طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

‏‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.


نقش های کلیدی
آخرین نگاشته ها

۱۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

دوست داشتن‌هایِ دوست داشتنی!

پنجشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۳۸ ب.ظ
داشتم با آبجی حرف می‌زدم. صحبت سر این بود که چرا ماکارانی هایش درست حسابی در نمی‌آید و آن طعم و رنگی که آدم انگشتانش را هم قورت بدهد را ندارد. که من ابراز سلیقه کردم و گفتم: «میدونی من ماکارانی پیچ پیچی رو از این ماکارانی سیخ  سیخی‌ها خیلی بیشتر دوست دارم!»  بابا تکیه داده به مبل و نگاهش رو به تلویزیون بود. شب که بابا برگشت خانه آن وسط مسطایِ پلاستیکِ خریدش یک بسته ماکارانی پیچ پیچی‌هم نشسته بود. یک بسته ماکارانی که تک تک دانه‌هایِ پیچ‌پیچی‌اش مزه دوست داشتن می‌دهد.
  • احسان ◇

دمنتور‌نما ها

يكشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۵۴ ب.ظ

مجموعه هری‌پاتر را همه دیده‌ایم. و حتماً دمنتور۱ها یا همان دیوانه‌سازها را یادتان هست!  همان شبح‌هایی که از درد و ناراحتی تغذیه می‌کردند و بدترین خاطرات یک انسان را جلوی چشمش زنده می‌کردند. موجوداتی که تمام شادی و نشاط را می‌بلعیدند و انسان را به یک موجود افسرده و غمگین و دیوانه تبدیل می‌کردند. و تنها راهِ مقابله با این موجودات سپرمدافع بود. سپری که از روشنایی تشکیل می‌شد. سپری که برای تشکیل دادنش باید هری‌پاترِ ماجرا بهترین خاطره‌اش را تصور می‌کرد و بعد وردش را می‌خواند و سپری از نور را در اطرافش تشکیل می‌داد تا از حمله دمنتورها در امان باشد.

خواستم بگویم که این روزها هم آدم‌هایِ دمنتورنما در اطراف همه ما کم نیستند، آدم هایی که از درد و ناراحتیِ اطرافیانشان تغذیه می‌کنند. و درست مثل دمنتورهایِ واقعی تمام شادی و نشاط انسان را می‌بلعند!  و البته باید در مقابل این دمنتورها هم  سپر مدافعی ساخت. سپرمدافعی که از خاطرات خوب و خوبی‌ها تشکیل می‌شود. از بهترین و دوست داشتنی ترین لحظات. نباید خود را خوراک دمنتور‌نما ها کرد!

۱: Dementor

بعداً نوشت:

لینک دانلود مجموعه دوست  داشتنی هر‌ی‌پاتر «لینک»

  • احسان ◇

جام جهانی چشمانت

چهارشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۴۵ ق.ظ

من تمامِ فینال‌ها را به چشم هایت خواهم باخت! هر بار که نگاهم از چشمانت عبور کرد حس کردم برزیلی هستم که تا چشمانِ دخترک آلمانی را دید، خودش را باخت و هفت گل خورد. و من خوشم به این گل خوردن‌ها! به این شکست‌ها به این باختن ها. و تو من نیستی و نمی‌دانی که باختن در برابر چشمانت چه حسِ بردنی دارد! صبحی که چشم هایت رو به من باز شود خواهم گفت که:«من با جامِ چشمانت جهانم را خواهم نوشید.»

