طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

‏‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.


آخرین نگاشته ها

سفرنامه ارومیه

دوشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۳۹ ب.ظ
  • ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۳۹
  • احسان ◇

سفرنامه ارومیه ۲ | آغاز سفر

دوشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۱۵ ق.ظ

از یک طرف ایرانسل پیام می‌داد که مشترک‌جان بیا و صورت حسابت را پرداخت کن، و گرنه بیست و پنج ماه خطتت را مسدود می‌کنیم! و از یک طرف‌هم بانک ملی می‌گفت بیا مشخصاتِظ ناقصِ شناسنامه‌ات را ردیف کن و گرنه حسابت را مسدود می‌کنیم. احساس کردم این دو بزرگوار فهمیده‌اند من میخواهم بروم سفر، کلاً می‌خواهند مسدودم کنند! وگرنه من مشتری‌ِ خوش حساب و اینترنت‌خواری برایِ ایرانسل بوده‌ام و دوباری هم رفته‌ام به بانک ملی بخاطر این نواقص موجود. البته آخر سر هم مجبور شدم که هفتاد هزار تومنِ صورت حسابم را درست قبل از سفر، از هزینۀ سفرم پرداخت کنم. و ایرانسل با این حرکتش کاری کرد که بگویم غلط کردم و شکر خوردم که سیمکارتم را دائمی کردم!

کوله و همه چیز ردیف است. و بابا هم مقداری بادام چپانده است داخلش تا ببرم ارومیه برایِ داداش. آبجی‌جان مقداری کباب شُتر آماده کرده و خودم هم مقداری شربتِ گُلِ محمدی! آخ که این شربت‌هایِ گلِ محمدی عجیب خوشمزه است! آدم دلش نمی‌خواهد استفاده کند که یک وقت تمام نشود! طعم و شیرینی خاصی دارد و البته رنگش هم همان قدر دلبر هست. [ببینید]

اِوی را سپردم به صندوقِ اتوبوس تا کنارِ هم نوعانش باشد. پله هایِ اتوبوس را بالا رفتم و زیر لب آیة الکرسی‌ام را خواندم. خودم را در آغوش صندلیِ مشخص شده‌ام رها کردم و سفرم را آغاز.... راهِ طولانی در پیش است.

  • احسان ◇

سفرنامه ارومیه ۱ | همسفری جدید

يكشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۳۰ ق.ظ

اولش قرار بود بروم ورامین و از آنجا با پسردایی‌ام، دو نفره راهیِ ارومیه شویم. اما برنامه عوض شد و قرار شد هر کداممان با هر مرکبی که گیرمان آمد خودمان را صبحِ سه‌شنبه برسانیم به ارومیه!

من برنامۀ خودم را ریختم و قرارم بر این شد که کلۀسحرِ دوشنبه، سوارِ قطاری شوم که راهیِ تبریز است. و دُرست یک روز بعدش، یعنی سه‌شنبه ساعت شیشِ صبح می‌رسد تبریز! اصلاً می‌خواهم ببینم که کله صبح‌هایِ مشهد با کله صبح‌های تبریز چه فرقی می‌کند؟!

چهار ساعتی هم از شهرِ خودمان تا مشهد راه است، که باید طوری حرکت کنم که یکی دو ساعت قبل از حرکتِ قطار برسم به مشهد.

اما برنامۀ پسردایی طبیعتاً خوش به حالش هست. می‌رود تهران، سوارِ اتوبوسی می‌شود و دوازده ساعت بعد یعنی صبحِ سه‌شنبه، و موقعی که من تازه به تبریز رسیدم، می‌رسد به خودِ ارومیه!

وسایلِ مورد نیازِ سفرم را، طبقِ لیستی که داخلش از تیغ ریش تراشی تا هندزفری موجود بود، خریدم! و طیِ این چند هفتۀ قبل از سفر همه را جمع و جور کردم. اما اصلِ ماجرا که کوله پشتی‌ام باشد، مانده بود!  کولۀ قبلیم دیگر طاقتِ حَمل کردنِ وسایلم را نداشت، و خیلی زود جا زد! فکر می‌کردم مُقاوم تر از این حرف‌ها باشد. البته بیشتر کتاب‌هایم را در مسیرِ کتابخانه، برایِ امتحاناتِ حال بهم‌زنِ پایان ترم حمل کرد، تا وسایلم را برایِ سفری ماجراجویانه! بازار را به نیتِ پیدا کردنِ همسفری زیرِ پا گذاشتم اما چیزی دست گیرم نشد. هر طور بود باید همسفری مناسب برایِ خودم پیدا می‌کردم. آدم که تنهایِ تنها سفر نمی‌کند! یک وقت کوله پشتی‌ات می‌شود همسفرت! یک وقت ماشینت یک وقت هم خیالِ بودن بعضی‌ها...

