طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه


‏‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.


آخرین نگاشته ها

۱۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

احوالات‎ داداش

شنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۳:۳۶ ب.ظ

۱  امروز ظهر داداش‎کوچولوام بعد از معطلی نیم ساعته که دم درب مدرسه داشته و بابا کاملاً لطف داشتن و فراموشش کرده بودند! گفت: که من تا دو روز دیگه تعطیلم!  با حالتی بس متعجبانه نگاهش کردیم که آخه چرا ؟  گفت: تعطیلیم دیگه!  دوستام بهم رسوندند که مدیر تعطیل کرده!  یعنی قشنگ معلومه که هماهنگ کردند که مدرسه رو بپیچانند! سال اولی و این حرفا! والا ما فرشته بودیم!

۲  همین چند دقیقه پیش که داشتم این مطلب رو تایپ می‎کردم اومد پیشم و رو کرد و گفت : تو این همه می‎گی می‎خورمت می‎خورمت ، نمی‎تونی چون روزه‎ای! فقط شب می‎تونی که اون موقع هم حواست به من نیست! [احتمالاً میخواسته بگوید که سفره افطار را میبینی خودت را هم فراموش می‎کنی برادر من.]

  • احسان ◇

بک یا الله

شنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۲:۲۰ ق.ظ

آمدیم و نشد!  نشد که در طول عمرمان لحظه‌ای آدمیت را تجربه کنیم. مرا با آتش هم خانه خواهی کرد؟ خدایا بالفرض که آتش را تاب آوردم ، چشم امیدم که تو بودی را چه کنم؟وَ هَبْنِی یَا إِلَهِی صَبَرْتُ عَلَی حَرِّ نَارِکَ فَکَیْفَ أَصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ إلَی کَرَامَتِکَ. جز تو کی می‌خواهد از خطاهایم چشم پوشی کند؟ چه کسی مرا می‌بخشد؟  اَللَّهُمَّ لاَ اَجِدُ لِذُنُوبِی غَافِراً وَ لاَ لِقَبَائِحِی سَاتِراً...

خداجان من خیلی بدم! خیلی بیشتر از خیلی ، الان هم تو این شب‌ها جز اینکه ازت بخواهم منو ببخشی هیچ چیز نمیتونم ازت بخواهم ، خدایا نگذار این شب ها و سحر ها هم از دستم برود و من بمانم و گذشته ام، یا کٓریمٓ الصَّفْح... معجزه کن و ببخش مرا.

می‌دانم خدا‌جان که مناجات هایم هم به درد خودم میخورد! ولی خُبْ خداجان من که عارف و عاشق نیستم! من بنده‌یِ عاصیِ گناهکارتم که جزء خودت هیچ کس را ندارد ، یا الهَ العٰاصِین... اِغْفِرْ لِمَنْ لاَ یَمْلِکُ إلاَّ الدُّعَاءَ... جز مناجات و دعا چی دارم خدا؟


خدایا گُنهم کوه و بدنم کاه!

بک یااللهُ ... بک یااللهُ...



  • احسان ◇

عبدالنفس

جمعه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۳:۵۵ ق.ظ

به خودم می‌خندم ، به حرف هایم ، به گفته هایم!

اول هر ماه که می‌شد چه عاشقانه خبر از دوست داشتنی بودنش را فریاد می‌کشیدم و خبر آمدنش را می‌دادم ، و آخر ماه با پرونده‌ و کوله باری سنگین تر رخت می‌بستم؛ وحسرت از فرصتی که از دست دادم و دود شد و رفت که رفت... باید هم حسرت بخورم به حالِ خودم! عمرم را صرف هیچ و پوچ کردم! کل عمرم پُر شده است از روز هایِ پُر از اشتباه ، از روز هایِ وارونه...

سلام ماهِ رمضان... سلام فرصت دوباره... سلام ضیافت الله... میدانی ما همان رجب وشعبان دیده هایی هستیم که بنا بر خوب شدنمان بود ،بر آدم شدنمان ، بر عاقل تر شدنمان!  اما خودت که بهتر میدانی که ما بنده حرف‌هایِ تو خالی هستیم و اراده هایمان ته کشیده است.  ما فقط بلدیم خوب حرف بزنیم ؛ پایِ عمل که می‌رسد لنگ میزنیم.

از تو چه پنهان که عبدالنفس هم هستیم ، وگرنه شیطانِ در غل و زنجیر را چه به انسان ها!  ما یه مشت ضعیف الاراده‌یِ ضعیف الایمان هستیم ، که اگر نبودیم حال و روزمان بهتر از این بود. 

اما خداجان خودت که بهتر می‌دانی که هر وقت صدایت کردم پاسخم را دادی و هر وقت صدایم کردی لنگ زدم ، کند شدم، بی حال جوابی دادم و رفتم پی‌ِزندگی ام. «اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى اَدْعوُهُ فَیُجیبُنى وَاِنْ کُنْتُ بَطیَّئاً حینَ یَدْعوُنى»

خودت که بهتر می دانی که ما از پس خودمان بر نمی آییم.