 
 
پی‌نوشت:
+ به دعوت حوا خانم برای چالش رادیو بلاگی‌ها
  • احسان ◇

وظیفه‌ شکست خورد

يكشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۳۶ ق.ظ

از اول ماه رمضان وظیفه مهم و البته خطیر من این بود که شب‌ها یک ساعت مشخص شده زیر گاز را خاموش کنم! تا همین امروز خوب پیش رفت و داشتم خودم را حداقل تو این یک مورد نشان می‌دادم، که دیشب شد آنچه که نباید می‌شد! و برنج‌ها یک ساعت بیشتر روی گاز بودند. و همین یک ساعت کافی بود تا موجب خشک شدن و حتی در چند ناحیه موجب سوخته شدنِ ته‌دیگ مورد علاقه من بشه! البته اگر از مسخره کردن‌هایِ همیشیره‌ محترمه و متلک هایش چشم پوشی کنیم اتفاق خاصی برای برنج‌ها نیفتاده بود و به قول پدر گرامی فقط «پیر دم» شده بودند. خدارا شاکرم که گذرم اتفاقی به آشپزخانه افتاد، وگرنه سحر بقیه باید ماست می‌خوردند و من کتک!

  • احسان ◇

شاید خبری برای من

شنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۴۹ ق.ظ

امروز دم افطاری از داخل اتاقم گوشم تیز شد نسبت به خبری تعجب برانگیز!  آقایِ لوازم تحریر فروش که سن چندانی هم نداشته ، موقع پخش حلیم نذریِ خودش در رستوران می‌افتد در چاهی که صاحب دستوران کنده بوده و جان را تقدیم می‌کند.

یاد آن لحظه‌ای افتادم که انسان خطاب به جناب عزرائیل بانگ بر می‌آورد که حداقل چند روز قبل یک خبر می‌دادی که می‌خواهی بیایی سراغم! و حضرت در پاسخ می‌گویند: که خبرت دادم!  و انسان با تعجب بیشتر می‌پرسد: کی خبر دادی نامرد؟!  و پاسخ می‌دهند: همان زمانی که مرگ اطرافیانت را می‌دیدی.

  • احسان ◇

ناتراپینا

شنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۲۶ ق.ظ

یک بار هم که ساعت یازده شب فوتبال لیگ قهرمانان اروپا داشت و ما گوشی به دست و لنز باز کرده منتظر شروعش بودیم، رفیقم برداشت گفت که تخمه امشب کمه!  عرض کردم خدمتشون که جناب! درب خوابگاه سه قفله است و نگهبان هم مثل شیری پشت در خسبیده‌اند!  گفت: زنگ میزنم شاهین جانم هماهنگ کند با شیر خسبیده! گفتم حالا چه بهانه‌ای می‌خواهی جور کنی؟  گفت: شکم درد کلیدِ بیرون رفتنمان می‌شود!

خلاصه زنگ می‌زند به شاهین جانشان:

-شاهین ردیف کن نگهبان را که شکمم بدجور درد می‌کند! یه قرص بگیرم زودی بر می‌گردم.

-قرصی چیزی ندارین تو اتاقتان؟ حتماً باید برید بیرون؟

-نه شاهینم، فقط قرص ناتراپینا هست که اونم برایِ دردم علاج نیست!

-آره از ناتراپیناها که به خوردت ندن یه وقت! ضررش خیلی زیاده. بیا دم درب تا نگهبان را هماهنگ کنم.

تلفن را قطع کرد و همگی از خنده زمین را چنگ می‌زدیم. «ناتراپینا» قرص من درآوردی ما هست و تمامی حقوقش محفوظ، درست تلفظش کنید.

  • احسان ◇

قرار‌هایت را امشب ردیف کن با خدا

پنجشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۳۵ ب.ظ

هر دم دریچه‌یِ پنل را باز می‌کردم و نگاهم می‌افتاد به تعداد ستاره‌یِ روشنی که رویِ هم تلمبار شده و می‌فهمیدم که من نه‌تنها حالی برای نوشتن ندارم که حس و حال خواندن هم ازم گرفته شده.  الان هم دارم زورم را میزنم که واژه‌ها بچکانند ذره‌ای از آنچه که در دلم هست. چه زود گذشت نه؟ ماه رمضانی که روز هایِ اول در دلم می‌گفتم: «امروز که دوم است، کو تا بیست هشت روز دیگر!» الان به شب بیست سوم خودش رسیده. چه زود گذشت این رَحِمِ زمانی برای انسان شدن‌ما. همان اوایل ماه رمضان گفتم که ما ها همان رجب و شعبان دیده‌هایی هستیم که قرار بر خوب شدنمان بود. و حالا باید اضاف کنم که ماها همان رجب و شعبان و رمضان دیده‌هایی هستیم که قرار بر خوب شدنمان بود... اما در کنار همه این‌ها زمزمه‌ای در جوابِ حرفم در شهر پیچیده است!  شهر و مردمش یک صدا نجوا می‌کنند «لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ».  ای رجب و شعبان و رمضان دیده ها ، امشب را دریابید که بهتر از هزار رجب و شعبان و رمضان است.