ما بینِ روزهایِ قبل از سفرم بعد از غروبی رفتم داخلِ پاساژی جدید، که بالاخره همسفرم هم سر و کله‌اش پیدا شد و آقایِ فروشندۀ پُر حرف قبول کرد با شصت و یک هزار تومنِ ناقابل، دستِ همسفرِ جدیدم را به دستم بدهد.«اِوی» یا همان اِورست برای سفرم خیلی پایه است و از زیپ هایش پیداست که لحظه شماری می‌کند! تازه جنسش هم خوب است!   البته همین اولِ راهی با همدیگر اِتمامِ حُجت کردیم که سرِ همدیگر غُر نزنیم! [اِوی قبل از سفر]

  • احسان ◇

سفرنامه ارومیه | مقدمه

پنجشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۳۰ ب.ظ

وقتی هنوز نوجوان‌تر بودم و ما را از این نهاد و آن نهاد به اردو و راهیان نور می‌بردند، همیشه بین بچه‌ها چند نفری را می‌دیدم که قلم و دفترچه بدست‌اند و مُدام اتفاقاتی که برایشان می‌افتاد را می‌نویسند. همیشه با خودم می‌گفتم از این‌ها بیکارتر و خرتر وجود ندارد! آمده‌ای اردو که عشق و حال کنی نه اینکه یکسره سرت تو دفترچه‌ات باشد و خودکارت از دستت نیوفتد! البته الان هم بر همین عقیده‌ام که آدم وقتی می‌رود سفر باید از سفرش لذت ببرد و بگذارد عطر سفر وجودش را فرا بگیرد! اما این عقیده را هم تازگی پیدا کردم که سفرنامه‌ها حرف‌هایِ خاصی برایِ گفتن دارند. نه از آن جنس حرف‌هایی که در کتاب‌ها هست. سفرنامه‌ها تک تک واژه هایشان اتفاق افتاده‌اند و سفر شده‌اند. پُر هستند از تجربه‌هایِ تلخ و شیرین! سفرنامه که می‌خوانی انگار در اتوبوس یا قطار، کنارِ نویسنده‌اش نشسته‌ای و همسفر‌اش شده‌ای. و البته معتقدم سفرنامه را باید در لحظه‌هایی که کاری برای انجام دادن یا منظره‌ای برایِ لذت بردن و یا اتفاقی برای هیجان داشتن وجود ندارد، نوشت! نه اینکه همیشه قلم و دفترت دستت باشد یا به ورژن امروزی‌اش نوت گوشی‌ات یکسره باز!

راستش را بخواهید کولۀ‌ام به دوش است و مقصد ارومیه. شهری که خیلی از خانۀ‌ما دور است! می‌خواهم بروم برایِ دیدارِ خان داداشی که از وقتی ازدواج کرد و رفت ارومیه یکبار هم پیشش نرفته‌ام. اما حالا تابستان این فرصت را به من داده است. و همچنین قصد دارم اولین سفرنامه‌ام را هم بنویسم. پس طبیعتاً تجربه‌ای در نوشتن سفرنامه ندارم. البته چند مقاله‌ای را خوانده‌ام و حداقلی‌هایش را می‌دانم اما خُبْ تا در سفر قرار نگیرم و قلم به دست نگیرم نمی‌فهمم که اوضاع از چه قرار است!

مقداری اصول برایِ خودم در نوشتن مشخص کرده‌ام تا هم سفرنامه‌ام را بهتر بنویسم و هم ارزشی برایِ خوانده شدن داشته باشد.

واقعیت را می‌نویسم! اگر شادم می‌خواهم واژه‌ها برقصند و اگر هیجان انگیزم می‌خواهم واژه‌ها تمام آن هیجان را در خود جا دهند! و بقیۀ حالات و حس‌ها هم بر همین اساس هستند.

پیاز داغ و کم رنگ کردن ماجرا هم ندارم! هرچه بود همان را می‌نویسم. اصل هم همین است.

همۀ آنچه که می‌نویسم بعد از ویرایش و حداقل دوبار خواندن منتشر می‌شوند.می‌خواهم کلمات دقیقاً همان جایی که باید بکار برده شوند،نشسته باشند.