تو می توانی برایِ حالمان کاری کنی؟!

بِالحُسَینِ ...

  • احسان ◇

پنجشنبه فیروزه ای

پنجشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۱۸ ب.ظ

اینکه می‌گویند کتاب خوب به هم دیگه معرفی کنید، همین هس دیگه! خانم محبوبه شب این کتاب فوق‌العاده را به من معرفی و من گرفتم و شنبه‌ای شروع کردمش ، و شروع کردن من همانا و درگیر داستان شدنش همانا!  منتظر بودم کارهایِ روزانه ام سریع تمام بشوند و بشینم در لا‌به‌لایِ برگه هایش گُم بشوم. خیلی زود تمام شد و من صفحه آخرش جز اینکه بنویسم «خوشحالم که این کتاب را خواندم» هیچ چیز دیگه نمی‌توانستم بنویسم! بس که کتاب خوب و پُر از آموزه هایِ مهم و دلنشین بود.

و تشکر ویژه‌ای میکنم از محبوبه شب که معرفی کردند.

من کی باشم که بگم شاید خوشتان بیاید شاید خوشتان نیاید! فقط میگم بخوانیدش ، حتماً بخوانیدش...

پی‌نوشت: میخواستم زودتر از اینا در موردش پستی بنویسم ، ولی فرصت نمیشد از کتابِ عزیز عکس بگیرم :)

  • احسان ◇

سحر گاه اول رمضان

پنجشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۰۹ ق.ظ

اولین سحرِ ماه رمضان هم آمد ، خرت و پرت هایِ اتاقِ نقلی‌ام را مرتب کردم و رویِ میز چوبیِ قدیمی چند عدد قابلِ توجه کتاب گذاشتم، که رویِ همه شان قرآنِ هدیه حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام هست. قرار است سفره این ضیافت را در وسطِ همین اتاق نقلی پهن کنم. سجاده و تسبیح یادگاریه مادر و عطری که این روز ها مورفین من شده، همگی در همین اتاق همدم من هستند‌.

امام می‌گفت: کسی که ذرّه ای هوایِ نفس داشته باشد در این مهمانی وارد نشده و اگر هم وارد شود ، استفاده نکرده است.

خدایا خودت که بهتر از حالِ زارِ من با خبری! دستم را بگیر خدایا...منی که منم منمم سر به فلک گذاشته ، محبتت را به دستم بده که بر سرِ نفسم بزنم! خدایا ما فقط با زبان حرف زدیم، قلب هایمان هنوز که هنوز است ایمان نیاورده است! الَّذِینَ قَالُوا آمَنَّا بِأَفْوَاهِهِمْ وَلَمْ تُؤْمِن قُلُوبُهُمْ...ایمان حقیقی را بر قلب هایمان وارد کن خدایا...

سحر است و حاج مهدی درِ گوشم ابوحمزه میخواند؛

اِلهى لا تُؤَدِّبْنى بِعُقوُبَتِکَ... خدایا مرا با عقوبتم ادب و تنبیه نکن... رفیق جان یه تذکری بهم بده ، راه و چاه را نشانم بده  یاربِّ یاربِّ یاربِّ... میخوانمت با زبانی که گناه لالش کرده.

حواسمان باشد این ماه رمضان را اولین و آخرین ماهِ رمضان زندگی‌مان حساب کنیم. و برایِ هم دعا کنیم.

  • احسان ◇

اتوبوس نیمه جان

چهارشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۱۲ ب.ظ

دیروز وقتی آخر اتوبوس نشسته بودم و به شهرستان بر می‌گشتم ، یه دفعه تقَ‌ش بلند شد و زهوارِ اتوبوس در رفت! حالا کجا رفت را اللهُ اعلم.   می‌گفتند واشرش سوخته! به ناچار باید تحمل می‌کردیم ، پیاده شدم و کنار جاده رفتم، وسطِ قله‌ها و کوه‌ها بودیم،  از یکی شان بالا رفتم و از دامن گل گلی‌اش ، گل هایِ شقایق  را چیدم و رو به آسمان گرفتم و خر کیف شدم!

منتظر ماندیم ولی درست نشد که نشد! سوار همان اتوبوس نیمه‌جان شدیم و پِت‌پِت کنان رسیدیم به مسجدی. دوباره پیاده شدیم و اتوبوس را بردند برایِ تعمیر اساسی! سه ساعتی طول کشید! و من تو این مدّت رویِ پلِ وسطِ بزرگ‌راه، مضریجاتی از قبیل پُفک و تخمه را به خوردِ معده‌ام دادم.

  • احسان ◇

بزن باران

جمعه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۳۲ ق.ظ

باران هایِ ناگهانی با نوری که دلِ آسمانِ شهر را می‌شکافد، هدفون هایم به گوشم و ایهام میخواند: «بزن باران» و باران میزند بر سرم! 