کاش امشب مرا هم از دعایتان فراموش نکنید. بگویید همان بنده‌ای که اسیرنفسش هست...او را هم ببخش خدا.

پ.ن: امشب را بیاید غوغا کنیم. 


  • احسان ◇

پیکان‌وانتِ مسابقه‌ای

پنجشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۲۹ ق.ظ

چند وقتی بود از حال و هوایش بی‌خبر بودم و دلتنگش. چند باری زنگ زدم و احوالش را گرفتم ولی این صحبت کردن‌هایِ پشت تلفن مرا راضی نمی‌کرد و به فکر دیده بوسیش بودم. اما برایِ دیدار مصطفی باید می‌رفتم به شهری دیگر. آخر سر هم خستگیِ سفر را به جان خریدم و کنارِ جاده ایستادم و با عبور هر ماشینی که احتمال می‌دادم بایستد و مرا سوار کند ، دستم را به هوا می‌بردم و چرخی می‌دادم. خیلی از ماشین‌ها به رویِ خودشان هم نمی‌آوردند و از کنارم رد ‌می‌شدند. از دور ماشینِ سفید رنگی نزدیک می‌شد ، نزدیک‌تر که آمد و رخ نمایان کرد، چهره‌ خسته‌یِ پیکان‌وانتی مقابل چشمانم ظاهر شد، خریت کردم و دستم را چرخاندم. ایستاد و سوار شدم. راننده جوانی بود بی‌کله!  دنده را زد رویِ یک و انگار که چراغ سبزِ شروعِ رالی را دیده باشد و نخواهد که از بقیه عقب بیافتد پایش را محکم بر رویِ پدالِ گاز فشرد. سرعتش رفته‌رفته زیاد‌تر شد، منم کم‌کم احساس می‌کردم که کمک راننده و نقشه‌خوانش در طیِ این رالی هستم!  فقط نمی‌دانم چرا به جایِ لانچیا استراتوس۱ سوارِ بر پیکان‌وانت بودیم.  راننده انگار حرفه‌ای تر از این حرف‌ها بود و با اینکه جاده کوهستانی و پر از کوه و سراشیبی و پیچ‌هایِ خطرناک بود،با چنان سرعتی می‌راند و فرمان را می‌چرخاند که فکم در خشتکم جا خشک کرده بود!  به هر پیچ و سراشیبی که می‌رسیدیم با خودم می‌گفتم: این همان است!  اینجا نقطه پایان توست در این دنیا! تو در همین دره جان خواهی کند! به دور از نوه‌ها و فرزندانی که قرار بود لحظه‌یِ مرگت دورت را بگیرند و تو جمله آخر را ناتمام بگذاری و جایِ گنج را به گور ببری!

