‌دهد که هنوز در آسمان چیزی برایِ درخشیدن هست. شب می‌آید تا ستاره‌هایش را پهن کند و ذره ذره تقسیم کند تمامِ نورش را به این دنیا!  نه یکجا مثل آن خورشیدِ روز‌ها که نمی‌شود نگاهش کرد!    اینجا در شب!  هر ستاره نورش را تنها به کسی هدیه می‌دهد که به آن خیره شود! خیره شود و برود همان جا که ستاره آنجا می‌درخشد! جایی دورتر از خورشید...خیلی دور تر. کاش می‌توانستم ستاره‌ای که خیره‌ام کرده را بچینم و کنارم بخوابانم...

  • احسان ◇

دلبرکم

شنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۵ ب.ظ

دلبرکم از وقتی که فهمیده‌ام که عاشق نوشتن هستی و دوست داری روزی کتابی را چاپ کنی که خودت خالق داستانش بوده‌ای، بیشتر از پیش عاشقت شده‌ام. می‌دانی من حتی عاشقِ تمام کلمات و حروفی‌ام که تو خلاقانه کنار هم چیده‌ای. حتی عاشق خودکاری که به دست می‌گیری. دیگر دستت در آن لحظه که جایِ خود دارد.

  • احسان ◇

بیابان گرد!

جمعه, ۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۲۰ ب.ظ
کوه داریم امّا نه کوه‌هایِ خیلی بلند. کوه‌هایی با قد هایی معمولی که پایینِ‌شان بیابانی پهن شده است با دامنی پُر از خارها و سنگ‌هایِ جورواجور. بیابانی با حجوم طلایی خورشید. بیابانی که آب در آن اُکسیر زندگی است و درختچه‌هایِ کوچک جان پناهِ مارمولک‌ها و ملخ‌ها و عقرب‌ها! اینجا اوج شدت سرمایِ شب کنارت می‌نشیند و سر صبح‌ها خورشید یواش یواش می‌اندازد حجوم طلایی‌اش را بر رویِ این سطح تا دوباره گرم کند تنور زندگی را. تا دوباره مارمولک پیِ نانی باشد و عقرب پیِ آبی!  امّا می‌دانم که کمتر کسی بین جنگل و بیابان، بیابان را انتخاب می‌کند! [خودم هم جنگل را انتخاب می‌کنم] ولی این قسمت ماجرایِ دنیا هم دیدنی‌هایی دارد که باید به چشم دید و نشانه هایی دارد که باید به دل دید. از همان هایی که خداوند برای فهمش دستور به «سیروا فی الارض» را داده است.
آن دسته شتر را نگاه کن. ببین چگونه بدون جرعه‌ای آب و فقط با چند لقمه خار چند شبانه روز را در این محشر سر می‌کنند. بخاطر همین است که شده‌اند استاد‌هایِ راه بلدِ این دیار و مهمان نوازان قدیم الایامش. تو را به مقصدت می‌رسانند و آب و غذا را در جرعه‌ای از شیرشان به تو هدیه می‌کنند.
راستی اینجا همان جایی هست که لنگ کفش در آن نعمت است. پس حتما چند عدد لنگ کفش همراه خود داشته باش. البته جدا از آب و غذایِ کافی و اینجور چیزها. اینجا کافی شاپ و سوپر مارکت هم پیدا نمی‌شود. و حتی هتل! اینترنت هم که در شهر مانده و اینجا را دوست ندارد. روی درصد هایِ باتریِ گوشی‌‌ت هم برنامه ریزی کن که برق هم اوضاعش داغان است. مگر اینکه مقداری سلول خورشیدی در اختیار داشته باشی که آن وقت حداقل برقت ردیف است. خلاصه اینکه اینجا خودت هستی و بیابان با تمامِ وجودش.
  • احسان ◇