میخواند « ببار از چشم من، که چتر بسته یعنی دل سپردن» و ادامه میدهد « بزن باران که من هم ابری‌ام ، پُر از بی صبری‌ام»  «بهانه‌ای بدهِ به ابرِ کوچکِ نگاهِ من ؛ در اوج گریه‌ها فقط تو میشوی پناهِ من»

روز هوا بدجور گرم بود و این باران با آمدنش دهانم را از تعجب باز گذاشت. انگار که عزیزترین کسم زمانی که انتظارش را نداشتم در را باز کند و با لبخند سلام کند. همان‌قدر ناگهانی!

قطره هایِ دُرشت باران رویِ صفحه‌یِ گوشی‌ام ، تایپ کردن را برایم سخت کرده.کلمات اشتباه از آب در میان ، باید ویرایش بشن قبلِ ارسال.

رعد‌وبرق بیشتر شده ، انگار میخواهد صدایش را با غُلدری از بین هدفون به گوشم برساند.  چه حس خاصی دارد امشب ، با این بارانِ شلاقی و «بزن بارانِ» ای‌هام!


  • احسان ◇

جایی در اعماق وجودت

پنجشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۱۷ ق.ظ

قلبم قلم به دست می‌گیرد و می‌نویسد ولی افسوس! 

افسوس که زبان دل را جز با دل نمی‌شود خواند!

اصلاً قلب را خدا داد برایِ چه؟ یه مُشت ماهیچه فقط برای پمپاژِ مایعِ قرمز رنگی که مارا زنده نگه می‌دارد؟ پس چرا بعضی وقت‌ها می‌شکند؟ چرا بعضی وقت‌ها نگاهِ کسی باعث تند تر زدنش می‌شود؟ چرا گاهی می‌گیرد؟ چرا گاهی غَم عالم قُلُپی می‌ریزد درونش؟   مگر ماهیچه‌ها هم می‌شکنند؟ مگر ماهیچه‌ها هم این چیزها حالیشان می‌شود؟

خدا قلب را آفرید ، و از روح خودش در آن دمید و گذاشتش در اعماقِ وجودمان! تا هر موقع احساس کردیم تنهاییم و در این عالم کسی نیست که زبان قلبمان را بفهمد ، دستمان را رویِ آن بذاریم و به ضربان منظم خدا گوش دهیم. حرف میزند خدا با این ضربان!  همان جاست خدا. در اعماقِ وجودت. در قلبت! آنجا حرمش است! «القَلْبُ حَرَمُ اللّه»

  • احسان ◇

معشوق عاشق

سه شنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۱۳ ق.ظ

می‌گویند انسان ممکن الوجود هست و برای بودنش نیاز به واجب الوجود دارد!  ولی رها کنید این بحث هایِ کلامی و فلسفی را! انسان عاشق معشوق‌اش است! معشوق هم خود عاشق! انسان «یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ» است! وقتی اسم معشوق را میبیرد انگار که قلبش را آرامش ابدی فرا بگیرد ، «ِتَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» میشود.  انسان اگر انسان باشد ، واجب الوجودِ فلاسفه و کلامی‌ها برایش میشود رفیق. البته نه!  او همیشه رفیق است... یادتان نیست میخواندیمش «یٰا رَفِیقَ مَنْ لٰا رَفِیقَ لَهْ»

رفیق جان... میدانم که الان از همه آنچه که کرده ام و آنچه که انجام خواهم داد آگاهی. ولی مگر نه اینکه «کٓریمٓ الصَّفْح» شما هستی؟  پس ببخش گذشته ام را آنطور که اصلاً انگار نه انگار مرتکبش شده‌ام!  و دستم را بگیر که از پیش راهم نیست.

رفیق جان ما عمرمان را خرجِ «ظَلَّمتُ نَفسِی» کردیم. خطا کردیم. بی راهه رفتیم. راه را گم کردیم. صراط المستقیم را نشانمان بده.

رفیق جان «هَبْ لِی کَمَالَ الانْقِطَاعِ إِلَیْکَ» جدا کن مرا از غیر خودت به سمت خودت.

  • احسان ◇

میزون کن منو

يكشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۵۶ ق.ظ

به گنبد نگاه میکرد و اشک از چشمانش سُر میخورد و رویِ سنگ هایِ صحن هزار قطره می‌شد. اصلش هم همین هست! دلت که از دنیا گرفت بیارش زیارت! بیارش و در رواق ها و صحن ها بچرخانش و دور ضریح طوافش بده. سر و تهش کن تا خالی شود از دنیا و ما فی‌الدنیا. ارزشش خیلی زیاد است ؛ دلت رو میگم.



دیروز غروب ، آرامشش تقدیم به شما.


پ.ن: صوت رویِ ویدیو از رادیو هیچ هست.

  • احسان ◇