طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه

آسمان حرف هایم

طاقِ فیروزه


‏‏‏قلم که بر سر انگشتانم نشست، واژه‌ها دانه دانه بر رویِ این صفحه خواهند چکید.


آخرین نگاشته ها
  • ۹۷/۰۵/۱۳
    شب

چشمانِ پاییزی

شنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۰۰ ب.ظ

سکانس اول:

چنارِ پیرِ وسطِ میدان، تمام برگ‌هایش را پهنِ خیابان‌ها و آسفالت‌ها کرده. انگاری خدا پاییز را داده است دستش، و قرار است هر ساله پهنش کند در دلِ این شهر.

سکانس دوم:

آفتاب رُخ گرفته و ابرهایِ تیره با بغضی در گلو مانده سایه‌ای سرد بر رویِ شهر انداخته‌اند و منتظر بهانه‌ای تا بغض بترکانند و دانه دانه اشک‌هایشان را بر رویِ مردمی که لحاف پاییز به رویِ خود کشیده‌اند، بریزند.

سکانس سوم:

عاقبت بارانِ پاییزی کوچه پس کوچه‌هایِ شهر را در آغوش می‌گیرد و درحالی که برگ‌هایِ رنگارنگِ چنارِ پیر را بر رویِ خود موج می‌دهد، در جوی‌هایِ آب روان می‌شود.

سکانس چهارم:

صورتت در زیر بارانِ ریزِ ابرهایِ غمگین، چه نمناک شده. انگاری قطره قطرۀ باران از چشمانت تبرک می‌جویند و بعد عاشقانه خود را بر روی زمین می‌ریزند.

سکانس پایانی:

چه دیدنیست چشمانِ معصومت در هوایِ پاییزی این شهر.

  • احسان ◇

موتور اسنپی

دوشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۱۹ ب.ظ

برایِ تعویض کارت بانکیم باید می‌رفتم شعبه‌ای در خواجه ربیع! گوشیم را در آوردم و موتور اسنپی گرفتم. رانندۀ موتور تماس گرفت و گفت که امام‌رضا یک منتظرتم. چند قدمی رفتم پایین‌تر تا رسیدم به جایی که گفته بود. چند موتور کنارِ هم بودند و راننده‌هایشان سوارشان. یکی‌شان لباس اسنپی پوشیده بود و نگاهم می‌کرد. با اشاره گفتم که بریم؟ اشاره کرد که سوار شو. سوار شدم و راه افتادیم. چهار راه اولی را که رد کردیم با خودم گفتم چرا دارد بر عکس می‌رود؟ و بلافاصله توجیه کردم که شاید مسیر بهتری را یاد دارد و می‌خواهد سریع تر برسد! میدان بعدی گفت:

- همیجا پیاده می‌شی دیگه، نه؟

- نه بُرار! چهار راه خواجه ربیع!! مقصد رِ اوجا زدوم دیگه.

- مطمئنی درست سوار شدی؟

پیاده شدم و پلاکش را چک کردم و دیدم موتور را اشتباهی سوار شدم و ای دلِ غافل و این حرفا! دو تومن کرایه بهش دادم و دلم سوخت برایِ مسافری که من سوار موتور اسنپی‌اش شدم و مسیرش را رفتم، و بیشتر دلم سوخت برای موتور اسنپی خودم که قرار بود من را برساند خواجه ربیع!

  • احسان ◇

یکهو

چهارشنبه, ۴ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۲۷ ب.ظ

 صدایِ رعد و برق آسمان را قُرق کرده و نورش شهر را. امسال پاییز چه زود قدم گذاشته است به این شهر. نصف شبی صدایی در آسمان انداخته و دست کرده زیرِ برگ‌های ریخته شده و همه را در هوا می‌چرخاند. نم‌نمِ بارانی را راهیِ گرد و غبارِ بلند شده کرده و بویِ نمِ دلنشینی را راهیِ ریه‌های‌مان.

انگار عادتش هست که همیشه یکهو بیاید...

  • احسان ◇

سقای آب و ادب

يكشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۹:۱۵ ق.ظ

 تا رسیدم خانه بسم الله گفتم و شروع کردم، آنقدر زیبا و دلنشین بود که از دستم نمی‌افتاد. خواندنش تو روز و شب‌هایِ محرم به من حس و حال عجیبی داده بود. واژه‌ها و کلمات آنقدر زیبا، صحنه‌ها و گفتگوها را به تصویر کشیده‌اند که واقعاً اشک و لبخند قاطی می‌شود. خیره به عظمت عباس بن علی می‌شوی، و محو ادب تمام نشدنی‌اش. می‌روی کنارِ شریعه فرات و عباس را به تماشا می‌نشینی. چه بگویم در موردِ این کتاب که تا چند جرعه از واژه‌هایش را سر نکشی‌ متوجه‌اش نمی‌شوی. خواستم قسمتی از کتاب را اینجا بنویسم اما نشد. تمامِ جملات و ورق‌هایش به زیبایی و دلربایی یکدیگر‌ند.

پ.ن:

بهترین هدیه‌ای بود که تا به حال گرفته‌م، ممنونم از فافا. بسیار ارزشمند و زیبا بود.

  • احسان ◇

دلبرکم

سه شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۰۵ ب.ظ

دلبرکم از وقتی که فهمیده‌ام که عاشق نوشتن هستی و دوست داری روزی کتابی را چاپ کنی که خودت خالق داستانش بوده‌ای، بیشتر از پیش عاشقت شده‌ام. می‌دانی من حتی عاشقِ تمام کلمات و حروفی‌ام که تو خلاقانه کنار هم چیده‌ای. حتی عاشق خودکاری که به دست می‌گیری. دیگر دستت در آن لحظه که جایِ خود دارد.

  • احسان ◇