عکس می‌گیرم و بهترین و خاص ترینش را ضمیمه می‌کنم به پست مربوطه‌اش. در واقع دوربین گوشیم قرار است در رساندن بهترِ حال و هوایِ سفر، به دادم برسد!

سخنی با مخاطب احتمالی:

نمی‌دانم با خواندن این مقدمه تصمیمی برایِ خواندنِ ادامۀ این سفرنامه دارید یا نه، اما آنچه که سعی می‌کنم در لابه‌لایِ لحظه‌‌هایِ سفرم با نوشتن انتقال دهم، همان لذت و تجربیاتی هست که هر کس در سفر هایش کسب می‌کند. سعی می‌کنم سفرنامه‌ام بویِ کهنگی و رنگِ بی‌حالی نداشته باشد. 

  • احسان ◇

داغِ داغ

دوشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۰۷ ب.ظ

یک کاسه تخمِ بلدرچین. یک کاسه که قرار بود همه‌شان جیک جیک کنند ولی شدند قسمت معده من و بقیه! البته از وقتی که تخم‌مرغ هایمان سفید شده و همه‌شان را از سوپرمارکت بزرگِ سرِ خیابان با فلان قیمت می‌خریم! دلم خوش است به همین‌ تخمِ بلدرچین‌ها!

یادم هست خانه قبلی‌مان که مرغ داشتیم و من هم هشت نُه سالم بیشتر نبود، می‌رفتم پیش مرغ‌ها و کنارِ مرغی که نشسته بود تا تخم بگذارد می‌نشستم و منتظر می‌شدم. بیچاره خانم مرغه تا تخم می‌گذاشت من سریع می‌قاپیدم و دِ برو که رفتیم!  سریع نیمرو می‌کردم و می‌زدم به بدن! داغِ داغ لقمه‌هایِ نیمرو را در حالی که صدایِ قُد قُدایِ خانم مرغه به گوشم می‌رسید، قورت می‌دادم!

  • احسان ◇

مَه‌تاب

يكشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۲۴ ب.ظ

یادم هست چندین سالِ پیش، زمانی که برایِ اولین بار اسمِ مَه‌تاب را شنیدم به خودم قول دادم که اگر روزی صاحبِ دخترکی بِشوم، حتماً حتماً اسمش را مه‌تاب بگذارم. یادم هست صورت و موها و لباس‌هایش را هم تصور کردم. حتی قربان صدقه‌اش هم رفتم!

مَه‌تاب همان دخترکِ بابایی هست که صدایش شیرین تر از عسل و گونه‌هایش قرمز تر از لاله است! موها و چشمان مشکی‌اش به پدرش رفته و لُپْ هایش به مادرش! می‌دانید مه‌تاب دُختر من است که هنوز که هنوز است در رویا‌هایم بستنی میوه‌ای می‌خورد و کنجکاوانه اینور و آنور می‌دود.

  • احسان ◇

شب را دوست دارم

شنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۲۳ ق.ظ

شب را با تمامِ احساس غمی که به آدم پیشکش می‌کند، دوست دارم. دوستش دارم چون آرام و ساکت می‌آید و آرام و ساکت می‌رود. می‌آید و تمام حس‌هایِ نهفته در روز را بیدار می‌کند و خودش گوشه‌ای به تماشا می‌نشیند. شب می‌آید و به همه نشان می‌دهد که هنوز در آسمان چیزی برایِ درخشیدن هست. شب می‌آید تا ستاره‌هایش را پهن کند و ذره ذره تقسیم کند تمامِ نورش را به این دنیا!  نه یکجا مثل آن خورشیدِ روز‌ها که نمی‌شود نگاهش کرد!    اینجا در شب!  هر ستاره نورش را تنها به کسی هدیه می‌دهد که به آن خیره شود! خیره شود و برود همان جا که ستاره آنجا می‌درخشد! جایی دورتر از خورشید...خیلی دور تر. کاش می‌توانستم ستاره‌ای که خیره‌ام کرده را بچینم و کنارم بخوابانم...

  • احسان ◇

دلبرکم

شنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۵ ب.ظ

دلبرکم از وقتی که فهمیده‌ام که عاشق نوشتن هستی و دوست داری روزی کتابی را چاپ کنی که خودت خالق داستانش بوده‌ای، بیشتر از پیش عاشقت شده‌ام. می‌دانی من حتی عاشقِ تمام کلمات و حروفی‌ام که تو خلاقانه کنار هم چیده‌ای. حتی عاشق خودکاری که به دست می‌گیری. دیگر دستت در آن لحظه که جایِ خود دارد.

  • احسان ◇