ضبطش را روشن کرد، ولی از بس مسابقه‌یِ هیجان انگیزی بود و من تازه به حس و حالِ نیدفور‌اسپیدی خودم رسیده بودم ، نفهمیدم کدام بیچاره‌ای دارد برایِ ما گلو جر می‌دهد!  راننده هر چند وقت یکبار دستش را دراز می‌کرد و کلید کوچکی را می‌زد. در واقع داشت به تناسب حال و شیب جاده خوراک ماشین را از بنزین به سی‌ان‌جی تغییر می‌داد! چقدر حرفه‌ای‌بود!  و باید اعتراف کنم که در طولِ عمر حرفه‌ایم، نقشه خوانِ راننده‌ای با این حجم از مهارت نبودام. گاهی موقع‌ها هم گوشی‌اش را چک ‌می‌کرد و تماسش را با این جمله«بُرار مگه مو سوارِ هواپیمایوم!  داروم میوم دگه!» تمام می‌کرد. این راهم اضاف کنم که کپسول گازِ خانگی‌ای که پشت وانت بود، با هر پیچ به دوطرف وانتِ بیچاره می‌خورد و هیجانِ حاکم بر این ماجرا را بیش از پیش می‌کرد. انگار گذاشته بودش عقب تا اگر سوخت ماشین در طولِ مسیر تَه کشید، طیِ اقدامی سی ثانیه‌ای کپسول را بریزد در حلقِ ماشین و برویم برایِ ادامه مسیر و مسابقه!

دیگر چیزی تا مقصدم نمانده بود که بویی حاکی از سوختن لنت‌ها به داخل ماشین پی‌چید. راننده در حالی که تازه از مسیر پُر پیچ‌ و خمِ کوهستانی نفس راحتی کشیده بود و داشت سرعتش را بیشتر می‌کرد رو کرد به من و گفت: «ایم از لنت ایرانی!»  به هر ترتیب و دعا و ثنایی بود بالاخره رسیدیم. پا بر رویِ ترمز گذاشت و با همان لنت‌هایِ ایرانی پیکان‌وانتِ زهوار در رفته‌یِ لانچیا استراتوس۱ نما را نگه داشت. پنج تومن از جیبم در آوردم و دادم دستش و جانم را دو دستی برداشتم و الفرار!  هیجان مسابقه و حس و حالِ نیدفور‌اسپیدی هم مال خودت!

۱: Lancia Stratos

پ.ن: این پست جهت لبیک به داستنک نویسی وبلاگِ سخن‌سرا نوشته شده است.

  • احسان ◇

خلوت‌هایِ دلچسپ و البته لازم

يكشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۲۸ ق.ظ

بعضی خلوت کردن‌ها عجیب می‌چسپد به آدم. انگار از تمامِ دنیا کنده می‌شوی و برایِ چند لحظه هم که شده معلق و جدا از بگیر و ببند این زمین و زمان فقط از دور تماشا می‌کنی.  می‌روی در اعماقِ فکر و خیال.  در اعماق خودت!  و چه بسا چیزهایی بسی ارزشمند در همان اعماق کشف کنی. چیز‌هایی که مسیر تکاملی زندگی‌ات را بهبود می‌بخشد. و حتی شاید از مسیر بحرانی نجاتت می‌دهد!

گاهی باید استارت موتور را زد و رفت به دشت و کوه! تنهایِ تنها.... بالایِ قله‌ای ایستاد و خیره به غروب خورشید و  چراغ‌هایی که نمادِ شهری را یدک می‌کشند... شاید باید آتشی روشن کنم؟ ولی مگر می‌شود از این صحنه چشم برداشت!  خورشید آرام آرام پایین می‌رود و تنها چیزی که می‌ماند سرخی آسمان است!   اما خورشید که رفت تاریکی هوا مجبورت می‌کند به همان جرقه زدن آتش.  تو می‌مانی و آتش و تاریکی و سکوت و سکوت و سکوت و سکوت...

دلم عجیب دوباره می‌خواهد همچین حالی را.

    [تاریخ گرفتن عکس: شهریور ۱۳۹۶]

  • احسان ◇

بهترین دوست

جمعه, ۴ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۱۵ ب.ظ

کتاب را بهترین دوست خود یافتم.آدم‌های داخل کتاب هم مانند آدم‌های بیرون کتاب رنگ به رنگ و دوست داشتنی بودند و کتاب مثل زنگ ساعت،‌نقطه‌ی بیداری من شد. بعد از پایان سال تحصیلی سوم راهنمایی هر چیزی را که اسمش کتاب بود به سرعت می‌خواندم و می‌جویدم و قورت می‌دادم.   «من زنده‌ام | معصومه‌آباد»

  • احسان ◇