در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من ؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

در نقشِ خیالِ آسمان من ؛ چشم‌های تو در حکم خورشیدند.

در خیالِ آسمان

‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.
∞ ∞ ∞ ∞
در نقشِ خیالِ آسمانِ من ؛
چشم‌هایِ تو در حکم خورشیدند.

آخرین نگاشته ها
  • ۹۹/۱۱/۲۵
    پ
محبوب ترین مطالب
  • ۹۹/۱۱/۲۵
    پ

یک سال بیشتر نداشت

چهارشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۹، ۰۱:۲۲ ق.ظ

یکی از کاکتوس‌هایم به طرز عجیبی مُرد! مریم می‌گفت چند روز پیش که بهش آب دادم سر حالِ سر حال بود، اما امشب خشک و در هم پیچیده دیدمش. انگار چوب خشکی را درون گلدان کاشته باشند. دلم نمی‌آمد نگاهش کنم. ذهنم به دنبال علتی، تمام احتمالات را بر انداز می‌کرد.

خاک؟ آب؟ هوایِ اتاق؟ شاید هم قارچ زدگی؟ اما چرا بقیه اینطور نشده بودند؟

مریم زحمت بردنش به تراس را کشید تا بعدتر یک کاکتوس یا یک زندگیِ سبز دیگر را جایگزینش کنیم، اما ذهن من حتی الان که سعی دارد کلمات را کمی درست کنار هم بچیند تا معنی جملات درست از آب در بیاد هم، به علت این حادثه اعجاب انگیز فکر می‌کند. به اینکه چرا اول کمی پژمرده و زرد رنگ نشد تا بتوانم برای ماندنش کمی تلاش کنم؟

  • احسان ‍‍

پ

شنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۹، ۱۱:۲۰ ب.ظ

اتفاقاً چند وقت پیش خوابش را می‌دیدم. هفت یا هشت سال بیشتر نداشت. با موهایی مشکی و چشمانی به رنگ چشمان مادرش و مژه‌هایِ قوس دار.
دخترم را می‌گویم!
دستش را گرفتم تا تمام روستا را دور بزنیم. یقیناً تابستان بود و هوا کمی گرم. گندم‌زار‌ها طلایی شده بودند و آماده درو کردن. گذاشتمش جلو خوشه‌هایِ زیبای گندم و خودم رفتم عقب و سعی کردم عکس را جوری بگیرم که قاب پشت دخترم فقط گندم‌ها باشند.
بیدار که شدم دلم برای دختر نداشته‌ام تنگ شد. همیشه وقتی حرف از پیشنهاد اسم می‌شود، فقط اسم دختر است که درون ذهن من می‌چرخد. خیال پسر داشتن را گذاشته‌ام بر عهدۀ مریم.
اگر روزی دخترکم در واقعیت زندگیِ من، با دست کوچکش دستم را بگیرد، من برای او به تمامِ اراده‌ام پدر خواهم بود. برایش پدری خواهم بود از جنس محبت و عشق. سعی خواهم کرد تکیه گاه بی دریغ‌ش باشم. برای تمام کنجکاوی‌هایش وقت و ذوق خواهم داشت. راهنما نه؛ بلکه همراه مسیر زندگی‌اش خواهم بود. اگر روزی باشد، به چشمانش خیره خواهم شد و گونه‌هایش را خواهم بوسید حتی اگر دختر کوچولو بابا، دیگر کوچولو نباشد.
پی‌نوشت: برای بلاگردون با دعوت از خورشید.
  • احسان ‍‍

پیرمرد

دوشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۹، ۰۶:۰۶ ب.ظ

در غروب امروز پیرمردی دست به عصا و چشم به آسمان ، برای پرندگانی که بر فرازِ ایوانِ مسجدِ جامعِ شهر پرواز می‌کردند ، دست تکان می‌داد.

  • احسان ‍‍

برای مادر

سه شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۹، ۰۸:۲۹ ب.ظ

من هیچ وقت کنار نیامدم با نبودنت. والا بخدا دلم تنگ است برای آغوشت. کاش من هم کنارت می‌خوابیدم و فارق از هیاهو و داد و فریاد‌های اطرافم ، دستت را با آرامش می‌گرفتم و چشمانم را می‌بستم.

تو پرواز کردن را خوب بلد بودی. از همان اول هم دلت بند نبود. کاش روح کوچک مرا هم بال پر می‌دادی و باهم در آسمان بیکران هستی پرواز می‌کردیم.

  • احسان ‍‍

شاه‌کلید

يكشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۹، ۰۵:۲۶ ب.ظ

و عشق تنها شاه کلید زندگی من است...

  • احسان ‍‍

نامه دوازدهم

چهارشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۹، ۰۹:۰۸ ب.ظ

قند شیرینم ؛ سلام.
می‌گویی برایم از دومین سالگرد ازدواجمان بنویس ؛ اما می‌دانی عزیزم قلب من و تو همان‌جا، در رواق دار الحجه به وُسعت زمانی أبد به هم پیوند خوردند. دومین و سومین و پنجاهمین و صدمین هم ندارد ، هر سال فقط مرور می‌کنم آغازین را! و حالا هم مهم نیست که من دومین سالگرد یکی شدن‌مان را در خانه بودم یا در پادگان ، چون در هر زمان و مکان این دنیا که ایستاده باشم ، فقط خیره می‌مانم به چادر سفیدِ زیبایت و حلقه زیباترت و صورتِ ماهت.
  • احسان ‍‍

نامه‌ای به پاییز

يكشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۹، ۱۱:۵۴ ب.ظ

پاییز جان ؛ سلام.
مراتب حضورت را تمام و کمال حس کردم. فقط لطفاً از این به بعد سعی کن وقتی من سوار موتور می‌شوم یکهو دلت نگیرد که هوس گریه کردن به سرت بیفتد و من و موتور ناقابل‌م را هر دو روی آسفالت‌هایِ شسته شدۀ جناب‌تان پخش زمین کنی!
باور کنی یا نه ، من همان موقع که پنجرۀ خانه‌مان را بخار گرفت فهمیدم که آمده‌ای.
کما فی سابق دوستت دارم اما عاشقانه‌ها و احساسات را می‌گذارم برای بعداً ، الان کمی دلم پُر است!

  • احسان ‍‍

بویِ هِل

دوشنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ۱۰:۴۰ ب.ظ

دلم یک تلاش طاقت فرسا می‌خواهد. یک تلاش برنامه ریزی شده و هدفمند برای اهدافی که همیشه در ذهنم چرخ می‌خورند. نه اینکه تلاشی نباشد ، اما خُب هیچ وقت کافی نبوده! دلم روز‌هایی را می‌خواهد که گذر عقربه‌های ساعت را متوجه نشوم. دلم شب‌هایی را می‌خواهد که از فرط خستگی چشمانم باز نماند. دلم چایی را می‌خواهد که بوی هِل‌ش روحم را شاداب کند و رنگش خستگی وجودم را بشوید. و من مرد این حرف‌هایم! همیشه بودم و هستم و خواهم بود!

  • احسان ‍‍